حيدربابا ســــنون اوزون آغ اولسون

حيدربابا ســــنون اوزون آغ اولسون

دورت بيريانون بـــــولاغ باغ اولسون

بيزدن  سورا سنون باشون ساغ اولسون

دنيا قضو وقدر ئولو م   ايتيمـدی

      دنيابويی اوغولسوزدی يتيمدی

 

ذره ذره خاك كوه حيدربابا تصاوير زيبا و دوست داشتني از حركات و رفتارو عمل و عكس العمل انسان هاي ازمنه ثبت و ضبط شده است ، زندگي انسانها درهردوره اي از زمان شورو هيجان خاص خودرا دارد كه براي ساير انسانها پندها و عبرت هاي بيشماري دربطن خود به ارمغان آورده است ، رو سفيدي كوه حيدربابا بيانگر زيبائيها و لذايذ بيشمار زندگي است اگرمفهوم واقعي حيات را درك كنيم به واقعيت ها و رازهاي درون كوه حيدربابا كه شاعر آن را درذهن خلاق خود خلق كرده است پي خواهيم برد ، و اگر با دقت كامل به باغات و چشمه هاي جاري و خروشان اطراف كوه حيدربابا بنگريم علايم حيات واقعي و نشاط روز افزون آن را مشاهده خواهيم كرد و دردرون خود سيرخروشان حيات آدمي بسوي بي نهايت را احساس خواهيم كرد دراين احساس كردنها نماي ازحيات ابدي وجود ارد دراينجا منظورشاعر اين است كه هان اي انسانها همه ما رفتني هستيم و فوج فوج ازاين محل عبور خواهيم كرد ولي كوه حيدر بابا همچنان پا برجا خواهد ماند زندگي دنيا زودگذر و آني است امروز هستيم ، فردا نيستيم بايد از دقايق و لحظات حيات خود بطور مفيد و ارزنده  استفاده كنيم ، نبايد عمر خودرا بيهوده درمسيرهاي غلط سپري سازيم ، بالاخره هرچه كه باشد روزها و شب ها پشت سرهم مي آيند و مي روند ماهم روزي اين دنياي فاني را ترك خواهيم گفت كسي نمي تواند جلو اين حركت را بگيرد دنيا و زندگي دنيوي براي هيچ كس وفانكرده و نخواهد كرد بايد به فكر و چاره خود باشيم و به آينده خود انديشه كنيم ، اگر راه خودرا بدرستي انتخاب كنيم مشكلي براي آينده نداريم همه چيز بروفق مرادمان خواهد بود ديگر پيچ و تاب ها و كنش ها و واكنش ها ي اين دنياي قداره بند براي ما مفهومي ندارد بگذاردنيا كار خودرا بكند ماهم كارو تلاش خودرا ، نبايد ازحركت و تكاپو باز مانيم ما براي همين خلق شده ايم و بس .

 

حيدر  بابا گـــون داليوی داغلاسين

حيدر  بابا گـــون داليوی داغلاسين

اوزون گولسون بولاخلارون آغلاسين

      اوشاخلارون بيردسته گل باغلاسين

يئل گلنده وئر گتيرسين بــويانا

بلکه منيم يا تميش بختيم اويانا

 

ساختار دنيا و عالم هستي به شكلي طراحي شده است كه درآن احساس آرامش و رفاه و لذت بردن ازحيات غيرممكن است ، هرگونه راحتي و آسايش زودگذر و موقتي است ، بعداز آن الم و رنج و محنت هاي بيكران گريبانگير نوع بني آدم است راستي چرا اينگونه است ، چرا انسان از بدو خلقت و تولدش تا بحال روي خوشي نديده است چرا هرگز خنده برلبان آدمي جاري نيست اگر هم باشد ظاهري و ازته دل نمي باشد آيا واقعا آفريننده ي هستي اينگونه خواسته است و يا مفاهيم و مسائل ديگري وجود دارد هرچه كه دراين عالم رخ مي دهد براساس خواسته و طراحي اوست ، آيا عوامل و موارد منفي هم از اين قانون تبعيت مي كنند يا نه البته دراصول او پديده اي بنام منفي گري وجود ندارد همه چيز مثبت و برپايه رحمت است پس اين همه عوامل منفي از كجا پديد آمده اند آري اينها ساخته تصورات ذهني ما انسانهاست ، عملكرد ما براساس همين مفاهيم و مقادير پايه گذاري شده است ، اگر مقادير ساخته شده درذهن مثبت و بالنده باشد رويكردمان رو به سعادت و خوشي و آرامش است ، اگر مقادير و تصورات ذهني مان براساس مفاهيم پوچ و بي اساس منفي پايه گذاري شده باشد رويكردمان منفي است و عملكردمان هم منفي خواهد شد دراين صورت دنيا برايمان جهنم سوزناك خواهد شد و بخت مان هم خواهد خوابيد ، دراين ابيات شاعر تابش آفتاب برپشت كوه حيدربابا را بيان كرده است و رويش گل هاي خندان و گياهان سرسبز و زيبا برروي آن و جاري شدن رودها و چشمه ها دركرانه هاي كوه حيدربابا ست ، و سپس بچه هاي آن محل كه به كوه حيدربابا مي روند و از فضاي سرسبز و گل هاي زيباي آن بهره مي برند و دسته دسته گل مي چينند ، تابش آفتاب برپشت كوه حيدربابا ، رويش گل هاي خندان ، و جاري شدن رودخانه ها و چشمه ها ، چيدن گلها و دسته بندي كردن آن توسط بچه هاي حيدر بابا از تخييلات و تجسمات زيباي ذهن شاعر كوه حيدر بابا است در اين اوضاع و احوال باد نقش ارزنده اي را ايفامي كند همه زيبايي ها را به طرف شاعر مي آورد و شاعر آنهارا لمس مي كند و با اين لمس پررازو رمز بخت شاعر گشوده مي شود دنياي او زندگي او ديد و انديشه او رويا و خيال او تغييرمي يابد آري ملالت او دل گرفتگي او غم و رنج او به نشاط مبدل مي شود دراين نشاط راز خاصي  وجود دارد گاهي هم با گريه همراه است اين گريه با گريه معمولي فرق دارد .

 

 

بايرام يئلی چارداخلاری يئخاندا

بايرام يئلی چارداخلاری يئخاندا

      نوروزگلی قار چيچگـی چيخاندا

آغ   بولوتلار کـوينکلرين سيخاندا

بيزدن ده بير ياد ايليه ن  ساغ  اولسون

درد لريميز قوی ديکلسون داغ اولسون

 

دراين ابيات ازمفاهيم زيبا و معني دار و تكان دهنده استفاده شده است ، تك تك كلمات و جملات حرف هاي زيادي براي گفتن دارند تجسمات ذهني شاعر و خيال پردازي هاي حرفه اي آن انسان را به دنياي ديگرمي برد روياها و خاطرات هيجان انگيز را درذهنها زنده مي كند گويي همه چيز درهمه جا درحال سبقت گرفتن ازهمديگرند و راه طولاني را براي پيمودن و رسيدن به اهداف مورد نظر برگزيده اند گذر ازاين مسير پرشتاب تحمل و حوصله خاصي را مي طلبد بحث از باد نوروزي است ، درگل يخ و ابرهاي سفيد و پيراهن ابرهاي سفيد و فشرده شدن آن راز و رمزهايي وجود دارد كه بيانگر اسرار عالم هستي است دراين اسرار آب حيات نهفته است اين آب حيات رمز تشنگي است رمز حقايق بيشماري است ، درتشنگي حالي وجود دارد درحال هيجاني هست قيل و قال را بدان محفل راهي نيست ، باراني كه از ابرهاي سفيد مي بارد شورعشق را دردلها ايجاد مي كند اين عشق بيكران را نغمه هاي زيادي است دراين نغمه ها همه چيز وجود دارد آري زماني كه سال نو مي رسد درطبيعت تحولات زيادي بوجود مي آيد ، گل يخ نوروزي درحال روئيدن است ظلمت و تيرگي از بين مي رود دنياي نو برروي انسانها گشوده مي گردد دراين اوضاع و احوال ازمايادي كنيد ، بگذار دردهايمان برروي هم انباشته شوند تا همچون كوه شوند دلهامان پراز درد و غم است غم او ياد او عشق او مارا آواره كوه و بيابان كرده است اگر ازما يادي كنيد اندكي از آلام و رنجمان كاسته مي شود .

 

حيدر بابا کهليکلــــــرون اوچاندا

حيدر بابا کهليکلــــــرون اوچاندا

کول ديبينن دوشان قالخوب قاچاندا

      باخچالارون  چيچکلنـــوب آچاندا

بيزدن ده بير ممکن اولسا ياد اله

      آچيلميان اورکلـــری شاد اله

 

طبيعت زيبا و دلربا بستر مناسبي براي زندگي پرندگان و حيوانات است ، حيواناتي همانند خرگوش و غيره ، دراين ابيات اشاره به باغ و باغچه هاي كوه حيدربابا شده است ، زماني كه باغچه هاي حيدربابا شكوفامي شوند درآن هنگام كه درختان و گلها به اوج رشد خود مي رسند و حيواناتي همچون خرگوش ازميان برگها برمي خيزند و مي دوند و پرندگان به پرواز مشغولند و گاهي اوقات برشاخسار گل و برروي برگها مي نشينند و با صداي جيك جيك خود گوش هارا نوازش مي بخشند كه موج عشق دردل شاعر پديدار مي گردد ، و ازكوه حيدربابا مي خواهد تا ازاو يادي كند و دل هاي  گرفته را باز نمايد ، آري طبيعت زيبا و دوست داشتني باعث شادي و نشاط دردل آدمي است انسان اگراندكي درگوشه اي خلوت كند و كليه غموم مذموم دنيارا به خود آن واگذارنمايد و اندكي خودش را راحت كند و ازته دل به طبيعت و گلها بنگرد دلش شاد مي شود و احساس آرامش مي كند و حيات براي او لذتبخش مي گردد دراين  اشعار زيبا و روان و ساده درس عشق و معرفت و انسان شناسي و چگونه زيستن موج مي زند .

