فلک منــی يئخاندا

فلک منــی يئخاندا

غم قلبيمـی سئخاندا

تانيشلاريم ياد اولدو

واريم الدن چيخاندا

عجب عزت و شوكتي داشتم درنعمت و ناز بسرمي بردم و دورو برم پراز اقوام و آشنايان بود ، به هرجا و هرمكاني سرمي زدم مورد تكريم و تعظيم خاصي قرارمي گرفتم و خودرا فرد بانفوذي مي پنداشتم گفته هايم بلافاصله توسط اقوام و دوستان عملي مي شد و كسي به گفتارم اعتراضي نداشت ، اگرشيوه كارو عملم براساس اصول و موازين عقلي هم نبود باز هم ديگران از متدو روش من استقبال مي كردند و آنچه كه من انجام مي دادم آنها هم همين را مي كردند دراوج تكبرو خود خواهي به خود مي باليدم كه عجب آدم مهمي شده ام كه همه ازمن تبعيت مي كنند ودراين غفلت و بي خبري بسيار شادمان بودم ، ناگهان گردونه زمان تغييريافت ، مال و منال و جاه و شوكتم فروريخت . ديگر از اقوام و آشنايان خبري نبود ديگر كسي سراغم را نمي گرفت ، تك و تنها مانده بودم به خود آمدم از غفلت و بي خبري بيدار شدم و دريافتم كه آن  همه احترام و تعظيم بخاطر ثروت و دارائي ام بود نه بخاطر خودم ، راستي چراچنين است به چه دليل تفكر و انديشه مردم بدين سو سوق داده شده ، چرا فرهنگ و هويت اصلي مان را ازدست داده ايم و فقط به چيزهاي زود گذر و آني اهميت مي دهيم چرا به انسان و انسانيت اعتنائي نداريم ، آيا هويت واقعي ما با داشتن ثروت و مقام تعريف شده است يا چيز ديگري هست ، آيا هدف از آفرينش انسان براي رسيدن به ثروت هنگفت و داشتن عمارتي سربه فلك كشيده و عيش و عشرت نامشروع است ، تا كي بايد از فلسفه عالم هستي و هدف واقعي خلقت بدور باشيم ، اين همه خلقت ستيزي بخاطر چيست و چه دردي را درمان مي كند و چه مشكلي را حل مي نمايد ، آيا وقت آن نرسيده كه واقع بين باشيم و خوشبختي را درجاي ديگر جستجو كنيم و از دارائي و ثروت مشروع بعنوان وسيله براي رسيدن به اهداف عالي بهره گيريم ، ثروت و دارائي باد آورده انسان را سرگردان ساخته و از واقعيت هاي زندگي دور مي سازد و عامل ظلم و استبداداست .

 

 

 

 

داغــی گزه ن جئيراندی

داغــی گزه ن جئيراندی

گوزلــــر اونا حئيراندی

قوناق سئون حرمت جيل

بيزيم آذر بايجانـــدی

كوه و دشت و دمن و آهوان چه ارتباطي با مهمان و مهمان نوازي دارد و درمابين اين جملات زيبا و به ياد ماندني چه رازي نهفته و چه مفهومي بيان شده و به دنبال چه چيزي است و نشانگر چه نوع بينش و آگاهي است ، از دير باز مهمان دوستي و مهمان پرستي براي مردم آذربايجان پديده اي آشناست ، مهماني كه وارد منزل مي گردد با خود صلح و صفا و آرامش و عشق و معرفت آورده و دلها را زنده نموده و دنيايي از افق هاي دوردست به روي آدمي گشوده و موجب رشد و تعالي چشمگيري درمحيط منزل مي گردد ، انسان موجودي است اجتماعي و زندگي درانزوا و گوشه گيري براي او غيرممكن است ، انسانها به همديگر و به تفكر و انديشه هم براي بهتر زيستن و ادامه منطقي و معقولانه حيات نيازمندند ، در آموزه هاي ديني و مكتبي ما احترام به مهمان سفارش خاصي شده و مهمان حبيب خدا تلقي گرديده و انسان عاقل و منطقي ارزش خاصي به مهمان قائل است ، ارتباط انسانها با يكديگر براساس مفاهيم و موازين منطقي و طبق معيارهاو حكمت هاي خاصي است ، در آذربايجان بيداري و آگاهي زيادي درزمينه هاي دوستي و صلح و صفا دربين مردم وجود دارد ، اكثر مردم آذربايجان صادق و يكرنگ بوده به همديگر احترام خاصي قائل اند واز تجربه هاي همديگر به نحو احسن ومطلوب بهره مي گيرند ، انتقال تجارب به هم درجلسات مهماني و ديد و بازديدها امكان پذير است ، درابيات مورد نظر موضوع مهماني و اعتقاد به مهمان و ايجاد دوستي براساس موازين شرعي و منطقي و به دور از هوي و هوسهاي زودگذر نفساني و احترام متقابل و رعايت حقوق متقابل درامورات مختلف زندگي با الهام گيري ازذوق و قريحه هنري تاكيد خاص شده است ، مضمون باياتي هاي آذربايجاني بقدري زيبا و پرمحتواو آموزنده است كه اثبات واقعيت آن با هيچ چيزي امكان پذير نيست مگر با خود باياتي ها ، زيبائي و اثر پذيري خودرا به گونه خاصي اثبات مي نمايند .

عــزيزيم  گشته گئتدی

عــزيزيم  گشته گئتدی

خنجر گوموشده گئتدی

آرخـام اميديم واريدی

اودا ديــوشده گئتدی

اي كاش موضوعي بنام منافع زودگذر شخصي پا به عرصه وجود نمي گذاشت ، اي كاش گلهاي زيباي عشق و معرفت و شناخت عميق ازواقعيت هاي زندگي جايگزين خصومتها و كينه ها و جدالهاي سخت و نفس گير مي شد ، اي كاش پديد آورندگان جنگ ها و درگيري ها اندكي به نتيجه آن فكرمي كردند و ازاريكه خودخواهي و زياده طلبي فرود مي آمدند و ازغفلت و بي خبري بيدارمي شدند و نتايج خفت بار اعمالشان را بخوبي ارزيابي مي كردند كه مباداروزي خودشان گرفتار آن گردند ، هراتفاقي كه درعالم هستي رخ مي دهد درروند زندگي كل پديده هاي عالم موثرند ، بوجود آورندگان رويدادهاي منفي و زيانباراز اين قاعده مستثني نيستند ، چرا وجدانهاي خفته بيدارنمي گردند چرا صجه ها و ناله هاي مادران و يا فرزندان همسر و پدر ازدست داده درقلوب سخت جانيان تاثيري ندارد ، آنجائي كه منافع مادي درميان باشد سختي ها و گرفتاريهاي ديگران فراموش مي گردد ، ماديات نامشروع قلب انسان را مكدرمي سازد ، درقلب تاريك عطوفت و مهرباني و رعايت حقوق حقه مردم بي معني است ، انسان منحرف ، انسان ثروت طلب ، انسان مقام پرست دنيارا به خاك و خون مي كشد ، بي عدالتي و تبعيض را سرلوحه زندگي خود قرارمي دهد و همه چيز را براي خود مي طلبد و خودرا والاتر از همه مي داند و تصور مي كند كه بدون او كاري انجام نمي شود و مشكلي حل نمي گردد ، افسوس كه اينگون انسانهاي بي رحم و غارتگر ضربات جبران ناپذيري برقافله انسانيت وارد مي سازند ، ابيات فوق حكايت از درگذشت انسانهاي وارسته اي مي باشد كه درزير چرخهاي ستمگران به ابديت اعلي پيوسته اند و دوستداران عشق و آزادي را داغدارنموده اند ، باياتي هاي آذربايجان مملو از سرگذشت مبارزين راه عشق و معرفت و آزادي است دنياي واقعي آنها درقالب باياتي براي مردم و حق طلبان معرفي شده است .

عزيزيم ديلن گـــز

عزيزيم ديلن گـــز

باغداگولــه ديلن گز

غربتده خان اولـونجا

وطنينده ديلن گـــز

چرا وطن پرستي ، چرا وطن دوستي ، چرا رفاه و داشتن امكانات و داشتن جاه و مقام درغربت به پشيزي نمي ارزد ، چرا درعالم غربت و درمكان دور و بيگانه علي رغم داشتن امكانات بيشتر راحت و آسوده نيستيم ، به چه دليل دروطن خود احساس آرامش مي كنيم ولي درمحيط بيگانه مداوم دراضطراب و پريشاني بسر مي بريم ،  آري وطن جايي است كه مارا تربيت نموده و همه چيز دراختيار ما قرارداده است و مارا از بالفعل به بالقوه رسانده است و به آن عادت كرده ايم و همه چيزمان ازاوست ولي سرزمين بيگانه براي مان نا امن است و درديار غربت احساس امنيت نمي كنيم امكاني براي ثبات و پايداري و رشد و تعالي نيست ، زندگي درفقر و بي چيزي دروطن به مراتب بهتر است از زندگي در عيش و عشرت در سرزمين بيگانه ، آسايش و رفاه در محيط بيگانه همچون سرابي بيش نيست و زودگذر و سطحي است ، رفاهي كه از بيگانه به سوي آدمي سرازير مي گردد داراي هدف و منظور خاصي است ، انسان آگاه و متعهد به دنبال رفاه و آسايش كذايي بيگانگان نيست ، بنا به نظريه آگاهان وطن جائي است كه درآنجا ظلم و ستم و تبعيض و بي عدالتي نباشد اين نظريه مصداق عيني نداردو جهانشمول نيست بهترين راه رهايي ازگردونه فقر و نداري برنامه ريزي منطقي و داشتن ابتكار و خلاقيت است ، البته استثناعات را نبايد ناديده گرفت ، اگر ادامه زندگي دروطن بخاطر استبداد و خفقان غيرممكن باشد ناگزير به هجرت خواهيم شد و اين هجرت بخاطر خوش گذراني نيست بلكه بخاطر مبارزه و برنامه ريزي دقيق و منطقي است تا زمينه رهائي از استبداد فراهم گردد ، انسان عاقل و كامل علاقه خاصي به وطن دارد ، علاقه  داشتن به وطن كاري فوق العاده است ولي وطن پرستي محض ازجاهليت محض سرچشمه مي گيرد، انسان كامل به همه اسانها احترام مي گذارد و با همه ملل دنيا با تعامل و دوستي رفتار مي كند.

عبور

از دشت و دمن و گلزارها و درختان سر به  فلک کشيده و چمزارهای سبز و متلون  عبورکردم  تا به ديار معشوق رسيدم ،  در آن ديار نازنين دل داده ای را ملاقات کردم که خود عاشقتر و سوخته تر از من به  نظر می رسيد ، منی که عمری را در آتش عشق سپری کرده ام و برخود می باليدم که حريفی  ندارم زمانی به خودآمدم که فهميدم  ديگران هم در اين وادی گام نهاده اند و  ازمن فرا تررفته اند ، باديدن او ازخود بيزارشدم و خويش را درغمکده دهر يافتم ،  زمان بشدت می گذشت و فرصت برای  گفتگو و مباحثه اندک بود و اما خيلی چيزها و  رازهای بيشماری برای مطرح شدن و درس گرفتن و عبرت آموختن دردل داشتم ولی نشد که نشد  ، آن فرشته روزگارو معصوم زمانه هم حرفها و سخنانی دردل داشت و دلش می خواست دردها  و رنجهای خودرا درميان نهد که گذر لحظه ها و ثانيه ها فرصت را ازدستش بگرفت ، افسوس  که روزگارجفاکار تندی ها و تيزی های زيادی دربطن دارد و و شرايط را به گونه ای  فراهم می سازد که تمامی رازها آدمی همچنان درنهانگاه بماند ، با اينکه خسته و  رنجوربودم ولی باديدن او نيروی تازه ای بگرفتم ، او آنچنان سن و سالی نداشت واما  جوشش خاصی دردرونش شعله وربود و بامردم زمانه خود فرق داشت به معرفت و شناخت والايی  دست يافته بود بخاطر وصول به اين شناخت والا بايد سالهای متمادی تمرين کرد با اينکه  درفرصت کوتاه امکان شناخت واقعی ازکسی وجود ندارد و لی آنچه عيان است چه حاجت به  بيان و حتی در تحقيق هم نمی گنجد آری از صورت و سيمای نورانی اش همه چيز هويدا بود  ، بوی عشق و معرفت می باريد ، او به چيزهايی رسيده بود که من و امثال من ها هنوز  توانائی درک آن را نداريم او دراين وادی تنها نبود همدم و يار دلسوزی هم داشت خيلی  مشتاق ديدارش بودم  متاسفانه نشد ای کاش می شد ! ديدار با عاشقان و عارفان  واقعی برای انسان خوب است  باعث تحول و دگرگونی می گردد ، آری جرقه ها و بارقه  های داخلی از همين ديدارها و ملاقاتها روئيده می شود ، عشقی که در او يافتم بمراتب  بالاتر بود با عشق من فاصله ها داشت ، او دلی پاک و ضميری روشن داشت از آگاهی و  بينائی خاصی برخورداربود بااين ملاقات کوتاه سوختن اورا حس کردم حالت عجيبی داشتم .  از وجود او پندها و درسهای بيشماری آموختم ، اين ديدار با ديدارهای معمولی و عادی  فرق داشت درطول حيات خود خيلی هارا ملاقات کرده ام و مدت های طولانی با آنها بحث و  گفتگو نموده ام ، آنچه ماند درهمان لحظه ماند و بعداز گذشت زمان همه چيز فراموش شد  ، اما اين مقوله و اين گفتگوی کوتاه از آن بحث های معمولی و عادی نبود بلکه کلی  رمزو رموزی دراش پديداربود ، اين رمزها نمودار اتفاقات و حوادث خاص آينده را نشان  می داد ، آينده ای که ترسيم آن برعهده من و شما نيست ، حتی دردايره او هم نمی گنجد  ، اما من و او دريک چيز حس مشترک داشتيم آن هم ادامه راه بود راهی که عاقبتش به او  می رسيد اين راه را بايد ادامه داد و ادامه اين راه به تنهائی سخت است ....

