شناسد چو کس داروی درد خویش

عجب دارم از کسی که دوای درد ش را می شناسد  لیکن آن را نمی جوید و اگر می جوید چرا خود با آن مداوانمی کند

شناسد چو کس داروی درد خویش      نجوید مرآن را ولی هرچه بیش

وگریابد آن را نبندد بکار      عجب باشد از آن سیه روزگار

عجب دارم از آن که عیب کسان

عجب دارم از کسی که عیوب مردم را بد می شمارد وخودش معایب بیشتری داردولی آنها را نمی بیند

عجب دارم از آن که عیب کسان       بزشتی کند جاری او برزبان

ولی نقص او بیش از هرکس است     نداندورا عیبجویی بس است

 

چو باشی توآگه زاصل جزا 

عجب دارم ازکسی که میداند برای هرکاری پاداشی است چرا عمل خودرا نیکو نمی کند

چو باشی توآگه زاصل جزا      چو دانی بهر فعل باشد سزا

عجب دارم از آنکه درکارخویش     نگیری ره خیرو خوبی به پیش

چو مالک نباشد کسی براجل  

عجب دارم از کسی که اختیار مرگ خودرا ندارد چگونه آرزویش درازاست

چو مالک نباشد کسی براجل       چرا کاهلی ورزد اندر عمل

چرا باشدش آرزوها دراز        چرا اورود درپی حرص و آز

عجب زآن که نشناسد او خویش را 

عجب دارم از کسی که خودش را نمی شناسد چگونه خدایش رامی شناسد

عجب زآن که نشناسد او خویش را       نداند تفاوت  کم و بیش را

چسان او شناسد خدای جهان       زروی یقین نی بحدس و گمان

 