 

حيدر بابا ايلـــدريملار شاخاندا

حيدر بابا ايلـــدريملار شاخاندا

سللـر سولار شاقليدايب  آخاندا

قيزلار اونا صف باغلايوب باخاندا

      سلام اولسون شــوکتوزه ائلوزه

منيم ده بير آديم گلسين ديلوزه

تفسیر 

در رعدو برق چه حكمتي وجوددارد ، صداي غرش آن چه نقشي درروند جاري زندگي آدمي دارد ، درآب و سيل و باران و طوفان چه رازي نهفته است ، اين همه علائم زيبا و دوست داشتني طبيعت چه چيزي را ثابت مي كنند ؟ چرا بايد سيلي وجود داشته باشد تا شاهد زيبائيها و جمال آن باشيم ، چرا بايد رعدو برقي و غرشي درآسمان ديده شود تا درعالم خلقت تحولاتي بوجود آيد ، تازه ، نگاه گرم و صميمي دوشيزگان و صف بستن آن چه ارتباطي با سيل خروشان و باران و طوفان زا دارد ، آري در ديد و بينش دوشيزگان روزگار حكمت خاصي وجود دارد دردرون اين حكمت نهايت اوج عشقي است ، عشقي كه بيانگر سالهاي حيرت و سرگرداني را درپشت سردارد بدون عشق حيات معني و مفهومي ندارد ، اين عشق است كه به زندگي گرمي و حرارت و اميد مي بخشد درسايه اميدهاست كه خلاقيت هاو ابتكارها درعرصه گيتي پديدارمي گردند دراين پويايي دگرگوني و تحولات نويي جاري است روزبه روز همه چيز نوتر مي شود تا حيات درعالم هستي جريان دارد نو شدنها هم ادامه دارد ، شاعر سلام خاصي به ايل و قبيله اش دارد وبه آنها يادآوري مي كند كه روزي من و من نوعي از اين ديار كوچ مي كنم اميدوارم يادي ازمن دردلهاتان باشد ، انسان با خاطره هايش زنده است انسان به بقا جاوداني اميد بسته است اين همه هياهو و غوغا و تلاطم بخاطر چيست ، براي اين است كه انسان دلش مي خواهد زندگي جاودانه اي داشته باشد دوست داشتن زندگي و اعتقاد به جاودانه بودن آن بذر اميدي است كه دردلها كاشته شده است .

 

دل و دینم شد

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست      گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

شرح بیت

تحیر و حیرانی سرتاسر وجودم را فرگرفته بود خیلی تلاش می کردم تا از این حالت دور شوم ولی امکانش نبود یک چیزی دردرونم غوغا می کرد به من گفتنی های بیشماری را می گفت و مرا به اندیشه و تفکر وامی داشت , تفکر و تامل در پیرامون ناشناخته ها و آنچه که هندسه هستی را ترسیم کرده است , اگر جزئی از عالم را درنظر بگیریم و درچگونگی آن جز اندیشه کنیم و خصوصیات و ویژگی های آن جز را مورد بررسی قراردهیم به بی نهایت های زیادی می رسیم که قبلا از آن غافل بودیم , هرکدام از اجزا عالم هستی بی نهایت های خاص خودرا دارند و دم به دم به ما هشدارهای تکان دهنده ای می دهند ولی ما ازدرک آن عاجز هستیم , انگار دل ما درجای دیگری پرسه می زند و چندان اعتنایی به حوادث و رویدادهای اطراف خود نمی کند , و خودرا مشغول چیز های کوچک و بی ارزش ساخته است , همانند کودکان در شیرینی اسباب بازی های ناچیز خود غوطه وراست , از گذر زمان و لحظات و ثانیه های آن بی خبراست , آری دل به چیز های غیر معقول سپرده ایم و گاهی اوقات خودمان به حال خود می خندیم ولی حاضر نیستیم از خواسته هاو تعلقات بی مورد دست برداریم , تنها هدف اصلی زندگی مان داشتن همین تعلقات است وجود این وابستگی ها مارا از مسیر واقعی حیات دور ساخته است , از داشتن عناوین و مفاهیم زودگذر بسیار خوشحالیم , رفتارمان طوری است که ناخواسته دیگران هم از ما الگو می گیرند و زندگی را آنچنانکه هست نپذیرفته ایم , درکوچه و پس کوچه های بی راهه در حرکتیم , بدون اینکه مقصدی داشته باشیم و دلمان به تشریفات آنچنانی و مزایای کاذب آن خوش است , توانایی های خودرا در این راه بسیج کرده ایم و درکشاکش نیرو و توانایی دیگران خودرا قربانی ساخته ایم هرگز از خواسته های بی نهایت و غیرمعقول عقب نشینی نمی کنیم راستی این همه شتابان به کجا می رویم , دلبرمان همان معشوق زمینی شده است و بخاطر جلب رضایت آن به کارهای عجب و غریبی دست می زنیم واز حدود مان پا فراترنهاده ایم , همه چیز را زیر پا له می کنیم به خواسته معقول و حقوق منطقی دیگران بی احترامی می کنیم , درگفتار شیرین سخن , چرب زبان , اندرزگو , مصلح واقعی اجتماع , خیرخواه دیگران ولی درعمل خشونت طلب , پرخاشگر , متجاوز به حقوق دیگران , ستم کردن به مظلومان و ضعیفان ,  متاسفانه حالمان اینگونه شده است , چه کنیم ....

 

اين چه عيبست

اين چه عيبست کزان عيب خلل خواهد بود     وربود نيز چه شد مــــــردم بی  عيب کجاست

شرح بیت

علل بوجود آمدن نقص و عیب چیست چرا باید عیب و بدی درعالم وجود داشته باشد به چه دلیل همه چیز از اول خوب نبودند مفهوم بدی و خوبی یعنی چه , اگر بتوانیم به این پرسش های ذهن پاسخ قانع کننده بدهیم درمرحله اول باید تعریف جامع و کاملی از خوبی و بدی ارائه کنیم , به چه مفاهیمی خوبی می گوییم و به چه چیزهایی بدی , آنچه که در راستای قانون خلقت قراردارد به آن خوبی گفته می شود و آنچه که در خلاف مسیر قانون خلقت جریان یابد به آن بدی اطلاق می گردد , اگر بدی ها نباشند خوبی ها شناخته نمی شوند هر چیز ی با ضد خودش شناخته می شود , درعالم هستی بدی ها عامل رشد و سازندگی است نقص ها در روند جاری تکامل موجودات نقش اساسی ایفا می کنند , و ساختار انسان به گونه ای طراحی شده است که با وجود بدی ها و زشتی ها فعالیتش ادامه می یابد دردرون انسان نیروهای متضاد همانند شعله های کوه آتشفشان در حال فوران است در لابه لای این کشمکش ها و تضادها شخصیت آدمی شکل می گیرد از رموز اصلی عالم خلقت وجود همین نیروهای مثبت و منفی در موجودات عالم بالاخص انسان است که در ک واقعی آن برای من نوعی سخت است , چرا انسانها اینگونه خلق شده اند این پرسش پاسخی ندارد و هرچه که در باره این موضوع مطرح شده به افسانه پریان شباهت دارد , بنابراین انسان را همینگونه که هست باید بپذیریم , کنجکاوی و تحقیق تلاشی است بیهوده و مارا به سمت ناکجا اباد می برد و از متن اصلی دورمی شویم ولذا پرداختن به حاشیه های متلون مشکلی را حل نمی کند بنابراین انسان عاقل بدنبال شناخت خویشتن است و همیشه به خود اندیشه می کند به نیروهای درونی اش به افکار و اندیشه های مثبت و منفی اش به اخلاق و رفتارزشت و زیبایش به بینش و دیدگاهش به وجود رویدادها و رخدادهای متنوع در اطرافش به همه چیز , اگر انسان خودرادریابد به مفهوم خوبی و بدی پی می برد اگر بدی هارا دروجودش حس کند برای رفع آن اقدامات اساسی و ریشه ای انجام خواهد داد و خوبی هارا جایگزین بدی ها خواهد کرد .