ارگانيزم  بدن انسان و جاندارن طوری  طراحی شده است

ارگانيزم  بدن انسان و جاندارن طوری  طراحی شده است که برای زنده ماندن و ادامه حيات  نياز به غذا و آب و هوا و  اکسيژن دارد اگر اين نباشد امکان ادامه زندگی غير ممکن است واگر هرکدام از موجودات  عالم هستی را مورد مطالعه قراردهيم و ساختارداخلی آن را بادقت تجزيه و تحليل کنيم   چنين شرايطی نيز درآن موجود خواهيم يافت ، چرا به خاطر ادامه حيات درطبيعت چنين  برنامه ای پيش بينی شده است ، و چرا بايد همه موجودات عالم به چيزی غيراز درون و  داخل خود نيازمند باشند ودرواقع در رفع نيازهای خود با همديگر وجه مشترکی داشته  باشند و داشتن اين اشتراک چه مفهومی را می رساند وبرای بدست آوردن خواسته های  مربوطه بايد دست به تلاش و حرکت زد ، اگر بدون حرکت باشيم فرسودگی و نابودی مان  حتمی است ، اين نياز درونی از عالم انسان و حيوان نيز فراتر رفته است ، درعالم  نباتات و گياهان نيز مشاهده می شود ، گياهان و درختان و فضاهای سرسبز و زيبا برای  تداوم حيات خود به آب و ساير مواد اعم از کود و غيره نيازمندند ، اگر روزی تمام آب  های کره زمين خشک شدند پايان حيات سررسيده است ، چرا نظم هستی اينگونه است چرا تمام  موجودات برای زنده ماندن نياز ضروری به خوردن و نوشيدن دارند اگر اين نياز برآورده  نشود درزندگی موجودات اختلالاتی رخ  خواهد داد حتی دايره اين نياز درعالم  جمادات نيز گسترش يافته است ، دمی به کارهای دست ساخت  انسان توجه فرمائيد ،  همان تجهيزان مدرن الکترونيکی را  باتعمق خاصی بررسی کنيد و فقط يک ثانيه  نيروی برق را از آنهابگيريد ، راستی چه اتفاقی خواهد افتاد ، تما م سيستم ها از  کارمی افتند و ديگربرای ما قابل بهره برداری نيستند ، حتی انسانی که با استفاده از  مغز و توانايی خود اين سيستم هارا طراحی کرده است تا به حال نتوانسته است نياز  درونی آنهارا از بين ببرد و دستگاهی بسازد که بدون نياز داشتن به نيروی برق و يا  ساير نيروی های خارجی به کارخود ادامه دهد ، بنابراين کليه موجودات عالم درداشتن  همين نياز بيرونی از اشتراک خاصی برخوردارند واين اشتراک وحدت چه مفهومی را دارد  چرا انسان نتوانسته است درساختار نيازی کارهای دست ساخت خود تغييراتی بوجود آورد و  کالاهائی را بسازد که بدون داشتن نياز بيرونی کارکند تا بحال چنين چيزی وجود ندارد  و بعيد می دانم درآينده هم چنين اتفاقی بيفتد، روزبه روز توانايی انسان درساختن  سيستم های مدرن و پيشرفته بالامی رود ولی هرچه که بسازد بازهم بدون نيرونمی تواند  به کارخود ادامه دهد ، راستی دراين چه رازی وجود دارد و اين چه قدرتی است که حتی  درساخته های مصنوعی دست انسانی هم جريان دارد و آن هارا به سوی مقصد خاص خود هدايت  می کند ، تصورمکنيد که تنها اين نيرو درانسان و سايرموجودات عالم فعاليت دارد بلکه  اين نيرو در کالاهای دست ساخت انسانی نيز فعال می باشد اين چه چيزی است چرا ما نمی  توانيم با حواس ظاهری مان آن را لمس کنيم چرا نمی توانيم ذات جريان برق را در يابيم  ولی می توانيم از مشاهده ظاهری آن به باطن آن پی ببريم ، اين نيرو ازکدام سو وارد  ذات جريان برق شده است و چه خاصيتی را داراست ، آری خاصيت سازندگی در آن وجود دارد  و همه چيز بدون آن نمی تواند به موجوديت خود ادامه دهد ، چه کارکنم چرا نمی توانم  آن را باحواس ظاهری درک کنم ؟ پيش او پناه بردم و گفتم دلم می خواهد با حواس ظاهری  و حتی باحواس باطنی پی به راز آن ببرم ، گفت : به اطراف خودت توجه کن به ليوانی که  درکنارت هست به رايانه ای که باآن کارمی کنی و به اشياء مصنوعی  دست ساز خودت   بادقت بنگر چه چيزی در آنها خواهی يافت و کارکرد آنهارا بادقت ارزيابی کن و نتيجه  آن را بدرستی مطالعه کن ، خواهی گفت هرکدام از اين اشيا برای اجرای کاری و برنامه  ای ساخته شده اند هرکدام از آنها توانای انجام کارهای خاص خودرا دارند و هيچ کدام  شان نمی توانند درکارديگری دخالتی داشته باشند و فقط می توانند در چهارچوب تعيين  شده به فعاليت بپردازند ، بنابراين شما نمی توانيد به هاردی که ظرفيتش 80و یا ..  گيگابايت است اطلاعاتی بيش از آن وارد کنيد ، تمام موجودات عالم براساس ظرفيت ذاتی  خود درچرخه هستی فعاليت دارند و موارد اضافی را نمی پذيرند ، به او گفتم انسان که  اينگونه نيست ، نيروها و توانايی های آدمی بی نهايت است می تواند همه چيز را تحمل  کند به من گفت : تو درآن شرايطی نيستی که همه چيز را قبول کنی و تحملت به آن حدی  نرسيده است نياز به تمرين بيشتر داری چرا از حد و اندازه قدرتت فراتر گام می نهی  البته کنجاويت قابل تحسين است ، ولی اگر بيشتر در عمق آن فرو روی  گرفتار غذاب  خواهی گشت ، مگر اينکه تحملت را بالاتر ببری ، اگر توانايت افزون يافت روز به روز  شناختت نيز بيشترمی گردد ، بنابراين پاسخ تمام چراها درذات خودت نهفته است ، فقط به  درونت مراجعه کن ، دردرون نيرويی درحال غوغا و تکاپوست و ترا به يافتن مجهولات دعوت  می کند از آن غافل مانده ای وبه جای پناه بردن به درون خود به نيروهای ديگری همانند  خود پناه برده ای ، اين را بدان آنها نيز مثل تو هستند ، اين معما برای آنان نيز  لاينحل باقی مانده است ، و پاسخ های قانع کننده ای ندارند ، اگر بخواهيم همه چيزرا  برای همگان آشکارکنيم بازهم قدرت فهميدن را ندارند ، پس عيان کردن ما بی معنی است و  چيزی را ثابت نمی کند ، چون که همه چيز درکنارتان هست ولی درک و فهم شما در آن حدو  اندازه نيست ، امواج راديويی و تصاويرگوناگون ماهواره ای ، پی درپی ازکنارت عبورمی  کنند ولی توانايی در يافت آنها درذات  تو وجود ندارد ، چرا بيهوده داد و فرياد  می زنيد و خودرا به اين ور و آن ور می زني  مگر می توانی بدون داشتن گيرنده  قوی به چنين تصاويری دست يافت ، بجای دست و پا زدن ، تشريف ببر گيرنده خودرا تقويت  کن ، تومحدود نيستی ، دروجودت نيروهايی بی نهايتی هست  ، چرا نهايت بهره را  نمی بری ...

از آن يار آشنا بپرس سوز هجران را

از آن يار آشنا بپرس سوز هجران را ، از آن  دلدارنازنين بپرس که چرا ناز و عشوه می کند ؟ به چه دليل اين همه انتظار کشيم ، اشک  مان از گونه های سرخ مان جاری می گردد و زمين و زمان را آبياری نمايد ؟ دراشک چه  خصوصياتی است ، آيا مزه آن را تا بحال چشيده ای اگر چشيده باشی  ، شوری آن را  تا بحال احساس کرده ای ، راستی چرا اشک انسانها شور است در اين شوری چه رازی   وجود دارد ، آری دراين شوری حکايتهايی نهفته است که درآن درسها و عبرتهای بيشماری  برای حيات آدمی است ، در اين شوری نيرو و کشش و جاذبه خاص بی نهايت و اسرار آن  مشاهده می گردد ، اگر طالب آن باشی به مراد خواهی رسيد در دنيای اشک جاذبه های از  عشق ديده می شود ، مگر می شود بی دليل قطراتی از چشم آدمی به زمين فرود آيد ، مگر  امکان دارد دلی که درآن سنگ وجود دارد از آن دل اشک گلگون برگونه های سرخ  سرازيرگردد و همه جای صورت را خيس کند و ديدی فراتراز زمين و زمان داشته باشد ، در  اين عالم بعضی محاسبات و معيارهايی يافت می شود که با سنجش و محاسبات فرق اساسی  دارد ، از معيارها و اندازه گيری های ما به مراتب دقيق تر است ، اگر بخواهيم برکنه  آن دست يابيم بايد لحظه ها ومسافتها يی درهمان حول و هوش طی کنيم تا سرانجام به آن  برسيم و چه بساممکن است هرگز رسيدنی درکارنباشد ، ديدن آن با درک کردن آن فرق دارد  با اعمال صوری شناختی حاصل نمی گردد و حقيقت آن با حقيقت اين متفاوت است ، درعالم  فقط يک حقيقت وجود دارد و دو يا سه ای موجود نمی باشد ، وآنچه که هست يکی است بايد  به دنبال يکی گشت ، ميليون ها اشک درسرتاسر کره زمين ازچشم ها جاری می شود ، هرکدام  از آنها با همديگر همخوانی و هم آهنگی ندارند و برای هدف و منظوری ريخته می شوند  دربعضی از اشک ها بحث هجران و جدايی به حد نهايی خود می رسد ولی برخی از آنها فقط  برای مال و منال دنيوی است ، به هرجا سفر کنيم آن چيز مدام با ماست و مارا به سمت  خاصی سوق می دهد و تصور می کنيم که درمسيرحق قرارگرفته ايم و باطل و لشکريانش ا زما  فاصله زيادی دارد و ماسنگر های محکمی در اطراف خود ايجاد کرده ايم و هرگز امکان  وجود نيروهای باطل وجود ندارد ، قصه آدمی سوز خاصی به خود دارد و بيچاره انسان بيش  از حد به خودش و خواسته های درونش متکی است ، البته اتکا به خود و داشتن اعتماد به  نفس کار خوب و پسنديده ای است ولی دانستن اين مطلب از ضروريات است که آيا خودی وجود  دارد تا به آن متکی باشيم به کدام خود و به کدام خواسته بايد اتکا داشته باشيم گاهی  اوقات زمان و مکان و جاذبه های دروغين آن مارا فريب می دهد ، از مکر زمانه بايد  ترسيد ازمکر خود و خواسته های آن بايد هراسيد ، اين ترس و هراسيدن واقعيت دارد ،  زمان و مکان برای مادرس ها ی خوب و عبرت آموزی ارائه می دهند ، ولی ما آموزنده ی   خوبی نيستيم ،