عجب دارم از آنکه برزیردست  

عجب دارم از کسیکه به مهر بالاترازخود امیدواراست چگونه به زیردستش رحم نمی کند

عجب دارم از آنکه برزیردست        درنیکی و خیرو رحمت ببست

چرا دارد امید آن شخص پست      به نیکی آن کاوزوی برتراست

چو داری تو علمی عمل بایدت  

علم بدون عمل مانند درخت بی میوه است

چو داری تو علمی عمل بایدت      چو کاری درختی ثمر زایدت

تو گر علم خودرا نیاری بکار      درختی بود عاری از برگ و بار

چو از دانشی مرتورا سود نیست 

علم بدون عمل مانند داروی بدون اثراست

چو از دانشی مرتورا سود نیست      دوایی است کژ هیچ بهبود نیست

درختی است کانرا نباشد ثمر      زناکشته چون  خورد خواهی توبر؟

تورا دانشی گر نسازد درست 

دانشی که ترا اصلاح نکند گمراهی است و مالیکه برایت سودمند نباشد گرفتاری است

تورا دانشی گر نسازد درست      بود گمراهی و آفت جان تواست

تورا نیست مالی اگر سودمند      وبال است نی مال ای اهل پند

ترازوی عقل تو باشد گمان 

گمان انسان  ترازوی عقلش و کردارش راستگوترین گواه برپاکی یا بدگهری اواست

ترازوی عقل تو باشد گمان       بیندیش و آنگه بران برزبان

گواه است کارتو برگوهرت      بد آرد سرانجام بد برسرت

ستم برضعیفان نباشد روا 

بدترین ستم ها ستم برناتوان است

ستم برضعیفان نباشد روا       بلرزد زبیداد عرش خدا

که از هرستم باشدآن زشت تر     سرانجام ظالم درافتد بسر

اگر کس بدنیا ستمکاربود  

ستمگری انسان دردنیا نشانه ی بدبختی او درآخرت است

اگر کس بدنیا ستمکاربود      ورازشت رفتارو کرداربود

شود تیره بخت او بروز جزا      نه جزاین بود ظالمان را سزا

رود گرکسی درپی کارنیک 

هرکس پی خوبی رفت آن را بدست آورد , هرکس برخشم خود غالب شد برشیطان پیروزی یافت

رود گرکسی درپی کارنیک      رسد او بتوفیق کردارنیک

چو برخشم خود چیره گردید مرد     به شیطان ظفریابد اندرنبرد

بشهوت چو گردن زند بنده ای  

هرکس بنده ی شهوتش شد هوی و هوس براو غالب گشت

بشهوت چو گردن زند بنده ای      بگرید دو صد بارازخنده ای

براو چیره گردد هوی و هوس      سرانجام آید به تنگ از نفس

شودگرکس از بند شهوت رها  

هرکس از لذتهای  جهان روی برتافت  به بهشت جاودان دست یافت

شودگرکس از بند شهوت رها      به لذات دنیا زند پشت پا

رسد عاقبت برنعیم بهشت      خوش آن کس که دنیا به دنیا بهشت

کشد بردرازاتورا گرسجود

طولانی کردن ذکرقنوت و سجود درنمازانسان را از عذاب دوزخ رهایی می بخشد

کشد بردرازاتورا گرسجود      قنوتت اگر بیش از اندازه بود

کند زآتش دوزخت آن رها       ترا باشد ایمان و دین رهنما

برو پاک کن دل زلوث حسد  

دلهای خودرا از حسد پاک کنید زیراحسد درد بی درمانی است

برو پاک کن دل زلوث حسد       که برحاسد انده فراوان رسد

چنونیست دردی بسی صعب و سخت      نباشد چو حاسد کسی تیره بخت

بتحقیق باشد ززخم سنان 

نیش زبان از زخم نیزه سوزناکتراست

بتحقیق باشد ززخم سنان      بسوزندگی بیش نیش زبان

چو زخم سنان به شود از دوا      ولی نیست زخم زبان را شفا

 

گهر را بود زیب و فر از ادب   

آرایش و زیبائی نسب از کسب ادب است

گهر را بود زیب و فر از ادب      چه نازی توتنها به اصل و نسب

مکن تکیه برفضل آبا خویش       نداری اگر بهره از سعی بیش

چو باشد کسی طالب آخرت

جویای آخرت به آرزویش می رسد و از دنیا آنچه برایش مقدرشده باشد به او داده می شود

چو باشد کسی طالب آخرت       به مقصود خود اورسد عاقبت

زدنیا  برد بهره خویش نیز        به میزان تقدیر  آن با تمیز

شوی نادم از پیروی غضب 

فرمان خشم بردن موجب پشیمانی و سرکشی  است

شوی نادم از پیروی غضب       منغص شود برتو عیش و طرب

پی خشم البته عصیان بود      فرو خوردن آن نه آسان بود

خوش آنکس که سوی هدایت شتافت 

خوش به حال کسی که بسوی رستگاری بشتابد قبل از آنکه درهای آن بسته شود

خوش آنکس که سوی هدایت شتافت      چنو باب ارشاد را باز یافت

که باب هدایت شود بسته زود       چو پیک اجل مردرا درربود

خوش آن کس که می ترسد او ازخدا  

خوش به حال کسی که ازخدا ترسید ایمن شد , خوش به حال کسی که واجبات خودرا بجای آورد

خوش آن کس که می ترسد او ازخدا     بود درامان زان پس از ماسوی

خوش آن کس که واجب بجا آورد      نظر او به سوی خدا آورد

خوش آن کس که نفریبدش آرزو 

خوش به حال کسی که آرزوی خودرا دروغ پنداردو بخاطر آبادی آخرتش دنیایش را خراب کند

خوش آن کس که نفریبدش آرزو       نریزد به پیش کسان آبرو

کند بهرآبادی آخرت       تبه کاردنیای دون عاقبت

 

خوش آن کس که صافی کند سینه را 

خوش به حال کسی که سینه خودرا ازکینه خالی کند و دلش از آلودگی پاک باشد

خوش آن کس که صافی کند سینه را      برون آرد از قلب خود کینه را

از اندیشه ی بد کند اجتناب      نه بگریزد از آب سوی سراب

خوش آن کس که نادم بود از خطا

خوش به حال هرکسیکه از لغزش خودش پشیمان شود و درپی جبران خطای گذشته اش باشد

خوش آن کس که نادم بود از خطا        دلش گردد آزرده از ناروا

بجبران جرم و گناهان پیش       کند سعی و کوشش از اندازه بیش

 

تبه گردداز آرزو زندگی

تلف شدن عمر بین امیدهاو آرزوهااست

تبه گردداز آرزو زندگی      کجامرد نادان کند بندگی

نه داناکند تکیه برآرزو      نیابد دگر رفت چون آب جو

همانا است حکمت  بنزد حکیم  

حکمت گمشده ی شخص حکیم است هرجا باشد آن را خواهد جست

همانا است حکمت  بنزد حکیم      چو گم گشته ای برتراز زرو سیم

کند جستجو هرزمان هرکجا       بیابد سرانجام گم گشته را

زگمراهی عقل گردد خراب  

گمراهی خرد انسان را از راه راست دورمی کند  و آخرت را تباه می سازد

زگمراهی عقل گردد خراب      معاد تو با کرده ی ناصواب

هم آنت کند دور از راه راست      زنابخردی جز تباهی نخاست

به نیروی علم و بصبرو شکیب 

بابردباری باخشم بجنگید تادرهرکاری عاقبت به خیر شوید

به نیروی علم و بصبرو شکیب      براهریمن خشم برزن نهیب

شود برتو فرخنده پایان کار       نگردی بنزد کسی شرمسار