 

چـه شود که من و تو

چـه شود که من و تو چند قدح باده خوريم     باده ازخــــــون رزانست نه از خون شماست

شرح بیت 

کجا هستی چرا خودت را د رتاریکی و ظلمات رها کرده ای چرا به خودت برنمی گردی و وجودت را از بین برده ای , چرا به چیز های بیهوده و زودگذرنگریسته ای و همچنان د رخودت پیچیده ای و درقلمرو هستی حیران مبهوت مانده ای و پی درپی درحال خیزش و دویدن هستی و غافل از اینکه که بسوی مقصد و منزل نمی روی مسیر دیگری را انتخاب کرده ای و به مسیری رفته ای که در آن هیچ چیز معلوم و مشخص نیست به جز اتلاف زمان فایده دیگری ندارد اگرچه ادعای متمدن ها و متشخص ها را در می آوری ولی متمدن نیستی , لباس تمدن پوشیدن به معنی مترقی شدن نیست , بلکه فرورفتن درمبهمات است اندکی در فرجام و عاقبت کارها اندیشه کن به آنچه که وجود دارد به دقت بنگر واز زوایای گوناگون بررسی نما , جستجویت باید بدور از تعصبات قومی و افکار پیش ساخته باشد اگر اسیر خواسته های کاذب نفس باشی کاری از تو ساخته نیست , در آن صورت از درک معنی و مفهوم باده عاجز هستی بنابراین نوشیدن باده دروجودت موثر نخواهد شد باده از خون من و شما نیست باده خاصیت خاص خودرا دارد خون من و امثال من ها آمادگی جذب باده را ندارد , جنس باده از چیز دیگری است , باده شفاف و زلال است و خوش بو ودلرباست , شمیم دلنواز آن مست کننده است برای درک آن باید خون را از آلودگی ها و رذایل پاک ساخت و مجهز به دستگاه تصفیه خون شد , آن وقت است که با نوشیدن باده از خود بیخود می شویم مست می ناب می گردیم و از طریق این مستی وارد دنیای نو می شویم دنیایی که در آن به جز زیبایی و صداقت و یک رنگی چیزی وجود ندارد , دنیایی که در آن از ناپاکی ها و کینه ها و خصومت ها خبری نیست دراین دنیا به جز عشق به جز لذت به جز سعادت به جز مستی شور انگیز چیزی یافت نمی شود , در این دنیا از تفکرات و اندیشه های مذموم و ملال آور خبری نیست , به هرجا بنگری در آنجا زیبایی و جمال می بینی زمین و زمان به گونه دیگر شده اند , نه دلتنگی وجود دارد نه کمبودی دیده می شود همه جا پراز نعمت الوان است , انسانها به همدیگر مهربان شده اند خبری از اجحاف و ستم و نفاق و دورویی نیست , این توصیفات زمانی رخ خواهد داد که خون ما به خون رزان مبدل گردد اگر تلاش کنیم این کار شدنی است .

 

فـــــرض ايزد

فـــــرض ايزد بگذاريم  و بکس بد نکنيم     وانچــــــــه گويد روانيست نگوئيم رواست

شرح بیت

دردستگاه عظیم آفرینش برای هرموجودی قانون و دستورالعمل خاص آن موجود به رشته تحریر در آمده است و برآن موجود واجب است که جهت رفاه و آسایش وادامه حیات خود از آن قوانین و مقررات تبعیت کند , اگر موجودی از قانون خلقت سرپیچی کند سرانجامش خارج شدن ازمسیر اصلی خلقت است اگر موجودی ازگردونه اصلی آفرینش دورگرددبا انواع و اقسام مشکلات روبرو می گردد که مقابله با آن معضلات گریبانگیر برای آن موجود سخت است , اگر اندکی دقت کنیم و درقوانین آفرینش تفکر کنیم این قوانین به نفع مخلوق است , آفریننده به حال و نیازهای موجودات تسلط کامل دارد آنچه تدوین نموده است بخاطر رفاه و نیازهای واقعی آنهاست , نباید از قوانین خالق هستی سرپیچی کرد انسان هم جز همین موجودات عالم هستی است و باید از دستورات خالق کائنات اطاعت کند و باید پیروی ازمقررات و قوانین الهی را از اعم واجبات خود تلقی کنیم و نباید به کسی بدی کرد بدی با دستورات خالق یکتا همخوانی ندارد , آنچه که درعالم رخ می دهد بخاطر حفظ منافع موجودات بالاخص انسان است رویدادهای جاری از هرسنخی که باشند برای رشد و تعالی انسانهاست , براساس قانون هستی رشد و تعالی خود بخود و آنی بوجود نمی آید بلکه مستلزم اموری است انسان اگر تابع آن امور باشد می تواند درعرصه وجود جولان دهد و زمینه های تقویت نیروهای درونی را برای خود فراهم سازد , قانون خلقت با تنبلی و بی هدفی درحال ستیز است , اگر کسی بدنبال راحتی و تنبلی باشد نمی تواند در قاموس هستی درخششی داشته باشد بنابراین ساختار وجودی انسان طوری طراحی شده است که در برابر سستی و بی حالی واکنش اساسی از خود نشان دهد انسان تنبل عقب مانده و ناموفق است , و نمی تواند به جایی برسد و اززندگی هم لذت آنچنانی نخواهد برد , روزگارش با آه وحسرت سپری خواهد شد دراین دنیای فانی انسان از اختیار برخورداراست او می تواند خودش راه خودش را برگزیند و سرنوشت اورا اندیشه ها و عقایدش ترسیم می کند انسان هدفدار به چیز های جزئی و بی ارزش اهمیت نمی دهد و بدنبال خواسته های معقول و جهت داراست آنچه که براو روا و جایز است آن را سرلوحه زندگی خود قرارمی دهد نوع زندگی شیاطین زمانه در اقدامان او موثر نیست او زندگی خاص خودرا دارد و در روش و متدزندگی او معیارها و ارزش های منطقی نقش اساسی دارد .

 

ما نه  رندان ريائيم

ما نه  رندان ريائيم و حــــــــريفان نفاق     آنکــــــه او عالم سرست  بدين حال گواست

شرح بیت 

اگر خواهان این هستیم که یک چیزی درست باشد درمسیر حق حرکت کند باید آنچه که مطابق با واقعیت هست به آن متکی باشیم و آنچه که وجود دارد آن را دید و آن را گفت , اگر دیدگاهمان با وجود یک شی و یک چیز واقعی  هم آهنگ باشد به چیز های والا و باارزش پی خواهیم برد و براساس آن ارزش ها وواقعیت های موجود طرح و برنانه خواهیم داشت , داشتن ریا و نفاق براساس اصول و معیارهای علمی سد راه پیشرفت و سازندگی در ابعاد مختلف (مادی و معنوی ) است , عقلا و علاقمندان به ترقی و سعادت تن به ریا و نفاق نمی دهند زیرا درمرام و مشی عاقلان حرف اول را بررسی و تحقیق و رسیدن به واقعیت می زند , اگر نگرشی با وقعیت های موجود منافات داشته باشد چنین دیدگاهی قابل پذیرش نیست , آری عاقلان و هوشمندان و آنان که از ته دل به وجود حقیقت پی برده اند و در آن ذوب شده اند هرگز بدنبال نفاق و ریا نیستند , زیرا نفاق و ریا ذاتا منفور است و انسان را به سوی بدبختی و شقاوت می کشاند واز عوامل مهم انحطاط جوامع بشری است , درسایه ریا و نفاق است که انسانها مثل گرگ های درنده به جان هم می افتند و خون همدیگر را می ریزند و به حقوق همدیگر تعدی می کنند و زندگی را برای هم همانند جهنم می سازند, چگونه می توان در قعر جهنم حرف از امید و عدالت زد , چگونه میتوان با وجود شعله های سوزناک آتش جهنم از عشق و صداقت سخن راند , چگونه می توان با وجود این همه پستی ها و نامرادی ها به چیز های خوب و مثبت فکر کرد , تازمانی که نفاق و ریا در وجودمان شعله وراست وصول به نیکی ها و داشتن اندیشه های مثبت و سازنده غیرممکن است , بنابراین رهروان راستین بشری از قافله ننگین نفاق و ریا باید بدور باشند زیر اآفریننده هستی از اسرار کل موجودات عالم آگاه است باید در فکر گسترش مسیر صداقت و یکرنگی باشیم تا به سعادت واقعی برسیم

باده نوشــــــی

باده نوشــــــی که درو  روی وريائی نبود    بهتر اززهد فروشـــــی که درو روی ورياست

شرح بیت

درذات انسان یکرنگی و جمال و زیبایی نهفته است , گل زیبا, باغ زیبا, منظره زیبا , صورت و سیرت زیبا , زیبایی های بی نهایت , اگر محیطی سالم و یکرنگ داشته باشیم افرادی که در آن محیط پا به عرصه هستی می نهند با یک رنگی و صداقت آشنا می شوند و دراندیشه و نگاه آنها به جز صداقت و یکرنگی چیزی دیده نمی شود , زندگی در این محیط جذاب و دوست داشتنی است زیرا همه چیز بروفق مراد است و مغایر ان دیده نمی شود , همه آدم ها درکنار هم با خوشی و خرمی به حیات خود ادامه می دهند , و تنها دغدغه شان اصلاح خویشتن ووصول به منازل و درجات عالی است و امروزشان از دیروزشان بهتر است , از ثانیه ها و لحظات عمربهترین بهره هارا می برند , و بدنبال دنیای نو و طرحی نوعند , درقاموسشان قهقرایی و تنزل معنی ندارد و فلسفه هستی را بدرستی درک کرده اند به دنیا و جاذبه های ظاهری آن تعلقی ندارند از دنیا و امورات آن درجای خود بهره می گیرند و ترقی و پیشرفت را سرلوحه اصلی زندگی خودقرارداده اند و هرروز درپی کشف مجهولات بیشماری از عالم هستی اند از قدرت خارق العاده ذهن خود برای یافتن چیزهای جذاب به نحومطلوب استفاده می کنند و همه چیز را زیبا و یکرنگ می بینند دلی صاف و زلال دارند دردرون خود چیزی بنام درد ندارند آیا می دانید ریشه اصلی درد ها و رنج ها درکجاست , آری ریشه و عوامل اصلی دردها و محنت ها درخواستن های بی نهایت است اگر خواهش های خودرا براساس اصول و ضوابط و معیارهای منطقی تنظیم نکنیم مبتلا به دو رویی و ریا خواهیم شد , چون دایره خواهش انسان حد و اندازه ای ندارد اگر درمسیرصحیح قرارنگیرد فاجعه می آفریند , باید خواسته های بی نهایت خودرا به سوی علم و دانش سوق دهیم در مسیر علم و دانش عقبگرد وجود ندارد, ازریا و دورنگی و الوان متعدد خبری نیست همه چیز با شناخت حقیقت سنجیده می شود وصفا و یگرنگی جایگزین نفاق و ریا می گردد اگر گزینه اصلی مان سایرمسیرها باشد یاس و ناامیدی وجودمان را فرامی گیرد و بخاطر هوس ها و لذایذ آنی دنیای مذموم به هرکاری دست خواهیم زد بنابراین ریشه اصلی ریا و نفاق درمنیت قراردارد.

