يارالييام يازيقـــــام
اودلو سؤزلر یاناراؤره کده - بخش33
يارالييام يازيقـــــام
دردن قلبــی قازيقام
من اؤلسم سنه قوربان
سن اؤلمه من يازيقام
دلسوخته و زجركشيده ام درد و رنج كربت و اندوه تمام وجودم را احاطه كرده است ، شدت آن دردرون به اندازه اقيانوس بيكران هستي است كه اگر بيان كنم دنيا را اندوهگين و غمناك خواهد كرد ، نهايت و عاقبت درد و غم براي تو و بخاطر توست ، اين تو بودي كه آثار درد و رنج و محنت را دروجودم شعله ورساختي ، اين تو بودي كه قلب ام را به آتش كشيدي تا اينكه آتش آن درهمه جايم نفوذ كرده و تارپودم را سوزانده است دراين سوختن ها و شعله ورشدنها حكمت و راز ويژه اي نهفته است ، اين سوزشها بخاطر وصول به منافع مادي و لذايذ زود گذر دنيوي نيست ، گرچه اينگونه لذت ها اگر توام با اصول و معيارهاي منطقي و عقلاني باشد قابل نفي نيست ، و براي رسيدن به آن سوي لذت ها بايد از اين سوي لذتها و تجليات آن به طور لمسي و عاقلانه عبور كرد درمنطق عشق و معرفت چشيدن لذت و درك واقعي آن منفورنيست ، ولي فداكاري و ايثار بخاطر آن به جز ديوانگي مفرط و بيهوده از همه چيز گذشتن چيزي نيست ، دركل كائنات درعالم وجودبراي همه چيز و همه كارهامحاسبات ويژه اي درنظر گرفته شده است اگر موچودي از آن حساب سرپيچي نمايد فرجام كارش بي نتيجه است و خويشتن را دربرابرحوادث هولناك هستي گم كرده و پايان كارش به جز نيستي و زوال چيزي نيست درفراسوي اينگونه موجودات ازمسير منحرف شده سوختگي و دلدادگي معني ندارد ولي اگر از اين حد بگذريم به جاي ديگر ي مي رسيم كه درآنجا سوختگي مفهوم پيدا مي كند دراين مكان فداكاري و ايثار و از خود گذشتن براساس اصول و اهداف خاصي است ، من بايد از بين بروم ، من بايد فداي تو گردم تو نبايد زايل شوي تو باقي و ابدي هستي ، وجود تو براي من از ارزش ويژه اي برخورداراست اين توبودي كه به من هستي ووجودارزاني بخشيده اي اين تو بودي كه زندگي و حيات را به من داده اي ، تحمل مهجوري و دوري تو براي من غير ممكن است ، من زندگي و حيات راازتو گرفته ام و قلبم و تارپودم و همه وجودم بخاطر تو مي تپدهمه هستي ام ازتوست ، اگر هستي را ازمن بگيري وجودم رو به فناست ![]()