به آرزوی ديدن رخ زيبا و زلف سيه اش

به آرزوی ديدن رخ زيبا و زلف سيه اش به  دامن کوه و دشت پناه بردم و ساعت های متوالی منتظر حضور گرم و سبزش بودم و صحنه های  جميل حيات يکی پس از ديگری از ذهنم عبورمی کرد ، زيبای و ترنم خاص باران آغشته به  برف نهايت عشق را دردل خونينم حک کرده بود و درقصه سوزان عشق و عاشقی مستغرق شده  بودم و بدنبال چاره ای می گشتم تا به واپسين لحظات عشق برسم ، رسيدن با توهم و  انديشه فرق دارد ، انسان در انديشه خود خيلی چيزهارا می پروراند ولی عمل کردن به آن  دقت وظرافت و حوصله خاصی می طلبد اگر آن حوصله دروجود آدمی تداوم داشته باشد به  خواسته های بی نهايتی دست می يابد داشتن تداوم نياز به تمرين همه جانبه دارد ،  تمرين هم يک چيزی است از سوی او هديه شده است ، اگر خواهان واقعی باشيم اوهم با ما  معامله خوبی می کند او ازما گريزان نيست مدام با ماست ، ولی ما ازاو فرارمی کنيم و  بدنبال خواسته های خوديم ، ما چگونه عاشقی هستيم که فقط برخواسته های خود تاکيد می  ورزيم ، ودرپی بدست آوردن دل معشوق نيستيم ، و لحظه وصال و شوق را درخواهش های خود  می يابيم البته اگر خواهش های ما برمبنای عشق واقعی و حقايق استوار باشد ، جا برای  دفاع از خود داريم ، ولی اگر آرزوها و روياهای ما برپايه های ديگر پرسه زند و شکل  ظاهری عشق را به خود داشته باشد و از کلمه عشق و عاشقی به جز لذت آنی و زودگذر چيزی  مفهوم نشود در آن صورت با ازبين رفتن شادابی و جوانی فرد عشق و خواستن های ما هم  خودبخود از بين می رود ووجودمان خالی ازعشق می گردد ، ديگر احساس لذت برين نخواهيم  کرد و دراين دنيا هيچ چيز با زور بوجود نمی آيد بلکه بايد خودرا از هرلحاظ مهيا و  آماده ساخت تا آنچه که می خواهی به آن برسی ، دربعضی خواسته ها رسيدن هايی وجود  دارد بعد از اندک زمانی به آن می رسی ، و بعد می بينی که سرابی بيش نبود و ازدور  جذابيت و زيبایی خودرا نمايان می کرد وهدفش فريب و بدام انداختن تو بود دراين عمل  نيز رازی هست و بايد به دنبال واقعيت ها گشت و چگونگی وجود جريان را مورد ارزيابی  قرارداد ، چرا دراين دنيا بعضی چيز ها خودشان را به شکل سراب در می آورند تا من و  شمارا فريب دهند تا از رسيدن به واقعيت های عالم هستی باز دارند ، چرا دروجودمان  چنين نیروها و باورهايی گنجانيده شده  تا آن سراب را برايمان دوست داشتنی و  جذاب نشان دهد ، هرچه که باشد اين نيروها و باورها دروجودمان جاری است و نمی توانيم  بگوييم چنين چيزی وجود ندارد ، بلکه هست بايد آن را ريشه يابی کرد و خالص هارا از  ناخالص ها شناخت ، اگر خواهان قدرت واقعی و مسلط شدن براوضاع  خود هستيم ،  بدون اقدام عملی امکان پذير نيست ، بايک حرکت پويا و سازنده می توان خويشتن را از  دست سرابهای روزگار نجات داد ، درافکار و انديشه ای اينچنينی فرورفته بودم و به آب  و هوای کوهستان راه می رفتم و باآرزوهای دست يافتنی و روياهای دوست داشتنی ، گويی  داشتن چنين حالتی از همه  چيز جالب تر است بنابراين نمی توانيم خودرا  ازواقعيتهای جاری دورسازيم ، چون چشم و گوش و دل و درک و احساس داريم ، درهمان حال  و هوای خاص به سوی بازار ميوه حرکت کردم البته قصد خريد نداشتم بلکه برای رسيدن به  محل مورد نظراز آن محل عبور می کردم اندکی از آن آب و هوا بيرون آمدم و به آب و  هوای ميوه جات نگريستم ، ميوه های رنگارنگ و متنوعی با بوی خوش و گورا درجلو  فروشگها جهت فروش با آرايش و تزئيناتی که قابل توجه باشد بطورمنظم ومرتب  به  نمايش گذاشته شده بود، زيبا و تازه و دوست داشتنی و با ديدن آن به دهان مان آب می  افتاد ولی برچسب قيمتها طور ی بود که توانايی خريدرا از خريدار سلب می کرد و همه  مردم به دقت به قيمت ها نگاه می کردند و رد می شدند و آه و حسرت دردلهاشان جوانه می  زد قيمت ها بیش از حد متعادل گران بودند ، آری با اين درآمدهای اند ک چگونه می  توانيم از آن ميوه های بهشتی تناول کنيم ، برای مردم فقط نگاه کردن خون دل خورد ن  بود ، البته منظور اين نيست  که همه چيز خوردن و غيره دنيوی  خلاصه می شود آری  هدف از زندگی خوردن و خوابيدن نيست ، حيات معقول به مراتب بالاتر از اين چيزهاست  ولی درعالم عشق و معرفت همه چيز درجای خود از واجبات و ضروريات تلقی می گردد به مدت  چندين ساعت دربازارميوه قدم زدم ميوه هارا باحسرت واندوه نگاه می کردم نه تنها من  بلکه اکثر مردم همانند بنده بودند و کسی قدرت خريد نداشت ، چه بگويم و ازکجا بگويم  98درصد مردم ايران در زيرخط فقرزندگی می کنند ولی درعوض 2درصد باقی مانده   حقوق محرومين را چپاول و غارت می کنند ، تنها که ميوه  نيست همه چيز گران   است و تعادل و ثباتی در بازاروجود ندارد ، اينگونه بی ثباتی و نداشتن برنامه جامع   اقتصادی زمينه رابرای سودجويان و غارتگران آماده می سازد و وارد ميدان می شوند و با  اعمال ننگين خودعرصه را برای اکثريت مردم تنگ می سازند ، راستی زندگی کردن در اين  زمانه و حفظ موقعيت ورسيدن به واقعيت ها خيلی سخت شده است ، نه تنها کالاهای ضروری  و مورد نياز مردم درحد سرسام آوری گرانند و ساير چيزها نيز درهمين مقوله قراردارند  ( دانشگاهها با آن شهرهای سنگين و کمرشکن و با کيفيت  نامطلوب ) ازوضع و حال  همديگربی خبريم ومرتب برسر همديگر کلاه می گذاريم  و همه چيز را برای منافع  زودگذر مادی خود می طلبيم ، حرکات و اعمالمان مطلوب و شايسته نيست ، در خيلی چيزها  رعايت حال همديگر را نمی کنيم مثلا با موتور درجه چندم دود زا درپارک ها پرسه می  زنيم با ايجاد رعب و وحشت و صداهای ناهنجار آرامش مردم را  به هم می زنيم ،  نمی دانم با اين ناهنجاری ها و اعمال خلاف چگونه بايد برخورد کرد و چه راه حل منطقی  و معقولانه برای حل معضلات فوق وجود دارد چگونه بايد ريشه يابی کنيم چون که هرکدام  از اين موارد ريشه ومبدئی دارد ، اگردر ريشه ها جستجو کنيم وآن را بادقت بيابيم و  ازدرون بسوزانيم ديگر شاهد چنين اوضاعی نخواهيم شد ... آری اين است وضع زندگی ما  ..... ازماست که برماست  ....

امروزچه روز خوبی است

امروزچه روز خوبی است ، اگر دايره ديدمان  را وسيع ترکنيم و کينه ها و هواجس های نفسانی را ازخودمان دور سازيم و حوادث و  اتفاقات اطرافمان را بدرستی و باديد باز و گسترده و بدوراز منافع مادی و شخصی خود  مورد ارزيابی و تحليل قراردهيم درمرحله اول خودمان راحتر و آرامتر خواهيم شد و  درمقابل هرحرکت و هراقدامی روش مثبت و سازنده ای را پيش خواهيم گرفت و اگر کسی به  ما اهانتی کرد و دربرابر کارهای ما سنگ اندازی نمود ، ما نسبت به عمل او بی تفاوت  خواهيم ماند ، و عکس العملی ازخودنشان نخواهيم داد واگر نيروی ازدرون مارا به  مقابله دعوت نمود دربرابر آن نيروی درونی ايستادگی می کنيم و خطا به خود می گوييم  که مبا دا به اقدام نسنجيده ای متوسل شويم ، چون که امروز روز خوبی است ، امروز  خوشحال و مسروريم ، چرا با اقدامات ناسازگار شادی خودرا به غم تبديل نماييم  بنابراين اگر اندکی درقبال ناملائمات و کارهای ناروا اطرافيان و عامه مردم تحمل  داشته باشيم و شادی و نشاط ذهن را به غم و اندوه مبدل نسازيم ، کم کم  احساس  خوشحالی ملکه ذهنمان می گردد و بينايی مان را دربرابر موارد و مسائل مختلف دگرگون  می سازد ، اگر دلمان می خواهد جامعه سالم و سازنده و مترقی داشته باشيم دروهله اول  بايد از خويشتن شروع کنيم اگر خودمان را بسازيم اطرافمان بخودی خود ساخته می شود ،  يک اتفاقی برای من پيش آمد درمورد يک مسئله ای ديدم يکی از دوستان برخورد تبعيض  آميزی دارد ، چون قدرت و مديريت دردست او بود براساس خواسته ها و هوای نفسانی خود  عمل می کرد و ازامکانات موجود به نفع خود و دوستانش بهره برداری می کرد ، و بهترين  هارا برای خود و اطرافيانش اختصاص می داد ، اينجانب بامشاهده اعمال خلاف و  غيرقانونی او درپيش خود بسيارناراحت بودم ولی نمی خواستم تذکربدهم ، روزی با خود  خلوت کردم و به او و اعمالش فکرنمودم ، و خودم را درجای او قراردادم و خودرا با دقت  ارزيابی کردم و ازخود پرسيدم آيا واقعا اگر درمسند قدرت بودم وآن همه امکانات و  اختيارات دردست من بود چه کارمی کردم و چگونه با موارد و مسائل مربوطه برخوردمی  کردم ، آيا دروجود من حس عدالت طلبی و شناخت عدالت و اجرای آن وجود دارد يانه ؟  تمام جوانب را مورد بررسی و کنکاش قراردادم و جزئيات اقدام اورا ازلحاظ شرايط موجود  تحليل و بررسی کردم و کيفيت اجرای اورا بارديگر با دقت ارزيابی نمود ه و خودم را  درجای او نشاندم و درمورد همه چيز انديشه کردم ، نهايت کار به اين نتيجه رسيدم که  خوددرجای او باشم به مراتب بدتراز او عمل خواهم کرد ، با ز هم او ... چون اندکی  انصاف دارد ولی من دردل خود همان يک ذره انصاف  را هم ندارم ، پس اعتراضم بی  مورد  است ، چون هنوز خودم را اصلاح نکرده ام هنوز به دنبال خواسته های نفسانی  خودم هستم ، با اين افکار و انديشه های خودخواهانه چگونه می توانم درمورد عمل کسی  قضاوت کنم ، من هنوز خودم را نساخته ام  من که هنوز با حقايق وواقعيت های  زندگی فاصله های زيادی دارم ، من که هنوز در آمال و آرزوهای غيرواقعی گرفتارم ، من  که هنوز معنی واقعی عدالت را درک نکرده ام و فقط اجرای عدالت را برای خودم و کارها  و خواسته های خودم می خواهم و همه چيز را بخاطر خودم می خواهم ، چگونه می توانم از  ديگران انتقاد کنم ، البته نقد وبررسی خيلی خوب است و عامل رشد و شکوفايی يک جامعه  است ولی نبايد از انصاف بدور باشيم ، گردونه انتقاد را به طرف خودمان و اعمالمان  بچرخانيم ، اول از عملکردهای خود انتقاد کنيم و نقاط ضعف خودرا گوش زد سازيم ، اگر  ديديم از هرلحاظ به تکامل واقعی رسيده ام و اگر در اريکه قدرت باشيم آيا از خواسته  های غيرواقعی خود خواهيم گذشت و هم و غم مان فقط بخاطر اجرای قانون خواهد شد ، و  قانون قوم و خويش نمی شناسد ، پسر دائی و پسر خواهر و حتی خود دائی و خواهر و برادر  و پدر ومادر را هم نمی شناسد ، تمام انسانها براساس استعداد و نيازهاشان درمقابل  قانون برابرند ، و اگرتوانستيم موارد فوق رعايت کنيم در آن زمان به خود حق خواهيم  داد تا از اعمال ديگران انتقاد کنيم ، آن هم چه انتقادی ؟ انتقاد سازنده نا انتقاد  مخرب ، دنيای کنونی ما بيش از حد آلوده و تاريک است و لی اين آلايش ها به تک تک ما  انسانهابرمی گردد واگر درخود تحولاتی بوجود آوريم و اند يشه های مغرضانه را از ذهن  خود بزدائيم و به جای فکرکردن به بدی ها و زشتی ها به خوبی ها و خوشی ها فکرکنيم ،  دراولين اقدام ازخودشروع کنيم و خودمان را از آلودگی ها و تفکرات مغرضانه منفی نجات  دهيم وباديد ه مثبت و سازنده و بااصلاح قوی وارد ميدان شوييم  ، بقيه موارد و  معضلات و کاستی ها و ناهنجاری ها خودبه خود از بين خواهند رفت ، اين همه شقاوت ها و  بدبختی هارا ما انسانها بوجود آورده ايم ، پس خودمان هم می توانيم بايک اقدام  سازنده از بين ببريم ، هان ای انسانها همين امروز بشتابيد که فردادير خواهد شد ....