 

چـــه ملامت بود آن  را

چـــه ملامت بود آن  را که چنين باده خورد     اين چه عيبست بدين بيخردی وين  چه خطاست

شرح بیت

سرزنش و نکوهش از باده خوری به چه معنی است و تاثیر اساسی باده خوردن درروند جریان مستمرحیات چگونه است و ارتباط آن با خرد و عقل درچیست منظوراز باده خوردن چیست معنی و مفهوم باده چیست , باده دراصطلاح عمومی به معنی شراب است ولی درخاص معنی دیگری دارد لذتی که درشراب دنیوی وجود دارد درباده ناب و خالص بمراتب عالی تراست لذایذ شراب مادی آنی و زودگذراست و مستی آن مخرب و ویرانگراست ولی لذت شراب ناب و خالص بی نهایت است و مستی آن سازنده و جهت داراست ازمستی باده ناب انسانهای مقاوم و تلاشگر و مجاهد و دانشمندو زمان شناس موثر پا عرصه هستی می نهد که حیات و زندگی آنها برای همگان مفید است , و همه موجودات کره زمین در ظل هدایت و نورانیت آنها به نان و نوایی می رسند , بنابراین مستی باده ناب از دایره عقل و خرد فراتراست و عقل نمی تواند چگونگی آن را تفسیرو تبین نماید عقل در برابر هزاران چرا متحیرو سرگردان است و از درک اثرات باده نوشی عاچز و ناتوان است از دیدگاه عقل محض اقدامات باده نوشان خطاست درحالیکه چنین نیست درباده نوشی همه چیز عین صواب و نیکی است , باده پیمایی و باده گساری عین حقیقت زندگی است درشراب ناب حقایق و زیبایی های زندگی موج می زند , اگر عقل خودرا با واقعیت های موجود عالم تطبیق دهد معنی باده نوشی را خواهد فهمید و روش درست حیات را اتنخاب خواهد کرد , عقل واقعی همانند باده نوشی است , عاقبت و فرجام همه کارها و امورات موجود در باده نوشی و باده پیمایی نهفته است باده نوشی ازجمله ی اسرارعالم هستی است که خالق کائنات اینگونه ترسیم کرده است مخلوق نمی تواند به خالق خود معترض باشد , البته کنجکاوی درچگونگی عالم خلقت به معنی اعتراض نیست , دقت و تامل درچراها و چگونگی جریان مسیرخلقت و کشف ناشناخته ها ازکارهای عقل است , انسان عاقل مهمل و بیکاره نیست بلکه دروجود و سرشت آن تلاش و جستجو و حرکت و تکاپو نهادینه شده است و باید استعدادهای خودرا درتمام جوانب بفعلیت برساند اگر از انعام خدادادی خود به نحو مظلوب و سازنده بهره برداری نکند به راه خطارفته است ودرست درنقطه مقابل خالق خود قرارمی گیرد , ملامت و سرزنش در همین  جاست که چرا بعضی از ماها کارگاه استعدادهای خودرا تعطیل کرده ایم و درحالت رکودو جمودقرارداریم ظاهزی متمدن و پیشرفته داریم ولی باطنی پراز انجماد و جهالت , البته نباید منکر پیشرفت های مادی شد منظورمان این نیست که نباید درفکر مادیات باشیم و درفکر رفاه و آسایش خود باشیم , داشتن رفاه وآسایش و پیشرفت های شگفت انگیز درامورات مادی لازمه خارج شدن ازرکود است , انسان عاقل و باده نوش برای بند بند امورات عالم هستی چه از جنس مادی و چه از جنس معنوی آن طرح ها و نقشه ها دارد وفلسفه اصلی حیات نیز درهمین مقوله قراردارد .

 

نوبه ی زهد فــــروشان

نوبه ی زهد فــــروشان گران جان  بگذشت     وقت رندی و طـــــرب کردن  رندان پيداست

شرح بیت

منظور از زهد فروشان گران جان و رندی رندان چیست , در این مقوله مطالب  متفاوتی گفته اند هرمتفکری به تناسب مقام و برداشت خود نظراتی را بیان کرده است , سالهاست نظاره گر زمان و مکان هستم و درنطرات و اندیشه های متفکرین درفواصل زمانی گوناگون سیرمی کنم و افکار و ایده های آنهارا براساس حوادث و رویدادهای زمان خود مورد ارزیابی قرارمی دهم هرکدام از این نگرش ها و ایده ها و نظرات درزمان و مکان خودش از ارزش والایی برخوردارند اما بدون نقص نیستند چون از ابعاد مختلف و همه جانبه مورد تحلیل قرارنگرفته اند , واما زهد فروشان گران جان چه کسانی هستند , میتوان گفت اینها افراد ی سطح نگر و دنیا طلب اند و بدنبال فرصت های طلایی هستند تا از وضع موجود و اعتقادات و باورهای مردم به نفع خود بهره برداری کنند اینگونه افراد ظاهری متناسب با اوضاع زمان خود دارند و براساس رخدادهای روزگار خود موضع می گیرند ولی باطنی متفاوت دارند و آنچه که می گویند به آن اعتقاد و باورقلبی ندارند و اکثر کارها و اعمالشان بخاطر عوام فریبی است درمقابل آنها انسانهای آگاه و با فضیلت قراردارند که به رندی مشهورند رندان از زیرکی خاصی برخوردارند زمان خودرا بخوبی می شناسند و به رویدادها و حوادث زمان خود تسلط کامل دارند و فرزند زمان خویش اند و به دنیا و مادیات چندان اعتنایی ندارند از مفاهیم و پدید ه های مادی بخاطر رشد و تعالی استفاده می کنند و کاری به افکار و اندیشه های مردم زمان خود ندارند و فقط به دنبال حقیقت اند و همه چیز را با ترازوی حقیقت می سنجند البته به نظر مردم اهمیت می دهند ولی حقیقت را فدای نظر اکثریت  نمی کنند اگر اکثریت ازباطل حمایت کنند , رندان قاطعانه به نظر اکثریتی که از باطل جانبداری کرده اند پاسخ رد می دهند ملاک و معیار رندی داشتن اکثریت مردم نیست بلکه ملاک و معیار رندی پیروی بدون چون و چرا ازحقیقت است شادی و طرب رندان زمانی میسرمی گردد که حقیقت عالم گیر شود و گفتمان حق حرف اول رابزند.

 

حافظ از باد خزان

حافظ از باد خزان درچمن دهر مــرنج        فکـــرمعقول بفرما گل بی خار کجاست

شرح بیت

رنجيدن از بی مهری ها و ناملايمات روزگارکاری عبث و بيهوده است ، دراين دنيا ناسازگاريهای زيادی وجود دارد و عده ای از انسانها بخاطر خواسته های نامشروع و منافع زودگذرمادی خود عالم را به خاک و خون کشيده اند و ضايعات جبران ناپذيری برپيکر بشريت وارساخته اند بعلت عدم تربيت صحيح و آلوده شده بيش ازحد بعضی ها که دست به اعمال ننگينی می زنند که انسان از بيان آن شرم دارد هرچه که باشد اين افراد با اينگونه اعمال غيرمنطقی و ضد بشری همچنان به وجود خود ادامه می دهند و نمی توانيم منکر اين باشيم که درجامعه ما چنين شرايطی موجود نيست دراين موقعيت حساس وظيفه پيشتازان و انسانهای آگاه و وارسته چيست و چه نقشی را می توانند ايفا نمايند آری پيروان راستين عشق مسئوليت سنگينی بردوش دارند بايد به مقاومت وصبوری خود ادامه دهند وبرای ازبين بردن معضلات و ناهنجاريها ازراه خودش واردعمل شوند و اين را بپذيرند که گل بی خار وجود ندارد و اگر درمحيط گلستان هم باشيم بايد خودمان را از آسيب خارها درامان نگه داريم گذشت زمان وجودمارا تغييرمی دهد وشادابی و زيبايی ظاهری را ازما می گيرد وخزان زندگی آمدنی است وفرارازآن غيرممکن است ، درهرکجا و هرشرايطی که باشيم آن را لمس خواهيم کرد ، درمرحله اول بايد خودرا برای گذراندن دوره خزان مقاوم و صبورسازيم ازدوره شباب بهترين بهره هارا ببريم و لحظات زندگی مان را بيهوده به هدرندهيم و ازاوقات گرانبهايمان بطوربهينه استفاده کنيم ، وعالم هستی را برای خود تيره و تار نسازيم و تلاشمان  فقط برای رهايی از زندان طبيعت باشد و انديشه های نيک را دروجود خود بپرورانيم اين انديشه ها درهنگام خزان ناجی خوبی هستند ومارا از افسردگی و بی حالی به سوی شادی و نشاط راهنمايی می کنند ، روزگار مصائب خاص خودرا دارد و دربرابرگرد باد و طوفانهای ناشی از رنجهای بيکران دهر چاره ای جز مقاومت نداريم و اگر بناباشد همه چيزرا به آسانی وراحتی بدست آوريم که ديگر زندگی معنی و مفهوم خودرا ازدست می دهد و اصلا از حياتمان لذت نمی بريم ، مصائب روزگار اززمينه های رشد وتکامل انسان هاست مانبايد خودمان را گم کنيم و اجازه بدهيم تا مصائب روزگار و هواهای نفسانی برما مسلط شوند و مارا ازمسيرواقعی رشد و تعالی باز دارند.

 

ساقی و مطرب و می

ساقی و مطرب و می جمله مهياست ولی        عطش بـــــی يارمهيانشود يارکجاست

شرح بیت

همه چيز برای گستردن بساط عيش و نوش آماده است ولی بدون يار هيچ چيز امکان پذيرنيست ، پس يارکجاست بدنبال او بايد رفت فلسفه و نظام هستی براساس مفاهيم وضوابط خاصی استواراست و حيات کليه موجودات اعم ازحيوانات و انسان از اين قاعده مستثنی نيست ، نيرويی دردرون عالم وجوددارد که باعث رشد و حرکت موجودات هستی به سوی هدف خاص خود می شود اين حرکت مسيرخاصی را دنبال می کند بخاطررسيدن به منطقه مورد نظر ازپيچ و خم های خاصی عبورمی کند و شرايطی را برخودش فراهم می سازد بارعايت آن شرايط خاص به حرکت تکاملی خود ادامه می دهد ، روح آدمی نيز با آهنگ هستی ارتباط ناگسستنی دارد واز بشاشيت و شادابی خاصی برخورداراست ، اگر ازمرحله حيوانيت جسم بتواند خودرا به مراحل بالاتر سوق دهد ، روزبه روز به شادابی و نشاط آن افزوده می گردد بانوشيدن شراب حقيقت به رقص و پايکوبی می پردازد ، ودراين کشاکش و تکاپو ودراوج لذت عالی به دنبال يارمی گردد و رسيدن به لذت و داشتن آن بدون يار برايش غيرممکن است ، پس بايد دروهله اول به او بايد رسيد بدون او هيچ لذتی وجودندارد شراب و ساقی و عطش وعيش و آهنگ مطرب و سازو آواز ورقص و ازخود بيخود شدن ومستی وهمه و همه بخاطر يار است اگر ياری درکارنباشد برای او هيچ چيز ارزش ندارد آنچه برای او دارای ارزش و اهميت است همان يار ، معشوق ومعبود است اودرمجلسی حاضر می شود که درآن مجلس درآن بزم يارهم حضورداشته باشد.

 

عقل ديوانه شد

عقل ديوانه شد آن سلسله  مشکين کــو        دل زما گوشه گرفت ابروی دلدارکجاست

شرح بیت

درگرداب حوادث روزگارو درکشاکش عالم دهر و درآنچه درعالم هستی جريان دارد، عقل گنجايش درک همه رازهای هستی را ندارد و دل هم دريک گوشه ای فرو افتاده است و درشيفتگی و حيرانی خاص خود بسر می برد و دراين اوضاع و احوال به دنبال ابروی دلدارمی گردد ، ودرجستجوی سلسله مشکين يار غرق و مبهوت می باشد ديوانگی عقل و حيرانی آن به اوج اعلای خود رسيده است و درپی معلومی می گردد تا خودرا ازاين گرداب هولناک رهايی بخشد انگارنجات از اين مهلکه برای عقل چندان کارآسانی نيست و راه دشوارو سنگينی را درپی دارد وفهم مسائل هستی برای عقل به اين سادگی ها هم  نيست به هرکجا سرمی زند و به هردياری که می نگرد درآنجا حيرانی و شيفتگی خاصی را مشاهده می کند باديدن اين حيرانی ، تحيراورا چندين برابرمی سازد درحول و حوش آن سخت درگيراست و به کنجکاوی خاص خود ادامه می دهد ، اين ادامه دادن همچنان درجريان است وروز به روز به شدت آن افزوده می شود درآن لحظه رويداد جديدی به رويداد قبلی افزون می گردد اين افزون گشتنها تازمانی که نيروی حيات درشريانش جاری است همچنان روبه رشد است ، قصه عقل داستان سوزناکی دارد ودراين داستان ماجراها و حکايت های خاصی نهفته است که درک آن برای همگان امکان پذيرنيست و حتی خودعقل هم دراين سودا مانده است وواقعا نمی داند چه کاری بايد بکنددراينجا ست که عشق واقعی به کمکش می آيد و بسياری ازرازهارا برای او برملا وفاش می سازد ، و بادرک  اين اسراربه دنبال رازديگری می گردد ، دراين عالم رازهای ناگشودنی بسياری وجوددارد عقل هم به کمک عشق شئابان ومجنون واربه دنبال گشايش خودمی باشد ازطرف منادی ندای خاصی به عقل می رسدوازاو می خواهد که دايره تفکر و انديشه خودرا وسيع تر و بازتر نمايد ومحدويت ها و قيد و بندهارا از بين ببرد با ازهم پاشيدن قيدو بندهای تاريک ومخوف عقل به سوی روشنايی سوق داده می شود باداشتن چنين روشنايی است که عقل را به سرمقصود کمال واقعی می رساندوبازهم به حيرانی و سرگردانی اش افزوده می شود دراين وادی عقل و عشق مکمل همند بدون عشق عقل را يارای ادامه حيات واقعی نيست اين عشق است که عقل را درحين اصلاح امورات خود و رفع شبهات ياری می کند واگر عشق واقعی دروجود آدمی شعله ورگردد بسياری ازکارها حل می شود و مشکلات و موانع ايجادشده برطرف می گردد.

 

بازپرسيد

بازپرسيد زگيسوی شکــــن  درشکنش       کاين دل غمزده سرگشته گـرفتارکجاست

شرح بیت 

ازپيچ درپيچ گيسوان زيبا و جذاب احوال دل غم زده ، حيران و سرگشته را سوال کن ودليل حيرانی و تپش آن بخاطرچيست ؟ چه نيرويی و قدرتی دردرون اين دل وجودارد و برای چه چيز اين همه گرفتارو اسيراست دراين عالم رازهايی نهفته است و جذبه های خاصی وجوددارد که دلهای تشنه را به سوی خودش می کشاند تازمانی که حيات و زندگی درجريان است عطش های درونی را درجريان خواهد شد دل درپی گم گشته خود سيرمی کند بطورمتوالی و پی درپی درحال دويدن است اين دويدن ها تازمان وصال ادامه دارد درغم او ناله ها سرمی دهد ضجه ها و شکايت های اوبا اندوه و غم خاصی همراه است دراين غم حکايت ها و حکمت هايی است هجران و جدايی دل را همواره سرگردان و متحيرساخته است چه کسی می داند عاقبت اين حيرانی به کجا خواهد انجاميد آری آدمی درروياهای خود بسرمی برد ودرميان امواج گوناگون و تلاطم آن گرفتار وسردرگم است وهرچقدرتلاش می کند رهايی از آن امکان پذيرنيست نمی دانم شيوه وروش رسيدن به آن را درکجا بايد جست اين دربندشدنها و اين اسارتها تاکی بايد ادامه يابدانگار رهايی ازاين گرفتاريها غيرممکن است دردلهای آگاه و روشن آرامشی نيست يک چيزی درآن ها هست که مداوم درفکررسيدن به آن است  بيا ای دوست ظاهرمرا بنگر ازرخ زرد من پی به اندوه من خواهی برد دراندرون من غوغا و فغان است رهايی از اين شورو هيجان به اين سادگی نيست چون که خودم آن را ايجاد نکرده ا م اوخودش دردرون ايجاد شده است مرا بدين حال درحيرت فرو برده است اين حيرت و تحير تا ابد تالحظه ای که حيات دررگ هايم جاری است بامن همدم و هم آواست ، اين عشق ابدی و هميشگی من است تالحظه وصال دردرونم پايدار و جاودانی است و آتش و شعله های درونم باوصال به او خاموش می گردد و هنگامی به آرامش واقعی دست می يابم که به او برسم .

 

هـــرسرموی مرا

هـــرسرموی مرا با تو هزاران کاراست         مـاکجائيم و ملامتگــــر بيکارکجاست

شرح بیت

هرچيزی که دراين عالم وجوددارد نشانه هايی ازوجود توست ازذرات کوچکی همانند موی سرگرفته تا پديده های درشت و پهناور هزاران راز ورمزی درآن ها نهفته است و آنچنان مرامشغول و سرگرم خود ساخته است که فرصت فکرکردن و انديشيدن به غير را ازمن سلب کرده است شب وروزم و همه هستی ام با توست ما درکجا هستيم وسرزنش کننده بيکار کجاست مادرسوز تو حيات را می گذرانيم او درناز و نعمت ظاهری غرق شده است واز اندرون من بی خبر است او احوال برون را می نگرد مادراحوال درون غوطه وريم اواز حالات درون ما بی اطلاع است و آنچه دردرون می گذرد آن را حس نمی کند بخاطر آن مداوم مارا نکوهش می کند و عالم هستی را بصورت يک بعدی می نگرد و فقط به ابعاد ظاهری آن توجه دارد و آنچه که درظاهرهست برای او همه چيز است و به پديده های ظاهری و فعل و انفعالات آن عنايت دارد و تصورمی کند همه چيز زندگی فقط لذت بردن و خوردن و خوابيدن و چند روزی را خوش بودن است ، البته ازدرک معنی و مفهوم خوشی نيز عاجز است و غرق درخوشی های آنی و لذت های زود گذراست که فرجام آن به جايی نمی رسد او ازخوشی های درون بی خبر است او زندگی را بدرستی تفسيرنکرده است و قضايای زودگذر و امورات متنوع مادی دنيوی آنچنان اورا سرگرم خود ساخته است ازمفاهيم واقعی و حقايق وواقعيت های زندگی بدوراست و ازاين بی خبراست که دربطن مواردی که به خوشی ظاهری مشهور است چيزهايی ديگری وجود دارد چيزهايی که اگر به کنه آن پی ببريم عبرت هايی درآن وجود دارد دراين عالم پديده ای بنام غم و اندوه وجود ندارد نهايت همه چيز به شادی و نشاط منتهی است  برای آنان که درامورات مادی سرگرم اند شادی و نشاط بی مفهوم است چون که پديده های مادی و دنيوی از بين رفتنی است آنچه که فرد دراختياردارد با گذشت زمان ازدست می دهد و بخاطر ازدست دادن آن مداوم درغم و اندوه بسرمی برد و چهره اش درهيچ زمان و مکانی بشاش و خندان نيست ، گاهی اوقات درشادی مصنوعی غوطه وراست آن هم لحظه ای و آنی است عاقبت آن باغم و اندوه همراه است ولی برای شيفتگان واقعی عشق غم واندوه بی معنی است چون اينها می دانند که تاسف خوردن برای موارد زودگذردنيوی بی مفهوم است آری آنچه دراختياردارند روزی بايد ازدست بدهند پس غصه خوردن برای آنچه که زايل شدنی است با عقل و عشق منافات دارد.