مگرما انسان نيستيم چرا ازخود شناخت کاملی  نداريم

مگرما انسان نيستيم چرا ازخود شناخت کاملی  نداريم ، چرا بدون دليل درمورد همه چيز و همه کس اظهار نظر می کنيم ، چرا درباره  عاقبت حرفها و کارهامان تفکر و انديشه نمی کنيم و درکوی و برزن هرحرفی که برزبانمان  جاری می گردد زود بيان می کنيم و از اثر آن گفته و يا نوشته برروی ديگران درغفلتيم  واصلا درچه حدی به همديگر و هم نوع خود ارزش و احترام قائليم ، مگر ما کی هستيم که  خودمان را ازديگران بالاتر می گيريم چه مزايايی يا  فضايلی از ديگران بيشتر  داريم و به چه چيز خود می باليم و غرورمان بخاطر چيست ؟ به هرجا که سر می زنيم  درمحافل و درمجالس درهمه جا فقط ازخودمان می گوييم  نمی دانم اين خود چه حسنی  دارد ، و دلمان می خواهد به هرطريقی که شده گفته يا خواسته خود را به کرسی بنشانيم  و لو اينکه عملکردمان غيرقانونی و خلاف حق باشد ، مگرديگران چه کسانی هستند ، آيا  آنها حرف و خواسته و نيازی هم دارند و يا تمام خواسته ها و نياز های مادی و معنوی  فقط مخصوص ما ست ، تا کی بايد اين روش ناعادلانه و يا خصمانه را درپيش گيريم و  خودمان را به زمين و زمان تحميل کنيم ، و يابدون شناخت خاصی از طرف مقابل حرف و  گفتار و برداشت های اورا زود بپذيريم دربعضی موارد هم بدون مطالعه عميق و تحقيق  کافی درمورد مسئله ای زود آن موضوع را می پذيريم و پذيرش آن موضوع صفحه ای برروی  صفحات ذهنمان می گشايد و مدام مارا آزرده خاطر می سازد ، و عقده بزرگی دردلمان پديد  می آورد ، و ماراکينه ای بار می آورد و گرفتار يک نوع بدبينی و نفرت می شويم ، و  اين بدبينی درريختن  شالوده اساسی زندگی آينده مان نقش خاصی را ايفا می کند  دراين دنيا دچار سردرگمی می شويم و درگزينش راه خود مسير اشتباهی را می پيمائيم ،  درحالی که خودمان درناآگاهی و جهل مفرط بسر می بريم و لی ادعا می کنيم که آگاه ترين  و دانشمندترين افراد کره زمين ماهستيم ، و اين مائيم که همه چيز را می دانيم وبرهمه  علوم و فنون روز تسلط کامل داريم ، و باياد گرفتن چند کلمه اصطلاح و کارکردن با  چند نوع نرم افزار متفاوت  ، تصورمی کنيم که استاد شده ايم و ديگر کسی حريفمان  نيست ، و هرکجا که می رويم مرتب ازخودو افتخارات خود دم می زنيم ، و اتهام  عقب ماندگی و انحطاط را نثار ديگران می سازيم ، درحاليکه آن ها عميق ترازما می  فهمند و بهتراز ما به موضوعات و مسائل روز اشرافيت دارند وما چيزی دربساط نداريم  وطبل توخالی هستيم ، هرچقدر به دايره تکبر و خودخواهی مان افزوده گردد بدبختی و  نکبت مان دوچندان می شود ، روزبه بروز به سوی نااميدی رو خواهيم کرد و دلمان می  خواهد  همگان از ما بی چون وچرا اطاعت کنند و حرف مارا بدون دليل بپذيرند اگر  چنين اتفاقی نيفتد نااميدی و ياس وجومان را فراخواهد گرفت ، درقبال دريای بيکران  عقول انسانها وشناخت  ها وآگاهی های موجود ما چه کاره هستيم واقعا درچه حدی  قرارگرفته ايم چرابيهوده و بدون دليل ادعا می کنيم و چرا موضع گيريهامان براساس  اصول و معيارهای واقعی نيست و براساس خواهش ها و نيازهای مادی مان می باشد ، گاهی  اوقات کارهايی می کنيم و تصورمی کنيم که اين کارها به نفع منافع شخصی مان هست ولی  درباطن به زيانمان تمام می شود ولی ما از آن ضررو زيان غافل هستيم ، جريان حاکم  برجامعه لطف خاصی درحق ماها کرد وازقديم الايام آنچه که به زيان طبقات زحمتکش و  کارمند است زود اجرامی شود ولی آنچه که به نفع کارمند و طبقات محروم است درهاله ای  از ابهام باقی می ماند و برروی آن مدتها انديشيده می شود و ماه ها برزبانهاجاری می  گردد تا اثر تورمی خودرا بگذرد وبعد هم به روی سن می آيد آن هم بصورت ناقص وگاهی  اوقات بعد از خوابيدن سرو صداهای موجود  موضوع مربوطه فراموش می گرددو  ازگردونه خارج می شود ، آری ازجانب مقامات مافوق بخشنامه ای صادرشد که ديگر اعتباری  برای ارائه خدمات سرويس اياب و ذهاب  کارکنان تخصيص داده نشود ، براساس مفاد  بخشنامه کلیه سرويس های ادارات برداشته شد ، ما چاره ای جز اين نداشتيم که بايد  خودمان را با وضع موجود تطبيق دهيم ، نمی دانم چرا مسئولين بدون مطالعه و بررسی  تمام جوانب يک موضوع در مورد آن موضوع تصميمات خام و نسنجيده ای اتخاذ می نمايند ،  حذف سرويس اياب و ذهاب کارکنان دولت به نفع چه کسی است مگر نه اين است که بارسنگين  ترافيکی بردوش دارد و از آن طرف باعث بی نظمی خاصی درامورات اداری می گردد ، دل به  دريا زدم ماکه سحر خيزيم اين عمل باعث رشد و بالندگی ماست ، به جای پياده روی شبانه  به پياده روی روزانه روآورديم ، ولی امکان پياده رفتن تمام مسيربرايم مقدورنبود  ناچار قسمتی از مسيررا بااتوبوس طی کرديم  رفتن با اتوس هم خودش عالمی دارد  چون اکثر ماها به وظايف مان آشنا نيستيم و هميشه درفکرفرصتيم تا ازموقعيت بوجودآمده  سوء استفاده کنيم ، آری تاکسی ها بی دليل کرايه خودرا بالابردندوبرای يک مسيرکوتاه  و چند قدمی مبلغ هنگفتی دريافت می کنند وکسی  حق اعتراض ندارد اگر حرفی هم  بزنی تازه بدهکارهم هستی بايد تمام مخارج و هزينه های شخصی آقای راننده را هم  پرداخت کنی ، بنده کارمندو يا اکثر کارمندان توانايی پرداخت  کرايه های سنگين  را نداريم ناگزيريم با اتوبوس رفت و آمد کنيم آن هم چه اتوبوسی ؟!! اکثر اتوبوس های  شرکت واحد با قيمت ناچيزی دراختيار بخش خصوصی قرارگرفته اند ، نه تعهدی دارند و نه  وظايفی ، نه نظمی دارند و نه به مردم و انسانها ارزش قائل اند ، چند ساعتی که  دراتوبوس  هستی سرو صداها و تراکم جمعيت ، تنگی جا ، سرپابودنها ، .. داغونت  می کند کی به کی !! نه کسی می تواند به جناب راننده تو بگويد اگر تو گفتی ، با  فاکتور هزينه هايی مواجه می شوی که برای ماشين خرج کرده است ، خدايا تاکی بايد  درغفلت باشيم تاکی بايد حق و حقوق خودمان را ندانيم ؟ تاکی بايد به حقوق ديگران  تجاوز کنيم ؟ تاکی بايد جايگاه واقعی خودرا نشناسيم ؟ تاکی بايد ديگران را درتنگا  قراردهيم ؟ مگر ما انسان نيستيم  چرا اينگونه شده ايم  ؟ چرا واقعيت های  روزمره زندگی را فراموش کرده ايم ؟!!! ...

یکی از دوستان

يکی از دوستان دارفانی را و داع گفت به  اتفاق مردم جهت اجرای مراسم خاک سپاری به طرف گورستان بهشت زهرا به راه افتاديم به  محل مورد نظر رسيديم اکثر مردم با تيپ های گوناگون و قيافه های متلون با عقايد  متفاوت حضور داشتند ، من هم دربين مردم بودم آنها مشغول کار خود بودند ولی من به  انسانهايی که درزير خاک خفته بودند می انديشيدم و تصاوير آنهارا از ذهن خود می  گذراندم ، پيش خود می گفتم اين ها هم يک روزی زنده بودند و برو بيايی داشتند امرو  نهی می کردند و بدنبال زندگی د رپی جمع آوری ثروت بودند و هرکدام شان برای ادامه  حياتشان اميد و برنامه هايی داشتند و چه بسا موفق به اجرای آن هم شده بودند ، اما  عاقبت کارشان به کجا انجاميد و نهايت منزلشان درهمين جاست که دارم مشاهده می کنم ،  نمی دانم چگونه بگويم آيا واقعا رفت و آمد ما به اين محل ها درچه حدی است وبطور  متوسط درطول ماه يکبار سر می زنيم ازاين سرزدنها چه نتيجه ای حاصل می شود ، آيا به  خودمان می آييم و يا  اين به خود آمدنها فقط برای اندک زمانی است ، بعداز خارج شدن  از اين محيط ها ، اوضاع و احوال پيش آمده و تحولات بوجود آمده با خودمان از بين می  رود و مجددا به حالت قبلی خود برمی گرديم ! و غافل از همه چيز ، بازهم به زندگی خود  ادامه می دهيم ، طبيعی است زندگی کردن حق ماست و اين  را او به ما بخشيده است ولی  اين بخشش را هدف و غايتی درکاراست ، رسام زمان برای لحظه ها و ثانيه هامان نقشه ای  ترسيم کرده است ، ولی ما به او بی اعتنا هستيم و درپی کارخودمان ، آن هم چه کاری ،  اگر درخود خلوت کنيم و به اعمال و کارهامان نگرشی داشته باشيم خنده مان می گيرد ،  ما خودبرای خود قاضی دلسوزی می باشيم و نيازی به ديگران نيست ، نشانه های از اين  بيداری و آگاهی دروجودمان جاری است ، ولی ايراد کارمان ظاهربينی است به اسباب و  اشياء ظاهری و به چيزهای زودگذر توجه خاصی داريم و تصورمان اين است که اينگونه  پديده ها برای مان منافع حياتی دارد و اگر از اين ها بگذريم ديگر امکان ادامه زندگی  نداريم با  اينگونه تصورات و انديشه های واهی و پوچ همچنان درعرصه گيتی دست و  پا می زنيم غافل ا زاينکه درزير همين  خاک اشخاص قدرتمند تر و نيرومندتر و باهوش تر  ازما خوابيده اند ، کجابودند و چه شده اند ؟ !آری همه هستی خودشان و اموال و املاک  خودرا به ورثه سپردند و رفتند حالا وراث از امکانات ايجاد شده  توسط آنها ،  چگونه استفاده کردند جای بحث و تامل دارد ، آيا انسان عاقل از لحظه ها و ثانيه ها ی  عمر برای جمع مال و ثروت استفاده می کند و آن هم ازچه راهی وچگونه ؟ هرگز چنين کاری  نمی کند ، بلی برای ادامه زندگی و رفع نيازهای ضروری و ايجاد رفاه و آسايش نسبی  بخاطر تجديد قوی، چنين اقدامی منطقی و معقولانه است ، ولی اگر ازحد و اندازه اش  بگذرد ديگر داروی برای درمان دردهايمان نيست ، انسان خيلی ضعيف و بدبخت است ،  ازامکانات و استعدادهای درونی خود بهره برداری نمی کند و آن را بيهوده ازدست می دهد  زندگی خودرا درسستی و کاهلی سپری می سازد وهم و غمش فقط درمسائل مادی است ، هم  برسرخودش کلاه می گذرد و هم با اطرافيانش روراست نيست ، اگر کمی دربرخورد انسانها  نسبت به يکديگردرکوچه و بازار ، در ادارات و سازمانهای دولتی بنگريم خواهيم ديد که  اکثر کارها و اعمال درمسير ضاله و گمراهی است ، بی عدالتی ها  ، حق کشی ها ،  تبعيض ها ، گران فروشی و احتکارها ، تقلب های پی درپی ، دروغ ها و نيرنگ ها ، همه و  همه دسترنج کارهای ماست ، درفکر لحظه موعود نيستيم ، گردو غبارها و زنگارها وجومان  را فراگرفته است ، و بيش ازحد درغفلت بسر می بريم ، و مسافربودن و موقتی بودن خودرا  فراموش کرده ايم و درپی پيشرفت و ترقی خود نيستيم ، ترقی و بالارفتن را فقط درکنز و  ثروت و مقام و پست می دانيم و بطور متوالی خودمان را دور می زنيم ، خيلی بی رحم ايم  نه انصاف داريم نه وجدان بيدارکننده ، نه به هدف واقعی خود می نگريم ، مگر هدفی  درکاراست ، آيا خلقت مان بی مورد است ؟ درحالی که نه خلقت مان بی مورد و تصادفی است  و نه بی هدفيم .....

 دوستان اين متون  بصورت يک ضرب بدون تجديد نظر و اصلاح به نگارش در می آيد فرصتی برای اصلاح نيست  لطفا اشکلات را گوش زد فرمايید .