 

آنکس است

آنکس است اهل بشارت که اشارت داند         نکته ها هست بسی محـرم اسرارکجاست

شرح بیت

بخاطر دريافت مطالب مافوق از عالم بالا نيازمند به ايجاد  ساختار جديد درخويشتن هستيم و اگر قوای درونی خودرا تقويت نماييم و از هرگونه آلودگی و خباثت و گرد و غبارهای دنيوی مصون نگه داريم به مقامی می رسيم که استحقاق دريافت آن را بايد داشته باشيم و لزوم دانستن اشارت با اهل بشارت شدن است يعنی با اندک اشاره معشوق بايد همه چيز را درک کنيم اگرقوه بينايی ما به حد اعلی رسيد برای وصول به مراحل بالاتر اميدوارخواهيم شد چونکه نکته های زيادی وجود دارد برای شناخت آن رازها و رمزها نياز به بينايی و بصيرت خاصی است همانطوری که امواج صوتی را گيرنده مخصوص آن دريافت می کند وساير اسباب و آلات توانايی دريافت آن را ندارند دردرون ماهم گيرنده های مخصوصی برای دريافت سيگنال های خاص طراحی شده است کافی است آن را بخوبی بشناسيم و به تحرک درآوريم با شناخت آن به خيلی چيزها دست می يابيم که قبلا از آن محروم بوديم دراين عالم بقدری يافتنی ها وجوددارد که برای هرکسی امکان رسيدن به آنهارا نيست ، اگر اهل دل و اهل معرفت باشيم مزه آن را خواهيم چشيد با چشيدن آن به تعلقات خاصی نايل می گرديم ودروجود خويش آمادگی لازم جهت پذيرش نکته ها و اسرارمخصوص ايجاد می گردد ولی نگه داشتن اسراردرون برای ما بسی دشوار و سخت می شود و بايد به دنبال محرم رازبگرديم تا آن را برای خواهنده و جوينده فاش سازيم دراين دنيا هيچ چيزی بی دليل خلق نشده است دروجود هرکدام از پديده های عالم دليل خاصی نهفته است اگر به ذات آن پديده ها توجهی کنيم و چگونگی ساختارآن را بادقت و تامل خاصی مورد بررسی قراردهيم و به نظمی که دراجزاء تشکيل دهنده آن وجود دارد و حالت و زيبايي خاصی که درآن پديده مشاهده می شود و به نحوه زندگی آن  و چگونگی حيات آن را خوب بنگريم به آن نکته های مورد نظر دست خواهيم يافت وجود ساده و پيچيده هرکدام از فنومن های اين عالم به زبان بی زبانی درحال فرياد زدن هستند و مارابا فرياد شان به آرامش خاصی دعوت می کنند و به بينايی و بصيرتمان می افزايند اگرما آنهارا خوب بشناسيم و محرم اسرارباشيم به چيز هايی خواهيم رسيد که قبلا ازآنها بی خبربوديم اين رسيدن ها مارا گام به گام به سوی شناخت معشوق هدايت خواهند کرد وقتی دراين مسيرقراربگيريم ناخودآگاه به دنيا و پديده های منحط ظاهری آن بی اعتنا خواهيم گشت دراين بی اعتنايی هاست که زمينه رشد و تعالی مان شکل می گيرد .

 

هــرکه آمد

هــرکه آمد به جهان نقش خـرابی دارد    درخـــرابات بگوئيد که هشيارکجاست

شرح بیت

هرکسی پابه عرصه هستی نهاد و چشم خودرا به اين جهان گشود نقش و اثر خاص خودرا دارد ، بعداز به خود آمدن ، دايره آکاهی و شناخت خودرا وسيع تر می کند و بعد از يافتن آنچه که بايد بيابد به حيرانی و سرگردانی اش افزوده می گردد به دنيا و پديده های مربوطه اش می نگرد و به رنگها و تعلقاتش نگاه می کند به خودش و خصوصيات بارزش می انديشد به آنی که دردرون نهفته است به نيروی که اورا به شناخت ناشناخته ها می کشاند به زمانی که درحال گذراست به جهان آفرينش و چگونگی اجزا و پديده های پيچيده آن تامل می کند باديدن اين همه موجودات متلون و رنگارنگ مست و مبهوت می شود به سوی ميخانه می رود ازهمه چيز مات و حيران می ماند درميکده می گويد ما ديوانه و عاشق اوئيم همه محو اوشده ايم بخاطر او عقل و هوش را ازدست داده ايم دراين وادی روبه بی نهايت سيرمی کنيم و مستانه درحرکت و درخروشيم سيل طوفانيم هشياری و عقل درما نمی گنجد ما کجا و هوشيارو عاقل کجا عقل دراين وادی کارايی ندارد عشق است که  همه کاره است چه شور و غوغايی است هيجان و جنبشی است ، نيرو و قدرت بی نهايتی است آدمی به اوج وصال و قدرت خود رسيده است دربينايی و بصيرت عشق عقل و منطق جايگاهی ندارد عقل فقط درامورات دنيای فانی کاربرد دارد وعشق واقعی فراترازآن می رود و تاابد نقش و رنگ خودرا نگه می دارد و تعلقات ووابستگی عاشقان به گونه ای ديگراست دراين وابستگی مفرط دنيای بی وفا و خواهش های به ظاهر جذاب آن نقشی ندارد .

 

شب تاراست

شب تاراست و ره وادی ايمــن درپيش       آتش طــــــورکجاموعد ديدارکجاست

شرح بیت

درظلمات و تاريکی راهی برای سرزمين مقدس وجود دارد اگر اندکی تلاش و حرکت کنيم با يافتن بينايی و بصيرت خاص درون تاريکی و تيرگی و جهالت را پشت سرهم خواهيم گذاشت و به سوی سرزمين نورو روشنايی نايل خواهيم شد دنيا تيره و مکدراست و بااين تيرگی خودجاذبه های به ظاهر خودرا دارد با علايم به ظاهر روشنايی خود چه بسا خواهان بيشماری دارد و نيروهايي زيادی را به خود مشغول ساخته است ، و برای آنها وعده ووعيدهای زيادی داده است و با ادا و اطوار به ظاهر حق و بازی های خاص خود بسياری را شيفته و فريفته خودکرده است آنهايی که به اين مارخوش خط و خال تعلق خاطر و دلبستگی دارند جدايس شان خيلی مشکل است دردل آنه بقدری جاذبه و شيرينی ايجادشده است که نمی توانند از آن دست بردارند و تيره گی و کدورت سرتاسروجودشان را فراگرفته است و کاری به هيچ چيز ندارند فقط درريخت و پاش های ظاهری دنيای مکارو حيله گر غرق شده اند وبخاطررسيدن به خواسته های پوچ و بی اساس خود به هرگونه خيانت و ستمی دست می زنند و رهايی از اين تاريکی و غفلت کارآسانی نيست ، بايد با قدرت درون و بينايی خاص خود ازدرون ظلمات را شکافت و به سوی روشنايی و نور رفت بايد حالی برای خود ايجاد کرد و بدنبال وعده ديدارشتافت آری خوش به حال کسانی که اين دنيای حيله گررا پشت سرنهاده و به سوی سرزمين مقدس عشق و شيفتگی حق رو آورده اند و برای ديدار يار لحظه شماری می کنند و درجستجوی اويند ووادی ايمن و سرزمين مقدس بسر می برند و خويشتن را روزبه روز برای وصال آينده تقويت می کنند رسيدن به وصلت او ، آمادگی خاصی را می طلبد با غرق شدن درماديات و تعلقات پوچ و بی اساس دنيا چنين وصالی امکان پذير نيست ، بايد نورمعرفت و عشق را دردل زنده کرد بايد درخت علم و آگاهی را دردرون بارورساخت بايد ازعلو م روز وروشنايی های موجود درآن مطلع شد اگرچنين بارقه ای درخود بوجود آوريم زمينه های وصال برای مان مهيا می شود ، درآن موقع می توانيم کليه موانع ايجادشده ظاهری و دنيوی را کنارنهاده و به ديدار محبوب و معشوق خود نايل شوييم درغير اين صورت با اسباب و زيورالات مادی وصول به معشوق و شناخت آن امکان پذير نيست .

 

ای  نسيم سحــرآرامگـــه

ای  نسيم سحــرآرامگـــه يارکجاست        منزل آن مــــه عاشق کش عيارکجاست

شرح بیت

به دنبال اومی گردم زمين و زمان را طی کردم تا به او برسم به هرکجامی نگرم به هرجا سرمی زنم درهرمحفل و مکانی اورا می جويم باوزيدن نسيم ملايم سحری از او محل آسايش اورا سوال می کنم ای نسيم زيباو لذتبخش سحری آيامی توانی محل يار دلربارا برای من دل سوخته و حيران نشان بدهی من شيفته و حيران اويم آن هرزگردو هرجايی دلم را بسی ربوده است ومرامفتون و واله خودش کرده است ، او درآرامش بسر می برد ومشغول آسايش و استراحت هست ولی من دراوج هيجان می باشم ولحظه ای راحتی و آسايش ندارم خواب راحتی درچشمم وجود ندارد مداوم دراضطراب و پريشانی بسرمی برم چونکه کشته اويم همه وجودم بخاطر اوست و اين جنبش و تکاپو دردرونم بخاطر اوست اين اوست که مرا به اين روز انداخته است اين اوست که مرا آواره دشت و بيابان نموده است هرکجا که می روم نشانی از او می جويم به هرديارو دمنی که سرمی زنم رازو رمزی ازاو می بينم به هرسنگ و سنگريزه ای که نگاه می کنم محل و مکان اورا درآن حس می کنم به هرجنگلی و درختی که می نگرم به جزاو چيزی را نمی بينم و هرگل شکفته ای را که بو می کنم تجليات و زيبايی اورا دروجودم حس می کنم ، بااين نزديکی او بامن باز ازمن پنهان می باشد و رخ زيبايش را برايم آشکارنمی سازد نمی دانم شايد چنين ظرفيتی درمن وجود ندارد تا اورا مشاهده کنم بايد درونی آماده و مهيا داشته باشم تابتوانم اورا لمس کنم بايد بدبختی ها و مشقت های زيادی را متحمل شوم اگر عاشق واقعی باشم و اگر کشته شده ی حقيقی باشم درآن موقع زمين و زمان برايم مطرح نخواهد شد محل و مکان نيز درديده ام جای نخواهد گرفت بخاطر رسيدن به او بايد زمين و زمان و تمامی مکانهارا درآن لحظه طی کنم اگر چنين قدرت و توانايی درخويشتن بوجود آورم می توانم به معشوق نازنينم برسم چونکه معشوق دردوقدمی ماست ، اين ماييم که ازدرک آن عاجزيم ونشان و محل و مکان آن را از نسيم سحری می جوييم ، البته خود نسيم سحری ازنشانه های اوست با همين نشان می توانيم به او برسيم ، فقط بايد زمينه پذيرش وصال را درخود ايجاد کنيم و نيروی درون را طوری پرورش دهيم تاظرفيت لازم را درخود بوجودآوريم تا بتوانيم اورا به نحو احسن و عالی درک کنيم يعنی استعداددرک و شناخت را درخود پرورش دهيم چون نيرو های زيادی دروجود ما نهفته است کافی است اندکی خودرا تکان دهيم و جرقه و جهشی درخود بوجود آوريم و بارقه اميد وصال را درخويشتن پديد آوريم اين عمل شدنی است معشوق از ما دورنيست بلکه ما ازاو دوريم و خودمان را ازو دورنگه داشته ايم اگر آلودگی های مادی ازوجودمان زدوده شود خودبخود معشوق برايمان عيان خواهد شد.

 

حافظ ازدست مده

حافظ ازدست مده دولت اين کشتی نوح       ورنـــــه طوفان حوادث ببرد بنيادت

شرح بیت

جناب حافظ قدرت و توانايی که دراثر ممارست و مبارزه با عوامل درونی و نيروهای برونی شيطانی درخود ايجاد کرده ای بايد آن را به نحو احسن حفظ کنی مبادا وسوسه های شياطين باطنی وهوس های زودگذر دنيوی فريبت دهد و آنچنان سرگرم خود سازد و گرد وغبار تباهی و نفرت وخشم کينه چهره ات را آلوده سازد و حقايق هستی را برايت وارونه جلوه دهد و سعادت درونی را ازوجودت بزدايد و ثروتهای نامشروع دنيای غارتگربرايت دوست داشتنی وجذاب تلقی شود و درزندگی چند روزه دنيای فانی گرفتار آن شوی و اسيرو سرگشته تمايلات دروغين آن گردی و زمينه رشد و تعادل دردرون روبه خاموشی می گرايد وشعله ورنمودن آن کارسختی است نه اين که امکان پذيرنيست بلکه بسيارسخت و دشواراست چون که موانع زيادی درسرراه وجود دارد وبه صورت سلسله وارپشت سرهم چيده شده اند برداشتن آنها از سرراه ، مبارزه و مقاومت خاصی را می طلبد بنابراين لازمه نجات انسان از اين خاکدان طبيعت و از آلودگی های مفرط آن به جز چنگ زدن درريسمان حق و فانی شدن درحضرت حق راه ديگری وجود ندارد و کليه راه های غير آن بسيار خطرناک و سرو ته اش نامعلوم است ورونده را به گرداب فناو نابودی ابدی سوق می دهد اگرکسی واقعا خواهان سعادت و خوشبختی است و دلش می خواهد درمقابل هجوم طوفانهای وحشت زا ومرگ آور هميشگی ريشه و بنيادش را حفظ و تقويت نمايد بايد به کشتی نوح پناهنده شود واين قدرت لايزال را دراثر غفلت و فراموشی ازدست ندهد زمانه خون ريزو جنايتکاراست اگر لحظه ای ازواقعيت های عالم هستی بدور باشيم و خويشتن واقعی را فراموش کنيم خويشتن کاذب با البسه رنگارنگ و جذاب وجودمان را احاطه خواهد کرد وسلطه خودرا روزبه روز افزونتر خواهد کرد که رهايی از آن سيه چال تاريک و مخوف کاری است سخت و دشوار، بنابراين اگر خواهان رهايی هستيم بايد جلو نفوذ قدرتهای  غارتگر درون را درتمامی زمينه ها مسدود سازيم و سدی محکم و شکست ناپذير درخويش کنيم .

 

چشم بد

چشم بد دورکــز آن  تفرقه ات باز آورد       طالـــــــع نامور و  دولت مادرزادت

شرح بیت

تفرقه و تشتت و پراکندگی از عوامل مهم نسيان و عصيان آدمی است و انسان اگر درپی تفرقه و جدايی باشد سرانجام کار اسير نفاق و دورويی خواهد شد و بجای اتحاد و يگانگی گرفتار سردرگمی می شود و راه اصلی خودرا گم می کند و درمنجلاب سرکشی و ستم و ستمگری غوطه ورمی گردد و نهايت امر به جای رشد و تکامل و صعود به بالا به تنزل و حضيض می افتد و درمقامات پايين دست و پا خواهد زد و درزندگی به جز کينه و نفرت چيزی عايدش نمی گردد و اگر با داشتنن طالع نامور و قدرت خدادادی امواج تفرقه و نفاق ازوجودت زايل گشت ، مبادا چشم بد حال تورا دگرگون سازد و سرنوشتت را تغيير دهد و از جايگاه واقعی ات به ماوای ديگر سوق دهد اگر خوب انديشه و دقت نکنی گرفتاريهای زيادی درپی خواهی داشت و رهايی از آن گرفتاريها کار آسانی نيست ولی اگر به نيروی خدادادی که در درونت نهفته است متکی باشی و از آن به نحو مطلوب و عالی بهره برداری کنی و به هيچ مشکلی دچار نخواهی شد و مشکلات پيچيده ای که بدخواهان و سلطه طلبان درمقابل راهت قرارمی دهند درقبال اراده آهنين و فولادينت همچون موم يکی پس از ديگری آب می شوند و از بين می روند آری اگر انسان درجايگاه والای خود قرار گيرد و امکانات بالقوه اش را به بالفعل تبديل نمايد درمقابل هجوم حوادث زيانبار بخوبی ايستادگی می کند و سرانجام پيروز و فاتح ميدان نبرد می گردد ، و از نيروها و قدرتهای فوق العاده درونی خود بهترين بهره ها را می برد و قلب خودرا از تاريکی و ظلمات به سوی روشنايی و نور سوق می دهد و دنيايی نوعاری از تفرقه و نفاق که محصول غارتگری و سلطه گرايی می باشد برای خويشتن پديدمی آورد تا به آرامش و سکون واقعی نايل آيد.

شکــر ايزد

شکــر ايزد که زتاراج خزان رخنه نيافت       بوستان سمن و سرو وگل و شمشادت

شرح بیت

خداوند متعال را سپاس می گويم که دراثر غارت و تاراج خزان به بوستان و گلزارهای زيبايت رخنه ای پيش نيامد ، و گذرزمان شادابی و زيبايی باغ و بوستانت را به باد فنا و نابودی نداد ، دنيا محل محنت و درد ورنج و آزمايش هست ، فتنه ها و آشوب متنوع و متلونی از محل های متفاوتی درحال تهديد کردن اند اگر اندکی غفلت ورزيم و دمی خودرا به دست حوادث دهر بسپاريم و توانائی مقابله با آن را نداشته باشيم بعد از اندک  زمانی همه چيز را ازدست خواهيم داد و چه بسيار بزرگانی در ازمنه گذشته گرفتار چنين فتنه هايي شده اند که توسط مکاران روزگار برای شکار آدمی طراحی شده بود ، آری زمانی به خود آمدند که کار ازکار گذشته بود و فتنه و فساد در تارپود هستی شان رخنه نموده بود و درونشان را سوزانده و به خاکستری دود آلودمبدل کرده بود که محلی برای رويش گلهای سرسبز حيات وجود نداشت و آماده نمودن چنين زمينی برای کشت نيکی ها و خوبی ها سختی هايي زيادی را می طلبد بنابراين اگر خودرا در قبال آشوبها و فتنه های رنگارنگ مکاران زمانه مهيا نسازيم با اين ساز برگی که دراختيار داريم نمی توانيم با غارت و يغمای خزان به مقابله برخيزيم امواج خزانی در حال گذر است و همه جارا احاطه خواهد کرد بايد در برابر اين امواج طوفانی و سهم ناک کشتی های مقاوم و محکمی بسازيم تا از درون آن امواج خطرناک و کوبنده عبورنموده و به سوی روشنايی و معرفت گام برداريم و دنيايی آکنده از عشق و معرفت را در خويشتن ايجاد کنيم اين کار شدنی است فقط همت و اراده خاصی می خواهد تابه بتوانيم به راه نهايی خود که همانا تکامل و رسيدن به معشوق است ادامه دهيم وگرنه دچارتاراج خزانی شده و نابودی و هلاکتمان حتمی است .