 

آيا تا بحال

آيا تا بحال درمورد حشرات و کرم های  زيرخاکی تفکر و انديشه کرده ايد ، اين روزها اکثر انسانها درفکر منافع مادی خودند ،  و همه و همه چه از راه حلال و چه از راه حرام  بدنبال کسب ثروت و پولند ، و  سوداگران پول و ثروت از بخش های ديگر اقتصادی قطع اميد کرده اندو به سوی ساخت و ساز  مسکن رو آورده اند و منازل تک واحدی شهروندان نيازمند را به قيمت  ناچيزی  خريداری می کنند و برای کسب درآمد و سود هنگفت آن را به چندين طبقه ی آسمان خراش  تبديل می کنند ، کوچه ما ازديد اين غارتگران حقوق محرومين پنهان مانده بود ولی اين  بار قرعه بنام ما افتاده است ، شب که خوابيديم صبح ديديم تخريب اين  آقايان  ازخدا بی خبر شروع شده است ، اوضاعی بوجود آمده بودکه قابل توصيف نيست ، گرد وغبار  و خاک همه جارا فراگرفته بود و تنفس برای همه تنگ شده  بود و اکثر مردم  درلابلای گردو خاک ايجادشده راه خودرا گم کرده بودند و ديدها بسيار محدود گشته بود  بعلت رعايت نکردن استاندارهای تخريب توسط کارگران همه جای کوچه مان به هم ريخته بود  آن روز را با آن وضعيت پيش آمده سنگين و صداهای ناهنجار وسايط نقليه تحمل کرديم و  چيزی نگفتيم ، مگر می توانستيم ازحقوق قانونی خود دفاع کنيم ، مثل آب خوردن برايمان  روش بود که آنها در پی منافع مادی خودند به هرطريقی که باشد ( به روش ماکياولی ) و  باتاکيدات و تذکرات ملايم و منطقی ماها به هيج وجه تسليم حقايق و واقعيت ها نمی  شوند اگرزياد پافشار ی کنيم مراجعه به منابع معتبر قانونی است که اين هم نتيجه ای  برای ما نخواهد داشت چون اکثر کارکنان منابع فوق با آنها دست به يکی کرده اند و  باجشان را دريافت می کنند و مانع عمليات غيرقانونی آنها نمی گردند و پيش خود نيازی  به مراجعه به آن منابع مورد نظر نمی ديدم بنابراين ناچاربودم تا سکوت اختيار کنم  ولی مگر می شود ، فردای آن روز با چندين دستگاه بيل مکانيکی و باماشين های زباله  سنگين وارد کوچه 8متری ماشدند و دراثر ضربات سنگين چرخهای سنگين  تمامی پلهای  ورودی دربهای منازل شکسته شد و آسفالتهای کوچه ترک برداشت گوئی که زمين لرزه چند  ريشتری رخ داده بود ، ديگر تحمل خودرا از دست دادم و اعتراض ملايمی کردم و چندين  بار موارد موجود را تذکردادم ، وهربار که می گفتم با پاسخ چشم ملايمی مواجه می شدم  درقبال هراعتراضی پاسخ مثبتی داشت ، ولی از عمل خبری نبود همانند بعضی از مسئولين  که شعارمی دهند ولی درعمل خلاف آن را انجام می دهند، فرصت ها يکی پس از ديگری سپری  می شد ، ولی از ترميم پل های شکسته ما خبری نبود کل کوچه ترک عميقی برداشته بود ،  اين حقيرديدم چاره ای ندارم مگر اينکه خود دست بکارشوم ولی بعلت تراکم کارو مشکلات  جانبی آن فرصت کافی نداشتم ولی درست کردن پل شکسته درب ورودی از واجبات بود ، گاهی  اوقات زيان همسايه تبديل به خير محض می گردد ظاهرش زيان است ولی خيرو برکت و پند و  عبرت است ، آری عدوسبب خير شود ، روزجمعه بود صبح کاررا شروع کردم ، دردرب ورودی  کلی لجن های متعفن جمع شده بود ، کم کم شروع به جمع آوری آنها کردم درحين عمليات به  نکات باريک و آموزنده ای  برخورد کردم ، آن هم زندگی کرم های درون لجن بود  وقتی که در لجن را با کرم های ريز و درشت کوتاه قد و بلند قدی برخورد می کردم زيبائی  خاص خودرا داشتند و زمانی که آفتاب بربدنشان می تابيد به هم می پيچيدندو می مردند  از مرگ آنها بسيار متاثر می شدم و از ته دل ناراحت می گشتم ، وسعی می کردم به حيات  آنها کمتر لطمه ای وارد شود ولی اختيار دردست خودم نبود بايستی لجن هارا جمع آوری  کنم علی رغم ميل باطنی لجن های مربوطه را برداشتم و آنچه که مرا جلب توجه خود کرده  بود چگونگی حيات کرم های زيرخاکی بود و زيبائی اندام ها و چگونگی حرکاتشان مرا  مجذوب خود شان نموده بود به بودن آنها درزيرخاک فکر می کردم که اين موجودات ريز  برای چه هدفی خلق شده اند ، ما انسان هاوقتی کاری را شروع می کنيم هدف خاصی داريم  بدون درنظر گرفتن منافع مادی و معنوی  کاری دست به آن کارياعملی نمی زنيم ،  بنابراين طراح روزگارآن کرم زيبارا بخاطر هدف و منظوری طراحی نموده است دربعضی  موارد عمل منفی انسانها برای طرف مقابل نتيجه مثبت و سازنده ای دارد آری او درفکر  منافع مادی و دنيوی خود بود و با عمل منفور خودش آرامش صدها نفررا سلب کرده بود ولی  من از وضع موجود به حقايق زيادی رسيدم و بزرگترين درس  زندگی را درطول حياتم  آموختم و به جاهای خوبی دست يافتم دربعضی مواقع بايد اعمال اينگونه افراد را به نفع  خود دانست ، درست است که آنها غرق درمنافع مادی خودند و کاری به مردم اطراف ندارند  و از خلاء قانونی يا ندانم کاری و ضعف مجريان بهترين بهره های مادی را می برند ،  آری آنهادرپی منافع مادی خودند ولی من و امثال من ها از عملکرد غلط آنان بهترين  الگوهای علمی و رفتاری را می گيريم تا خودمان را اصلاح کنيم و آنچه را برای خود می  خواهيم همان را برای ديگران بخواهيم ....

گفتگو با اسکريپت ها

مدتهاست موضوعی  ذهنم را به خود  مشغول کرده است و مداوم درباره اش انديشه می کنم ، و همين اسکريپت های کوچک و بزرگی  که به طور مستمر با آنها سرو کار داريم ، چه چيز هايی هستند و کاربردشان چيه و به  چه درد می خورند ؟ درپی اين بودم که ازکجا شروع کنم و چگونه آنهارا بشناسم ، درکوه  و دشت و دمن و صحرا به جستجوی آنها شتافتم ، بعد از رفتن مسافت های طولانی به محل  مورد نظر رسيدم که درآن صخره تند وتيزی وجود داشت ، و آسمان هم ابری بود هواکمی  طوفانی ، رعد و برق امانم نمی داد ، صدای ناهنجار ووحشتناک ابرها آرامشم را   به هم می زد ، چاره ای نداشتم درکنار صخره بزرگی متوقف شدم و به قطرات فرود آمدن  باران تماشاکردم و درميان آب باران به دنبال اسکريپت ها بودم يک يک قطره هارا می  شمردم به هر قطره ی  که می رسيدم فکر می کردم همان است ، اما نه تنها همان نبود ، بلکه  منظره ديگری ايجاد شده بود ، دانه های گوهر بار باران که از آسمان به سوی زمين فرود  می آمد به زمين و گياهان و درختان سرسبز اطراف زيبايی خاصی بخشيده بود و طيف  رنگارنگی را به همراه قطرات زيبا و دوست داشتنی بوجود آورده بود ، در احوال بودم و  تصور و احساس آن حال بابيان قابل انتقال  نيست بايد از نزديک آن را دريابی ،  اندکی صبرکردم و باحالت غيرعادی نظاره گر بارش باران  بودم ، درميان صخره   های صعب العبور تک و تنها  بودم و کسی درکنارم نبود ولی آنچنان مجذوب زيبائی  های وضع موجود بودم که تنهايی خودرا فراموش کرده بودم ، در محيط کوهستان منفرد و  تنها درميان امواج خروشان باران و طوفان به دنبال اسکريپت ها بودم توده های  ابرازمحل مورد نظر عبور کردند و بارش باران و رعد و برق پايان يافت و اوضاع به حالت  عادی برگشت و آفتاب عالمتاب از پشت ابرها بيرون آمد ، چهره طبيعت دگرگون شده بود و  منظره جالب و زيبايی تشکيل يافته بود من جستجوگر لحظه ای به آن منظره رنگارنگ  نگريستم و از آن درس عبرت آموزی آموختم از صخره ای که درآن پناه گرفته بودم   برون آمدم و درميان زيبائی های لذت بخش به کاوش خود ادامه دادم اندکی راه رفتم و  دربين راه تک تک ذرات عالم را مورد بررسی قرارمی دادم تا به اسکريپت مورد نظر خود  برسم ، به همه جا سرزدم و همه موجوات اطراف را ازدايره ذهنم عبور دادم و هرکدام از  آنها پيامی برای انتقال به ديگران و حتی  به خود بنده داشتند ، در بعضی موارد  قدرت تجزيه و تحليلم ياری نمی کرد تا واقعيت های درون آنر ا بيابم ولی آنچه که من  به دنبالش بودم دردرون پديده های مربوطه موجود نبود ولی آثار و علائمش  جاری  بود و برای من قابل تبين نبود ،  درانديشه اينکه بار خدايا چه کنم و چگونه موضوع  مربوطه را دريابم ، طبيعت را با آن همه زيبايی و جذابيتش  از ذهنم کنار گذاشتم  و کمی به خود آمدم ناگهان متوجه شدم  ای بابا ، من چه چيزی را درکجامی نگرم  اسکريپت ها که درکنارم صف کشيده اند ومنتظر پاسخ دادن به سوالاتم می باشند ، مات و  مبهوت بدون اينکه با آنها وارد بحث گردم پيش خود می گفتم اين کدها و اين دستورات  چگونه می توانند اين همه اطلاعات را درآن واحد جابجا و منتقل کنند و يا اين همه  صفحات را بطور هم زمان باز و منتشر نمايند ، و يا ازگوشه و کنار  عالم و ازافق های  دوردست هزاران نفربتوانند در آن لحظه صفحاتی را بازکنند و محتوای آن را مشاهد ه  نمايند بدون اينکه اختلالی در روند کارشان پديد آيد ، با ديدن فعل و انفعالات جاری  کنجکاويم نسبت به شناخت کار اسکريپت ها به مراتب بيشتر می شد ، می خواستم ازچگونگی  کار و عمل آنها چيزهايی بدانم دانستن که عيب نيست ، ولی چاره ای جز اين نداشتم که  با خودشان به گفتگو بپردازم ، به يکی شان گفتم جناب اسکريپت تو کی هستی و چگونه می  توانی در آن واحد هزاران مطلب را به گوشه و کنار جهان منتقل کنی ، گفت مگر از من  شناختی نداری ، من قدرت فوق العاد ه ای دارم تازه تو يک قسمت  از کارهای من را  ديده ای ، من توانائی های زيادی دارم و قدرت انجام پيچيده ترين محاسبات علمی و  رياضی را دارم و توسط من برنامه های زيادی نوشته شده است ، وهمين ماهواره های علمی  و تحقيقاتی که در گوشه و کنارجهان ديده می شود و تصاويری که از طريق تلويزيون های  مختلف دنيا دريافت می شود ، و يا همين برنامه های حسابداری و يا برنامه گرافيکی که  درکنارتان ديده می شود ، هرکدامشان  کاربرد خاص خودرا دارند که توسط من ساخته  شده اند، پس قدرت و توانائی من فوق العاده  است ، گفتم که تو چند خط بيشتر  نيستی ، پس چگونه توانسته ای اين همه کار انجام دهی ، گفت : ای انسان غافل وای برتو  ، تو منو ساخته ای  تو از من قوی تری ، اما فرق من وتو اينست که من از تمام  وجود و توانائی هايم بی کم و کاست با صداقت و يکرنگی بهره می گيرم و همانند شمع می  سوزم و به پيرامون خودنور می بخشم ، ولی توکه توانائی و قدرتت از من افزونتر است  چرا به خود نمی آيی و هنوز هم درغفلت و بی خبری به زندگی دنيوی خود ادامه می دهی ،  آيا تا بحال درمورد مغزت و سلولهای آن انديشه نموده ای و درمورد سيستم عصبی ات چطور  ؟ درمغزت ميلياردها سلول زنده وجود دارد و هرکدام از آنهابرای انجام امری خلق شده  اند، چرا از آنها استفاده بهينه نمی کنی ؟ و فقط دانشمندان و بزرگانت ازيک درصد آن   بهره برده اند و همين يک درصد تحولات و دگرگونی های سازنده ای درجهان هستی پديد  آورده است ، راستی تو چرا خودرا خوب نمی شناسی و چرا از نيروها و استعدادهايت بخوبی  آگاه نيستی ؟ چرا آنهارا درحال بکر نگه داشته ای و دست نخورده به زيرخاک خواهی برد  ؟ چرا به عاقبت کارهايت فکر نمی کنی ؟ آری با سکوت معنی دار به سخنان اسکريپت گوش  می دادم ، بحث های سازنده ای مطرح می کرد ، اين بحث ها بيدارم کرد متنبه ام کرد ،  تا گم شده خودرابيابم البته نه گم شده اصلی بلکه گم شده فرعی خورا يافتم ، که ازاين  به بعد زندگی معنی داری داشته باشم و برای هرکاری برنامه ريزی متناسب با آن را  داراباشم ، و لحظه ها و ثاينه هايم را به هدر ندهم و شب و روز برای تقويت  استعدادهای خود بکوشم و هرطوری که شده موانع راه را برکنارکنم تا مبادا روزی  نيروهای درونی از من گله و شکايت کنند ، زيرا آنها برای انجام امری دروجودم جاری  گشته است ولی من فقط از چندتای آنها بهرمندم (خوردن ، خوابيدن ، غريزه جنسی ) اين  که نمی شود  باید انقلاب اساسی دردرون ايجاد کنيم تا بدون مشکل به حيات خود  ادامه دهيم ...

چشمه ی زلال و شفاف

درعمق  چشمه ی زلال و شفاف برگ سبزی  از ميان شن های درون روئيده بود و اين برگ پهن و رنگارنگ و بسيار زيبا از جاذبه  خاصی برخورداربود به ساختمان داخلی آن به دقت نگاه کردم و آب تميز و گوارای قابل  نوشيدنی دراطرافش درحال جاری شدن بود و همچنان با امواج خود برگ را نوازش می داد ،  درکناره های اين  برگ  تصويرخاصی از آفرينش عالم هستی حک شده بو د با وجود ريزی  ، بقدری جالب و جذاب تعبيه شده بود که چشم هربيننده ای را متحير خود می ساخت ، که  با  دستهای نقاش تواناو ماهرزمينی  ترسيم چنین تصوير زيبا از محالات بود  ، ولی خالق طبيعت باقدرت و خلاقيت خود چنين رسمی را تدارک ديده بود ،  آن هم  درکجا ، دريک جای باريک و درميان شن های آب جاری ، نگرش تامل آميز به اين پديده  زيبای عالم خلقت افکارم را دگرگون کرد و ساعتها در کنار آن چشمه باقی ماندم و فقط  مستغرق در خود بودم و درعالم خاصی بسر می بردم ، و مردم فوج فوج به طرف چشمه می  آمدند وازآب گوارای آن برمی داشتند و به راه خود می رفتند ولی من همچنان درحال سکون  ظاهری بودم وتوجهی به اطراف خود نداشتم و درحيرت عميق فرو رفته بودم و دلم می خواست  خلوتی اختيار کنم ، اما درکجا درکنار همان چشمه زيبا و خاطره انگيز با آن برگی که  از زيبايی و جمال خاصی برخورداربود ، که با يک نگاه  دلم را ربود و شيفته خودش  کرد ، گويی مجنونی به دنبال ليلی خودش است ، راستی در عشق و عاشقی چه علامتی و چه  رازی هست ، چرا مردم عادی عاجزند آنچه دردرون ما غوغا می کند آن را درک نمايند آن  هم عاشق برگی دردرون چشمه زلال شدن ، در اين عشق چه حکمتی وجود دارد ، واقعا  حکايتهای ناگفتنی در پيش دارد ، دلم شور می زد و هيجان وجودم را فراگرفته بود ، کم  کم همه مردم از اطرافم پراکنده شدند ، اما من ماندم و او ، به آرامش واقعی رسيدم ،  دراين خلوتکده حرف هایی برای گفتن داشتم اما چه کنم درکنار او بازهم تنهابودم هم  راز و همدم نداشتم ، همدمم به معنی واقعی آنی که حرف های دل را درک کند آنی که  مرهمی برزخم ها و رنجهای درونم باشد ، باز هم به خود چشمه پناه بردم ، می خواستم با  آب چشمه با آن زيبا گفتگو و تبادل افکار نمايم ، ورازهايی که دلم را سوزانده   ووجودم را لرزانده بود و درحال انفجار بودم به آن چشمه و برگ بيان کردم و عقده های  درونم را خالی نمودم تا به آرامش برسم ، انسان موجود مرموزی است و خيلی چيزها  دردرون دارد و نيروها زيادی دروجودش جاری است  و قوای خامی که بايد رو به  پختگی رود ، پناه بردن به دامن طبيعت يکی از بارزترين عوامل رشد و باروری نيروی های  درونی آدمی است ، امکان بيان دردهای دل برای همگان مقدورنيست ، ولی آب زلال رفيق و  دوست خوبی برای شنيدن دردها و رنج های مان است ، برای خالی کردن عقده هايی که سال  های متمادی دروجودمان نقش بربسته بود ، آری حرف های دل را به او بگو و ازاو درخواست  ياری کن ، هم سبک می شوی  هم نيرو هايی به کمک ت می آيند و راه رابرايت   نشان می دهند ، با او درکنارچشمه به راز ونياز پرداختم و بعد از مشورت طولانی ،  نيروی جديدی دريافت کردم که سرشاراز اميد و موفقيت بود ، آری نيروهای مثبت و سازنده  نقش عميقی درزندگی انسان دارند و انسان را به طرف بالا هدايت می کنند ، اگر دلت می  خواهد سالم و آرام وبی قيل و قال زندگی کنی ، نگاهت و انديشه ات ، گفتارت و عملت  بايد مثبت باشد ، مثبت فکر کن ، مثبت نگاه کن ، وناباوری ها و زشتی های دنيوی را از  خود دورنما ، اگر کل دنيا را دراختيارتان  قراردهند و اگر عالی ترين امکانات  مادی دنيا دردست تان باشد و اگر درزندگی دنيوی از آزادی خاصی برخوردارباشی و مانعی  درکنارت نباشد و آنچه که دوست داری درآن واحد به آن برسی و از آن بهره گيری ، وهرجا  که دلت خواست به آن سفرکنی و با معشوقان زمينی بگردی و از آنها کام بگيری ، اگر  نگاهت و انديشه ات  و افکارت مثبت نباشد از زندگی ات لذت نخواهی برد و مداوم  دراضطراب و تشويش بسر خواهی برد ، بنابراين تصورات و باورهای منفی و ايده  های  نادرست  انسانرا به سوی شقاوت و انحطاط سوق خواهند داد ، ولی من دوست دارم از  اين همه ثروت بگذرم تا اورا بدست آورم و آن برگ زيبای درون چشمه زلال را داشته باشم  ، آرامش واقعی درهمين است و بس ، و نه در جاه و جلال و ثروتهای آنچنانی دنيا ...

باران  عشق و آگاهی برچشمه سار هستی  درحال باريدن بود

باران  عشق و آگاهی برچشمه سار هستی  درحال باريدن بود ، اسباب و اثاثيه خودرا بستم تا دمی خويشتن را از ميان سختی ها و  کربت های بيشمار حيات رهايی سازم ، و به ديار معلومی روانه شوم  بدنبال بهانه  ای بودم تا غوغايی برپاکنم و از موقعيت پيش آمده به نحو مطلوب بهره برداری نمايم ،  در پی راهی بودم و ايجاد گشايش جاودانه ، دلم می خواست جريان مربوطه بطور مستمر  ادامه داشته باشد ، در اين گونه موارد حوصله به خرج دادن و صبرکردن باعث تداوم راه   می شود ، بنابراين چاره ای جز صبرو تحمل نداشتم ، دربعضی مواقع فشار های درونی و  برونی باعث از کوره دررفتن می گردد و مقابله به مثل کردن کارآسانی نيست ، جستجو  کردن درمراحل عالی و يافتن روش های معقول و منطقی و سير دراوج اعلی و پی بردن به  حقايق بيشمار هستی و کشف ضمير ناخود آگاه و گنج های نهفته درآن به معلومات و شناخت  بيشتری نيازمند است ، اين شناخت حاصل نمی شود مگر با تلاش مستمر و مداوم ، دايره  وجود آدمی در بی نهايت ها درحال گردش است و اين بی نهايت ها مسيرطولانی را می  پيمايد و با جسم سنگين زمينی سرسازگاری ندارد و ازاو فاصله های زيادی دارد ، نزديک  شدن اين دو به همديگر کار سختی است چون که هرکدام ساز خاص خودرا می زنند ، درکشاکش  اين ساز و آوازها ی متفاوت  تنها تو هستی که بايد مقاومت کنی ، و رشته اموررا  بدست اين و آن و هرمحرم و نامحرمی نسپاری ، تا مبادا روزی عوامل مزاحم و کوبنده به  سراغ تو آيد و تورا به محل نامعلومی سوق دهد و دراين سوق دادنها اسرارنامرموزی  نهفته است ، پی بردن به ذات آن کار تو نيست ، خستگی های مفرط و بالا و پايين رفتن  های بيشمار تورا امان نی دهند تابه موارد دلخواه برسی ، پس چه کار بايد کرد و چه   راه حلی در پيش داريم اگر حرکت معنی دار داشته باشيم و درکارها مان هدفی باشد و  گزينش های مان با شناخت عالی همراه باشد ، بقيه معضلات يکی پس ديگری حل خواهند شد و  نيازی به صرف انرژی موازی نيست ، به تکاپو افتادم که چه کار کنم تا نيروها و  استعدادهايم بيهوده به هدر نرود چون راه درازی درپيش داريم بايد اندک انک و توام با  معنی راه رفت اگر عمل مهملی داشته باشيم و شناخت واقعی از مسيرخود نداشته باشيم ،  امکان يافتن نتيجه معقول  برای ما غيرممکن است .با اينکه درعالم هستی چيزی  بنام غيرممکن و يا نشد ديده نمی شود و همه چيز با شدها همراه است ، خستگی راه امان  نمی دهد و تاب و توان را می ربايد ، و گنجايش آن درزمين و زمان و سنجش های روزانه  دردی را درمان نمی کند و مرهمی برای التيام بخشيدن به جراحتهای واقعی نيست ،  بنابراين لازم است اززمان و سنجش های روزمره آن بطور آگاهانه بهره گيريم ، اگر لحظه  ای مکث کنيم همه چيز را ازدست خواهيم داد بدست آوردن مجدد از دست رفته ها مستلزم  هزینه زيادی است چه بسا در بعضی مواقع امکان باز سازی ميسر نباشد ، زمان به گونه  برنامه خودرا عملی کرده است که درچهاچوب خواسته ها و معيارهای دنيوی ما نمی گنجد و  در آن واحد آنچه که ازدست می رود ديگر بدست نمی آيد ، مرغ از قفس پريده است امکان  برگشتش نيست ، مگر اينکه بدنبال مرغ جديدی باشيم و تحولی درخويش ايجاد سازيم ، آمدن  ها و رفتن ها و حرکت های متوالی ما همچنان ادامه دارد و بايد هم داشته باشد ، سکون  درعالم محال است ، مگر رهايی از درد و غم و يا شور و نشاط امکان پذير است درهرجا  درهرمراحلی اززندگی هم باشيم بخشی از حياتمان بادرد و محنت همراه است ، دراين  کربتها و رنج ها خيلی چيزها هست وبطور متوالی از کنار آنها بی تفاوت می گذريم ولی  قدرت گيرندگی و ثبت و ضبط به مراتب ضعيف تراست يا اصلا نيست ، آيا چاره ای هم وجود  ارد ، تنها راه حل نهايی تطبيق دادن خود با واقعيت های موجود عالم است ، در اين  خودها مفاهيم زيادی است که هرکدامشان نياز به تعديل واقعی دارد ، ما موجود آسمانی  نيستيم تا همه چيز مان در آسمان باشد ، ولی او با ماست وما کيفيت خاص خودرا دارائيم  اگر آن را ازما سلب نمايند گرفتار نااميد و ياس خواهيم گشت رفتن از اين دايره  غيرممکن است ، هرحرکت و هرپروازی بايد درزيرسلطه او قرارگيرد ، اگر چنين نباشد اگر  جريان آن قطع گردد نااميدی همه جارا دربرمی گيرد  حيات معنی و مفهوم خودرا  ازدست می دهد و از بين بردن توهمات باطل  بسيار سخت می شود ، پس اول بايد  مراقب حال بود و نبايد با هر سازی آوازی خواند ، هرآوا  ساز خاص خودرا دارد  بنابراين کليد رهايی از غموم دردست اوست و بايد همراه و همدم اوشد تابقيه راه را  پيمود ، پيمودن اين راه برای همه امکان دارد ولی اندکی به تمرين و ممارست نياز داريم  ...