 

شادی مجلسيان

شادی مجلسيان درقــــدم و  مقدم تست     جای غم باد مران دل که نخواهد شادت

شرح بیت 

زمانی بزم و نشاط و شادی مجلسيان به اوج اعلای خود می رسد که با قدوم مبارکت درآن حضور يابی ، مجلسيان زمانه و دوستداران واقعی حقيقت با مشاهده جمال نورانی تو به رقص و پايکوبی خواهند پرداخت و آنچنان ازخود بيخود می گردند که ديگر جايی و زمانی را نمی شناسند اين لحظه های آنی و ابدی برای آنها بقدری زيبا و دوست داشتنی است که با هيچ چيزی قابل مقايسه نيست و حتی قابل توصيف و تمجيد نيست گاهی اوقات درضمير آدمی حالتی رخ می دهد اين حالتو جريان با هيچ يک از ابزار و آلات دنيای مادی قابل اندازه گيری نمی باشد لذتی که از اين حالت خاص ايجاد می گردد قابل سنجش و ارزيابی نيست فقط اين لذت را د ارنده آن حالت احساس می کند و بس ، و قابل انتقال به آنان که فاقد گيرنده خاص اند نيست ولی اگرآدمی در خويشتن قابليت و شايستگی خاصی بوجود آورد و دستگاه گيرنده درون را بنحو عالی و مطلوب تنظيم نمايد به چيزهايی می رسد که درک آن برای انسانهای غيرمعمولی غير ممکن است اينگونه آدمها به ظاهر درميان مردم شادمان و بشاش اند ولی دردرون حزن و اندوه خاصی دارند و دلشان به لحاظی شاد نيست حزن و غم وجود دل را احاطه کرده است و دل نمی خواهد بادهای غم و اندوه را ازخود براند و بجای آن شادی و نشاط را برگزيند زمانی اين حادثه رخ خواهد داد که دل به هجران و فراق پايان دهد و به وصال برسد شادی دل زمانی است که لحظه وصال را درخود احساس کند .

 

برسان

برسان بندگی دختررزگوبدرآی     که دم و همت ماکرد زبند آزادت

شرح بیت

خوشا به حال کسانی که بنده خالص حقيقت اند و شراب عشق و آزادگی را برسرکشيده اند و از اوهام و خرافات و جهل رهايی يافته اند و ازهرگونه غل و زنجيرو قيد و بند خودرا رهانيدند ، با الهام گرفتن از انفاس قدسی باهمت و اراده خود خويشتن را ازهوی و خواهش های نفسانی رها ساخته اند دربرابرطوفانهای سهم ناک و امواج خروشان وسيل ويرانگرماديات ايستادگی و مقاومت کردند و تسليم خواسته های کذايی دنيای بی وفا نشدند و با آنکه دردنيا زندگی کردند و ازامکانات آن بهره مند شدند ولی تعلقات آن را متعلقات خود نپنداشتند انديشه جاودانی بودن عالم مادی را از ذهن خود زدودندو زوال و نابودی آنرا ملکه ذهن خود قراردادند به جز بندگی او بنده و زرخريد هيچ قداره بندی نشدند و از لحظات آنی واز حوادث و رخ دادها ی لحظه ای به نحو مطلوب جهت رسيدن به خواسته های بحق خود بهره برداری کردند ، واز زوايای گوناگونی به واقعيت  های هستی نگريستند و بخاطر کشف گوشه هايی از حقايق بيکران هستی  شب و روز نمی شناختند وپی درپی درحال تلاش و جستجو بودند و به يافته های خود قانع نبودند و هردم برای وصال به معشوق آماده بودند و رازهای معشوق را اسرارخود تلقی می کردند.

 

درشگفتم

درشگفتم که دراين مدت ايام فراق     برگرفتی زحريفان دل و دل ميدادت

شرح بیت

درتحير و حيرت بسر می بردم که در ايام و لحظات جداي و فراق دل حريفان را برگرفتی و دل بخاطرتان درحال تپش بود و تحمل هجران و جدايی برای دل داده تو بسيارسخت و دشواراست بازيبايی خاصی که دروجودت نهفته است دل عاشقانت را درربوده ای و آنهارا شيفته ابدی خود ساخته ای و روزگارانی است که انتظار حضورگرمت را در سر می پرورانند ودراين سودا نه تنها زيان نکرده اند بلکه سود سرشاری هم نصيب شان شده است ، ولی آرزوهای سوزناک دل فقط با وصلت روبه پايان است ، نمی دانم چه حکمتی وجود دارد چرا از ما غايبی ومارا درنمی يابی ، تاکی بايد انتظار کشيد تاکی بايد ضجه و زاری کرد تا کی بايد درآتش هجران و فراق سوخت و پروانه وار گرد شمع گشت ، اين سوختنی ها و آه و ناله ها تا زمان وصال ادامه دارد وفقط لحظات وصال است که آتش درون را خاموش می سازد ، ديدن رخ  زيبايت از آرزو های ديرينه و هميشگی ماست ، فقط مهر توست که دردل ما جريان دارد و درون را صيقل می دهيم تا تصوير رخ زيبايت درآينه ما افتد. آری من درانتظاربودم و دلم برايت يک ذره شده بود و از عاشقان سرسخت تو بودم و آمادگی داشتم بخاطر وصل از همه چيز خود بگذرم آنچه که دروجود نازنين و رخ زيبايت نهفته است درهيچ چيز وجود ندارد و ترجيح می دهم که بخاطر داشتن تو و رسيدن به تو دست از تمام لذايذ زندگی بشويم آنی که درتو وجود دارد درهيچ کدام از خواسته ها و تمايلات دنيوی نفس وجود ندارد چونکه خواهش ها و لذايذ دنيوی آنی و لحظه ای است ولی لذات و تجليات عشق او  ناشی از وصال ابدی است وزوالی درآن وجود ندارد دنيا محل تنازع و کشمکش است و بخاطر زنده ماندن و بقاء خود مداوم درحال تلاش و تکاپو هستيم و از هيچ امری دريغ نمی ورزيم و سعادت ابدی و هميشگی را مجاهدت و سعی و کوشش تلقی می کنيم و در اين اقيانوس بيکران هستی همه مان دست و پا می زنيم تا به مقصد نهايی برسيم و هرکدام از ماها براساس ظرفيت و استعداد خود از انعام او توشه ای برمی داريم و دراين ميدان مبارزه و مقاومت رقيبان سرسخت زيادی داريم و اگر ميدان را خالی کنيم آنها وارد عمل خواهند شد و گردونه هستی را به نفع خود تغيير خواهند داد پس نيازی به هوشياری مداوم داريم بايد درتمام زمينه ها هوشيار و زنده باشيم و به جز بصيرت و دانايی به چيزی انديشه نکنيم و اين بصيرت و دانايی که سرانجام مارا به سرمنزل نهايی سوق خواهد داد و گرنه راه طولانی درپيش داريم و چه بسا ممکن است با يک اشتباه نابخشودنی به قعر چاه سقوط کنيم و ديگر تلاش برای نجات و رهايی مان بيهوده خواهد شد و رقيبان ستيزه جو و سرسخت جايگزينمان می گردد بنابراين لازم است هميشه و تاابد بخاطر وصال به معشوق درصحنه حضورداشته باشيم و هرگز ميدان را خالی نکنيم و خودرا اسيرخواسته ها و تمايلات ويرانگر نفس نسازيم .   

 

ساقيا آمدن

ساقيا آمدن عيد مبارک بادت     وان مواعيد که کردی مرواد ازيادت

شرح بیت

بازهم عيد آمد بازهم سياهی ها وتاريکی ها سپری شد امواج خروشان عشق و آزادگی با انوارشميم عيد حق همراه گشت از افق های دوردست با تابيدن نورمعنويت چهره ها منورو نورانی گرديد جهال و افکارو انديشه های جاهلی جای خودرا به علم و آگاهی و ابتکارو خلاقيت سپرد و دنيای ديگری برای ما ايجاد شد . ترنم زيبای هستی با آهنگ بلبلان هم آوا شد به جز صوت و نغمه چيزی وجود ندارد همه جا سخن از عشق و دلدادگی است عيدی که به جز پيام شيفتگی چيزی دربساط ندارد ای آورنده جام نوشين حقيقت هستی اين عيد برايت مبارک و ميمون بادا ، جامی بياورکه ما طالب آنيم به وعده های داده شده عمل کن از آن شراب ناب به ما ارزانی بخش تا مستمان سازد تا بهره ای از اين جشن و شادمانی و بزم و سرور نصيب ما گردد و به برکت اين عيد خجسته و ميمون و فرخنده  دل هايمان از عطر دلاويز حقيقت سيراب گردد و با تابيدن نور حقايق هستی ظلمات و تاريکی از قلوبمان زدوده شود اگر خواهان آن باشيم به آن می رسيم .