شيرينی زندگی بستگی به گزينش راه و روش و  متد ماست

شيرينی زندگی بستگی به گزينش راه و روش و  متد ماست ، اگر ديدگاهمان براساس ضوابط و معيارهای عالی باشد به تمام حوادث و رخداد  ها از  زاويه مثبت نگاه خواهيم کرد  وهرحرکت منفی و ناپايداری هم پيش  بيايد آن را نشانه ای از او جهت سازندگی و رشد خود تلقی خواهيم نمود و با آغوش باز  از آن استقبال خواهيم کرد ، وآن حرکت يا رخدادرا زمينه ساز شقاوت و بدبختی خود  نخواهيم دانست ، در اين ديدگاه ارزش خاصی وجود دارد و ريشه آرامش و اميد را  دروجودمان زنده می کند ، و قوای خفته درونی مان را بيدارمی سازد و ازاين بيداری و  آگاهی است که زمينه های رشد و شکوفاي دروجودمان ايجاد می شود ، ديگر جايی برای توقف  و ناپايداری نيست و فرجام کار رشد و بالندگی است ، دارندگان اينگونه ديدگاهای مثبت  به هرکجا سربزنند آنجارا بهشت می بينند و برهمه چيز و همه جا خوشبين اند ، وهرچه که  برای خود می خواهند برای ديگران و ياران و سايرانسانها و موجودات عالم هستی همان را  خواهانند ، آرزوها و آرمانهايشان براساس واقعيت ها و اصول و معيارهای منطقی است ،  سعی می کنند ضوابط آن را رعايت کنند ، به زمين و زمان بدبين نيستند ، بلکه خوشبينی  و دوستی را سرلوحه زندگی خود قرارداده اند ، به هرجا می نگرند به جز نورو روشنايی  چيزی مشاهده نمی  کنند ، دردرونشان ظلمت و سياهی راهی ندارد و هر چه هست خوبی  و سعادت است ، درسرشت اينگونه انسانها افسانه ای بنام غم و اندوه دنيايی وجود ندارد  ، ولی قصه ديگری دردرون دارند اين قصه با افسانه های معمولی فرق دارددر اين قصه نقشه  های خاصی ترسيم شده است ، در اين روياها ،  افسانه های واقعی حيات وجود دارد ، حياتی  که فقط ساختار و مفهوم انسانی دارد حياتی که درآن شقاوت و انحطاط معنی ندارد ، حتی  از انديشه کردن در موارد و موضوعات منفی بدوراست ، به جز پويش عالی به چيزی فکر نمی  کنند و حتی تصورات منفی نگررا به ذهن خود راه نمی دهند و خط و مشی شان را بگونه ای  تنظيم و تعريف کرده اند تا درمسيرحقايق حرکت کنند و ازقبل زمينه های گمراهی و  انحراف را مسدود نموده اند ، حوادث ناگوار و پيش آمدهای روزگار نمی تواند آنهارا از  حرکت و پويايی باز دارد ، چون که ساختاردرونی خودرا از قبل اصلاح کرده اند و به ادامه  راه شان درمسير رشد و پويايی اعتقاد و ايمان عميق دارند ، درسايه همين باورهای عميق  است ، که همچون کوه مقاوم و استواردربرابر ناامنی ها و ناملايمات ايستادگی کرده اند  و اراده ای محکم دارند و هرگز سستی و کاهلی به خود راه نمی دهند ، ظواهر دنيارا به  دوستداران آن سپرده اند ، هرگز تسليم مفاهيم زود گذر دنيوی نيستند درگلزار انديشه  هاشان به جر بوی گل و زيبای عالم هستی  و جذابيت خاص پديده های طبيعی چيزی  يافت نمی شود ، در طبيعت و فنومن های آن رازهای خاصی نهفته است ، اگر کسی بتواند  آنهارا از نزديک لمس کند آنچنان مست لذت های آن می گردد که ديگر جايی برای لذايذ  زود گذر ی همانند مقام و جاه و ثروت و کاخ های آنچنانی ، يا حکومت چندروز ه آن باقی  نمی ماند ، دارندگان تفکرات مثبت وسازنده هرگز آزارو اذيتشان به احدی نمی رسد ، به  جز خوبی و نيکی و خدمت کردن بی ريا به انسانها به چيزی فکر نمی کنند و از ارائه  خدمات سازنده  عالی ترين لذت ها را می برند و خادمی همنوع را برای خود وظيفه  اساسی می شمارند و درقبال آن هيچگونه چشمداشتی از ديگران ندارند ،  اين فرشته  صفتان روزگار ، معنی و مفهوم واقعی عشق ورزيدن را درک کرده اند ، عشق اينها ابدی  است ، چونکه به شناخت واقعی دست يافته اند ، آری دمی خودت را از آلودگی ها و مباحث  ظاهری دنيوی دور ساز و به گوشه ای پناه ببر و آنچه که نفس می خواهد آن را به زباله  دانی تاريخ بريز و ديگر در پی داشتن مال و دارائی آنچنانی مباش ، به عاقبت خود  انديشه کن ، به کارهايی که می کنی ، به برخوردهايی که باديگران داری ، به شغلی که  داری ، به پستی که در آن جای گرفته ای ، بی ريا به هرچه که داری درمورد آنها   تفکر و انديشه کن ، بعد خود درباره خودت قضاوت کن ، صادقانه از خودت سوال کن و بگو  آیاشايستگی  و صلاحيت اين همه اختيارات و امکان دروجود من هست يانه ؟ آيا  لياقت اداره امور دروجود من هست يا نه ؟ آیا واقعا بايد اين همه  ثروت به من  تعلق داشته باشد ، راستی اين پولها و املاک را از کجاآورده ام آيا واقعا با تلاش و  بکاربردن انديشه مثبت و سازنده به آن رسيده ام يا نه ؟ آيا درملک  يا ثروتی که  دراختيارم است در آن حق کسی هم وجود دارد يا نه ؟ اشتباهم درکجاست ، درکجای کار به  حيله و ريا متوسل شده ام و درکجا از آب گل آلود ماهی گرفته ام ؟ درکدام زمان منتظر  بودم تا اوضاع و احوال به هم خورد تا وارد میدان شوم واز فرصت ها به طور نامشروع به  نفع خود بهره برداری کنم ؟ وموقعيت کذایی برای خود درست کنم و ثروتهای خدا دادی  مردم را به نفع خود ضبط و ثبت کنم ، آيا به عاقبت کارهايم فکر کرده ام ، آیا فرصتی  برای استفاده از اين همه امکانات  و اختيارات کاذب برای من وجو دارد يا نه ؟  چرابه خود نمی آيم به چه دليل دست از اعمال ناشايست برنمی دارم ؟ اگر قاضی خوبی  برای خودم باشم همه چيز درست می شود ، ولی قاضی خوبی برای خود نيستم و همچنان به  کارهای خود ادامه می دهم و محيط را برای خود و اطرافيان و ديگر انسانها ناامن ساخته  ام ، فقط درفکر حفظ مقام و موقعيت کذايی خود می باشم و بااين کار چهره انسانهای  صالح و خادم را نيز مخدوش کرده ام ، و فضايی بنام بی اعتمادی را درجامعه رواج داده  ام با اعمال و کردارزشت خود باعث شده ام تا ديگر انسانها به همديگر اعتماد نکنند ،  اين بی اعتمادی زمينه های عدم همکاری را بوجود می آورند ، ميدانی اين يعنی چه ، اين  يعنی به هرز رفتن نيروها و استعدادهای خدادادی ، نيروهايی بايد بسوی کمال واقعی  حرکت کنند به مسيری ديگری افتاده اند به خط کلک و ريا گرايش پيدا کرده اند و تمام  افکار و انديشه هاشان به سمت خنثی کردن و از رده خارج کردن همديگر متمرکز نموده اند  ، که اينگونه حرکات و اعمال و افکار با تفکر سازنده و پويا منافات دارد ....

عـــــــزیزیم آی قارداش

عـــــــزیزیم آی قارداش

قاشین اوجـــو یای قارداش

اولسه باجــــی لار اولسون

هئچ دئمه سین وای قارداش

درطول تاریخ زندگی انسان ، فداکاری و ازخود گذشتگی زنان درحد متعالی به اوج خود رسیده است ، ازجمله فداکاریها ی مهم و به یاد ماندنی فداکاری ها و ازخود گذشتگی های خواهران به نفع برادران است ، برادران درهرشرایط و سختی که داشته باشند خواهران به استقبال آن سختی می شتابند و حاضرند درسخت ترین شرایط به یاری از برادران برخیزند و بخاطر رفاه و خوشی برادران جان خودرا به خطر اندازند و این نمونه ای از عاطفه و مهربانی خواهران نسبت به برادران است ، شرکت در داغ برادربرای خواهر بسیار سخت و ناگواراست دنیای خواهر با دنیای برادرفرق ها دارد ، دغدغه خواهر برای حل مشکل برادر از ته دل است ، فرهنگ ما مملو از این فداکاری و ازخود گذشتگی هاست ، بایاتی ها اینگون مسائل را بصور ت عمیق مورد بررسی قرارداده و مردم را به نیکو کاری و فداکاری بیش از حد درحق یکدیگر دعوت می نمایند ، ترویج به مهر و محبت و چگونه زیستن و ایثار و فداکاری در بایاتی ها موج می زند بندبند این ابیات درس فداکاری و ازخود گذشتگی است درهرجا ایثار باشد در آن مکان پای خانم ها درمیدان است ، خانم ها مظهر عشق و عاطفه و ایثارند و نمونه ای بارزبرای عالی تر زیستن می باشند ، و با اعمال و کردار معقولانه شان زمینه های مهر و ایثاررا دردلها زنده می سازند و قلوب را برای اقدامات عاطفی مهیا می نمایند دروجود مبارک خانم ها مفهومی بنام بی خیالی و بی مسئولیتی نیست ، درذره ذره وجودشان مسئولیت و فداکاری رو به درخشیدن است . آری فرهنگ بایاتی فرهنگ ایثار و فداکاری است دراین فرهنگ نقش زنان به مراتب از نقش مردان عالی تر است

اوج خیال

ازگوشه ای به طرف اوج خيال به پروازدرآمدم  درآن حال دمی به کرانه های آسمان نيلگون نگريستم آنچه که دربالابودند سخن نغز  وشيرينی برای گفتن داشتند ، ستارگان منظمی که پشت سرهم چيده شده بودند کم کم داشتند  افول می کردند و جای خودرا به خورشيد فروزان می دادند و درآن لحظه که هنگام تبديل  می باشد حالات زيبائی ديده می شد و اين زيبايی تاثير شگفت انگيزی درروند جاری عالم  داشت ، گاهی اوقات دلهای سوزان و چشم های اشک آلودرا نوازش می داد از آن طرف نسيم  ملايم صبحگاهی درحال وزيدن بود و باوجود آن قطران شبنم را در لابلای گها و برگهای  درختان مشاهده می کردم که حديث و آوای خاصی دربطن خود داشت ، گويی شيفتگان واقعی  عشق درحيرت بسرمی بردند ، همچنان به پرواز خود ادامه دادم از ميان کوههای استوار و  مقاوم عبورکردم و درجستجوی او بودم و به هرديار و دمن سرزدم تا اورا بيابم اگرمی  يافتم چه می شد ، اندکی بااو درد و دل می کردم تا خودم را آرام سازم ولی کو آن  آرامش ، کو آن راحتی خيال ، همه  چيز در رويا بود ، خستگی راه رمق و توانم را  از بين برده بود ، چاره ای جز مقاومت و ادامه راه نداشتم ، به نغمه شور انگيز تار  پناهنده شدم ، دمی به خود فرو رفتم و از آن آوای ناب مست گشتم ، مستی هم عالمی دارد  ، غم های دنيوی را به دنيا طلبان منتقل کردم ، در آن حالات غم و کربت به اوج نشاط  بيکران رسيدم ، به سيردرعالم بالاادامه دادم درآن نغمه سوز خاصی وجود داشت ، همه  وجودم را می سوزاند ، غافل از آنکه درزمين بودم ، نه آسمانی وجود داشت و نه پروازی  درجريان بود و نه بريدن ازخودی وجود داشت ، نه ستاره ای درحال افول بود و نه نغمه  ای درکاربود ، تنها من بودم با امواج بيکران خودخواهی هايم ، نمی دانستم چه کارکنم  ، بدنبال سر پناهی برای خودبودم تا اندکی دست از آرزوهای خود بردارم ، مگر شدنی است  ! يک چيزی دردرون غوغا می کند و مراوادارمی سازد تاآرزوهای بزرگی در سرداشته باشم ،  داشتن آرزو برای انسان عيب نيست ، ولی آنچه آزارم می دهد عدم تحقق آن آرزوها و  روياهاست ، بنابراين بعضی از خواسته های دل عملی است اگر همت و اراده داشته باشيم  رسيدن به آن امکان  پذير است ، انسان اگر قدرت و  نيروی پيگری خودرا به  کار اندازد می تواند سنگ های سخت را به موم نرم تبديل کند ، خوشبختانه اين اراده  محکم هم دروجود من هست کافی است کمی حرکت کنم تا خودم را از اين اضطرابات و تشويش  های بيشمار نجات دهم رهائی از اين وضعيت  شدنی است ، درکنار تاريکی روشنای هم وجود  دارد باروشن کردن شمع می توانيم محيط اطراف خودرا از تيرگی ها پاک سازيم ، البته  اين کار ، کار سختی است ولی شدنی است ، انرژی می خواهد ، انرزی لازم را نيز  دراختيار دارم ، بايد حرکتی کرد بايد تحولی بوجود آورد بايد شمع زيادی درگوشه و  کنار روشن کرد تا کمکی برای طلوع خورشيد باشد ، در اين اوضاع و احوال بودم که نغمه  تار به پايان رسيد اندکی سکوت معنی دار برقرارشدوبعداز آن آهنگ جديد شروع به کار  کرد اين آهنگ کارايی و گيرايی خاص خودرا داشت ، اين شنيدنها همچنان ادامه داشت   صدای خوبی گوشم را نوازش می داد انگار درکنار چشمه ی زلال و شفاف بسر می بردم ،  کبوتران آواز می خواندند ، حشرات موذی درحال حرکت ، و درکنار آب شقايق های زيبايی  روئيده  بود با نوشيدن از آن آب گوارا بازهم به مستی فرو رفتم اين بار يک مستی  معمولی نبود بلکه فراتراز آن به نظر می رسيد به يافته های زيادی دست يافتم چه شور و  حالی دردرون داشتم که قابل وصف نيست ، دردل غوغايی برپابود ، همه چيز درختيار ، به  دنبال جرقه ای  ، بال  های خودرا کم کم برای پرواز مجدد مهيا کردم و  رهائی از آن محيط با صفا برايم مشکل بود ، اما چه کنم برای هر آمدی رفتی هم هست ،  امکان ماندن غير ممکن بود ، اين دنيا بلندی ها و پستی های خاص خودرا دارد ، يک روز  در پايين بسر می يم روز ی ديگربه بالاصعود می کنيم ، تا واپسين لحظات  اين  صعودها و نزولها همچنان ادامه دارد ، خوش به حال کسی که کمتر درنزول باشد ، ولی به  قول معروف خواستن توانستن است اگر درطلب او باشی ، جلوه های خاص او را خواهی يافت ،  رسيدن به خود او امر دشواری است ، ولی وصول به آثار و علائمش شدنی است ، درآثار او  خيلی چيزها يافتنی است ، دراين يافتنی ها لذت های بيشماری وجود دارد ، در لابلای  اين لذايذ خوشی های ديگری نيز درجريان است ولی درک آن و احساس آن اندکی باسختی ها  همراه است ، به شکافتن دردل کوه سخت می ماند بايد فرهادواربه کوه شتافت تا به شيرين  خودرسيد ، اين قصص رازهای بيشماری دردرون دارند.

عزيزيم گول اللــــــر

عزيزيم گول اللــــــر

آغ بئلک لــــر گول اللر

درياجا عـــاغلين اولسا

يوخسول اولسون گولللر

دردنياي كنوني معيارها و سنجش ها با واقعيت ها منطبق نيست ، توانايي و مهارت جايگاه واقعي خودرا ازدست داده است ، ديدگاه ها و برداشت ها سطحي و زودگذراست ، همه اندازه ها ، ترازو و ميزان با باورهاي ظاهري صورت مي گيرد، ميزان عملكرد ،  واقعي و خالصانه نيست ، واكنش افراد در برابر رويدادها و رخدادهاي هستي با توجه به اصول و ارزشهاي والانيست ، بطور كلي ارزشهاي والاتدريجا تقدس خودرا از دست مي دهد خوبي ها و نيكي ها با بدي و زشتي ها معاوضه شده اند و درجايگاه واقعي خود قرارندارند ، انسانها براساس ظواهر قضاوت مي نمايند و اگر كسي داراي ثروت و مال و منال بيشماري باشد دربين مردم از ارزش و احترام خاصي برخورداراست و حرفش براي اكثر مردم حجت است و ديدگاههاو الگو سازي ها براساس رفتار و عمل او است و مردم دركارها يش از او تقليد مي كنند و گفتار و كردار و اقدامات هرچند ناچيز او براي مردم بسيار و گسترده تلقي مي گردد كسي درمورد تفكر و انديشه و عقل او پرس و جو نمي كند بلكه ثروت و دارئي اش زبانزد همه است ، و همه به او افتخار مي كند و درتمام كارها حتي درمسائل جزئي با او مشورت مي نمايند و به نظر و عقيده او ارزش ويژه اي قائل اند ، ولي اگر كسي فاقد دارائي و ثروت باشد اگر عقل او به اندازه دريا باشد و تفكر و انديشه ي او خلاق و سازنده و به نفع منافع همه باشد براي مردم چندان ارزشي ندارد و كسي را توانائي درك او نيست ، گفتار و رفتار و كردار، تصميمات و موضع گيري او براي مردم اهميت ندارد ، درحاليكه اينگون افراد سرشار از علم و حكمت و توانائي و مهارت ويژه اند ، تفكرات پويا و سازنده شان براي همگان نجات دهنده است و درزندگي همه موثر است ، اما كو گوش شنوا ، كو بصيرت و بينائي ، مضمون و محتواي بيت بدين معني است : اگر عقلي همچون درياداشته باشي ولي فاقد ثروت و دارائي باشي مورد استهزامردمي و برايت خواهند خنديد

کوله باری از  خواسته های متنوع

با او فاصله زيادی داشتم با کوله باری از  خواسته های متنوع و رنگارنگ به سوی او درحال حرکت بودم ، لنگان لنگان به راه خود  ادامه می دادم از دور نظاره گراوضاع بودم دمی به خود فرو رفتم تا از درون پی به  برون برم ، يک چيزی درحال غوغا و فرياد بود به دنبال راهی برای رفتن بود ، هرچقدر  تلاش می کرد محلی برای عبور پيدا نمی کرد تمام راه ها بررويش مسدود به نظر می رسيد  درتنگنا قرارگرفته بود ، مشغول جنگ و جدال با آن شی بودم آن شی دردرونم فريادمی زد  ولی حواس من درجای ديگر پرسه می زد با اين پيچ و خم های داخلی همچنان به مسيرخود  ادامه دادم ، سرانجام به محلی رسيدم وبه ميکده ای برخوردم ديدم عده ای را که جام می  برسرکشيده بودند و مست و مبهوت بودند از خود بيخود شده بودند مستانه درحال رقص  وآواز بودند ، مجلس گرمی داشتند  به روی هم گل و نقل و نبات می پاشيدند ، و  گاهی اوقات اسراری از ناشناخته ها به همديگر بيان می کردند ، من همچنان سردرگم  ايستاده  و تماشاگر آنها بودم می خواستم داخل بزمشان شوم ، ولی راهم ندادند،  با يکی شان وارد مذاکره شدم درخواست کام نمودم ، اوبادقت به چهره ام نگريست بعداز  اندک مکثی گفت : درچهره ات نشانی از فريب و ريا ديده می شود  نيازی به بحث  بيشتر نمی باشد تو نمی توانی وارد بزم ما شوی ، تو رقاصی را متوجه نمی شوی  ،  تو معنی و مفهوم مستی را بدرستی  درک نکرده ای ، می دانم مريد مايی و طالب راه  ، ولی هنوز به مانرسيده ای  ، هنوز من و منيت دروجودت شعله وراست  ، با  ما نيستی  ، درجمع ما شور نوای خاصی وجود دارد  ، دربزم ما موسيقی هست ،  مطربان و نوازندگان می زنند و می خوانند ، و از صدای گرم وشورانگيز موسيقی مست می  گردند ، و حال می کنند و ازحال به جاهای مخصوصی دست يافته اند ، و به لذت های دست  می يابند که باورآنها برای تو غيرممکن است و چه بسا نتوانی آنهارا قبول کنی ، گفتم  من هم  موسيقی و آواز را دوست دارم و يک چيزهايی درک می کنم ، بدون شعر وآواز  ادامه زندگی برايم غيرمقدور است ، هرچقدر سعی کردم قانع اش کنم تا وارد بزمشان گردم  نشد که نشد ، من از او بيگانه بودم او غيرخودی را به محفلش راه نمی دهد بايد خودی  شد و آنچنان شد تا بتوانی خودرا در او هضم سازی ، فانی شدن دراو هم کارسختی است ،  با چهره غمناک درگوشه ای ماندم واز دور اعمال آنهارا کنترل می کردم دلبران درحال  رقص و پايکوبی بودند ، آواز عشق می خواندند ، شورو حال خاصی در آن جمع حاکم بود ،  اگراز عشوه ها و ناز های آن دلبر مستانه بگویم حالتان دگرگون می گردد  این  دگرگونی و تحولات داغونت می کند بگذريم  آن دلبر مستانه مرا ازخود راند و  تنهايم گذاشت ، اکنون نمی دانم بادرد تنهائی و فراق و جدائی چه کنم ، چون نی ناله  می کنم شکوه ها دارم از او  ازچرخ گردون گله ها دارم  چه می شود کرد به  راه خود ادامه دادم تا گشايشی و مفتاحی حاصل شود ، من که همه چيزم را به خاطر او  ازدست داده ام چيزی دربساط ندارم ولی تنهادلم باقی مانده است اودرحال تپيدن بود و  پی درپی مرابه سوی وصال فرامی خواند اماوصالی درکارنبود رشته سيم هاقطع شده بود ،  من همچنان دست و پا می زدم از سقوط کردن واهمه داشتم ، دستم به جائی بند نبود ،  بدنبال وصل شدن بودم ولی چون با او فاصله هاداشتم امکانی برای وصل وجود نداشت ، به  اصلاح درساختاردرونی نيازکلی داشتم ، با اين اصلاحات جزئی و کوچک نمی توانم کاری از  پيش ببرم ، من هنوز معنی و مفهوم واقعی می را بخوبی نمی فهم چه رسد به سایر مفاهیم  و مواردعينی و عملی ، شرم هم خوب چيزی است با اين معلومات اندک و شناخت هائی جزئی  می خواهم داخل مجلس بزم او شوم ، او حق داشت  مانع ام شود ، دنيای من با دنيای  او فاصله ها دارد  روياهای من با روياهای او همخوانی ندارد ، به خود آمدم تا  خودم را درحدتوانايی بااو تطبيق دهم ، اما اجرای اين هم آهنگی برای من به اين آسانی  ها هم نیست همانند اجرای لايحه خدمات کشوری ( هم آهنگی حقوق  کارکنان دولت )  بدليل زِياده خواهی بعضی از سردمداران برای دولت امکان پذيرنيست ، اگر بخواهم  دوباره اتصال برقرارشود بايد کارهای زيادی انجام دهم ، البته به آن اندازه ای  نرسيده ام تا اقدامی انجام دهم شوريدگی هم معنی ومفهم خاص خودرا دارد آن هم بريدن  از خواهش های مادی و معنوی است ، دراين امر هم ميزان و سنجشی نهفته است ، بنابراين  اگر همه چيز را ازدست بدهم باز هم از او فاصله گرفته ام ، آنچه که او می خواهد  نيستم بايد همانند او باشم و براساس ضوابط ومقررات او حرکت کنم اگر نباشم امکان  برقراری مجدد اتصال از محالات است ، درپيش خود بدنبال راه حل نهايی بودم تابتوانم  خودم را از اين گرفتاريها و شقاوتها رهائی دهم ، سيلی از يک طرف درجريان بود باد هم  درحال وزش ، طبيعت همچنان طبق روال به کارخود ادامه می داد گل هم درحال رویش  وشکوفائی و دادن بو و عطر دلاويز ، فعل و انفعالات در طبيعت برای من درس بزرگی بود  تا راه واقعی خودرا بيابم سعی کردم بار ديگر اتصال را برقرارکنم بازهم وصل نشد اين  بار نقص فنی داشت ، بايد سيم های درون خودرا ترميم کنم او مقصر نيست ، من نمی توانم  دريافت کنم من مشکل دارم  من آمادگی ندارم ....

ای کاش دردل انسان افسانه ای بنام سوختن  وجود نداشت

ای کاش دردل انسان افسانه ای بنام سوختن  وجود نداشت ، ای کاش دل انسان آينه بيداری و استقامت و سرزمين صفا و يکرنگی نبود ،  ای کاش قضيه ای بنام تفکرو انديشه و تصورات  ازاول وجود نداشت ، ای کاش موضوعی  بنام گم شده درهيچ جای عالم هستی مطرح نمی شد ، ای کاش اين دل تنگی ها آدمی را  درهاله ای  از انفجار فرو نمی برد ، ای کاش زمانه وجود و مفهوم خارجی نداشت ،  ای کاش حسی بنام خواسته ها و آمالها وآرزو های بی نهايت درسرشت انسان وجود نداشت ،  ای کاش خصومتها و کشمکش های زندگی جای خودرا به آرامش و صفا می داد ، ای کاش آدمی  آنچنان توانايی وقدرت تسلط کامل برنيروهای نامرموز و ناشناخته طبيعت را درخود داشت  ، ای کاش تمامی مجهولات عالم هستی به معلومات مبدل می شد ، ای کاش آنچه که انسان می  خواست واراده می کرد در آن واحد به آن می رسيد ، ای کاش پديده ای بنام محدويت   برای انسان درعالم وجود نداشت ، ای کاش انسان قدرت تسلط برنيروها و خواسته های بی  نهايت خودرا دردرون داشت ، ای کاش مفهومی بنام نورو ظلمت درجهان هستی وجود نداشت ،  اما چه می شود کرد همه اطن مفاهيم وجود عينی دارند ، هم نور وجود دارد هم ظلمت   ، و هم موجودی بنام انسان پا به عرصه هستی نهاده است و دلی دارد و سوزی ، و خواسته  ای دارد و آرزوهايی ، همه اينها بی نهايت و مهارنشدنی است ، با اين واقعيت های  موجود چه کنيم ، با اين سوختنی دل چه می توان کرد ، با اين ازخود بيگانه شدن ها و  يا به خود چسبيدنها  چه کنيم ، مگر می شود جلو حرکت  پديده های طبيعت و  تحولات  درونی آنرا  مانع شد ، مگر می شود از جاری شدن آب رودخانه ها ويا  طلوع و غروب خورشيد عالمتاب جلو گيری بعمل آورد ، مگر امکان دارد ازرشد و شکوفای گل  درزمان خودش ويا از پژمردگی آن دردوره خاص خود ممانعت کرد ، مگر می شود جلو حرکت  درونی زمين را گرفت ، مگر می شود جلو حوادث و اتفاقات ناگهانی ورويدادهای خاص عالم  هستی را گرفت و از آنها خواست که بروند و ديگربرنگردند ، خوب می دانيم که اينگونه  خواسته ها غيرعملی است ، پس با اين نيروی درونی که ما را مداوم  سرزنش می کند  و اضطرابات و پريشانی مارا چندين برابرکرده است چگونه مقابله کنيم ، چگونه می  توانيم خودرابه بی خيالی زنيم و هراتفاقی که درپيرامون مان می افتد عکس العملی از  خود نشان ندهيم ، مگر می شود ، پس با سوداگريهای دل چه کنيم ، با موجی که درسينه  مان هست چگونه برخورد کنيم و باآن نيرويی که مارا واداربه کارهای خاصی می کند چه  کنيم ، اصلا چرا زنده هستيم و هدف مان از زنده ماندن چيست ؟ و چه برنامه هايی برای  ادامه زندگی خود تدارک ديده ايم ، آيا برنامه ای هم داريم ، يا بدون برنامه و بی  هدف همينگونه به حيات خود ادامه می دهيم و از اين زندگی چه لذتی می بريم وآيا معنی  و مفهوم واقعی آن را شناخته ايم و تا چه حدی خودمان را شناخته ايم و اين شناختها چه  نتيجه ای را درپی داشته است ، چرا دروجودمان تضادها و ستيزهای داخلی مداوم موج می  زند و اين ستيز ها مارا به کدام طرف سوق می دهد آيا باعث حرکت و رشدمان می گردد یا  زمينه های انحطاط و شقاوت را برای مان فراهم می سازد.