مشو همنشین با گنهکارپست
ازهمنشینی با گناهکاران و تباهکاران و کوشندگان در راه نافرمانی خدا بپرهیز
مشو همنشین با گنهکارپست مده با تبهکار آلوده دست
چو سرپیچد ازامرحق بنده ای نباشد ترا یار ارزنده ای



ازهمنشینی با گناهکاران و تباهکاران و کوشندگان در راه نافرمانی خدا بپرهیز
مشو همنشین با گنهکارپست مده با تبهکار آلوده دست
چو سرپیچد ازامرحق بنده ای نباشد ترا یار ارزنده ای



بترس از هرکاری که آخرت را خراب و دنیارا آباد می کند
چو کاری کند آخرت را خراب تورا افکند عاقبت درعذاب
شودکاردنیایت از آن درست مکن پیشه آن را از روز نخست



از هر گفتار و کرداری که به خرابی آخرت و دین منجر می شود دوری کن
بود قول و فعل تو گر ناصواب شود دین و عقبایت از آن خراب
بترکش بباید توبندی کمر که تلخ آید از تخم تلخت ثمر



از بخل بپرهیز که آن موجب دشمنی می شود و خوبی هارا زشت جلوه می دهد و عیوب را آشکار می کند
تورا باید از بخل بودن بدور کز آن دشمنی زاید و شرو شور
کند آشکارا عیوب تورا بیالاید اخلاق خوب تورا



ازبیهوده گویی و بازیگری و شوخی زیادو خنده و لاف و گزاف بپرهیز
زبیهوده گفتن دهان را ببند به بازیگری خود مشو پای بند
هم از کثرت خنده کن احتراز براه گزاف ای برادر متاز



بترس از جوانمرد وقتی اورا خوار داشتی واز بردباروقتی اورا دل شکستی و از دل آورچون اورا دل آزرده ساختی
جوانمرد را کردی ار خوارو زار نمودی تو دلریش , اربردبار
دلاورگرآزرده دل ساختی بترس ای برادرهمه باختی



خاموشی زینت دانش و نشان بردباری است
بود خامشی زینت و زیب علم نشان باشد از بردباری و حلم
سلامت به خاموشی اندر بود ترا باید این جامه دربربود



پایه دیانت برادای امانت و بجای آوردن پیمان استواراست
امانت بود پایه و اصل دین مسلمان بود راستگوی و امین
وفای به عهد است اصل دیگر تورا پای بند ی بدین است اگر



فرومایه اگر توانا شود ناسزا گوید واگر وعده دهد پیمان شکنی کند
لئیم اگر توانا شود بیم دار بسی ناسزا گوید آن نابکار
نباشد به پیمان خود پای بند نبینی از او جز زیان و گزند



آزمندی روزی را نمی افزایدولی فقیررا خوار می دارد
نه با حرص روزی فراوان شود نه کاری ازاین راه آسان شود
بخواری در اندازدت ای فقیر مشو دیو آز و طمع را اسیر



حسود همیشه بیمارو بخیل پیوسته خواراست
حسوداست پیوسته دررنج و درد زبیماری اورا بود روی زرد
بخیل است کم ارج ومطرود و خوار زبخل و حسد جان من شرم دار



مشورت کردن برای تو راحت و برای دیگری زحمت است
بود مشورت راحت جان تو زلغزش همانا نگهبان تو
برنج اندر است ای پسرمستشار مبادا شود بد سرانجام کار



دانا کسی است که به هنگام خشم و گرایش و ترک ,مالک نفس خود باشد
بود عاقل آن کس که هنگام خشم نپوشد زسرکوبی نفس چشم
گه میل و رغبت نه جز این کند به بی رغبتی نیز اینسان بود



زبان ترازویی است که خرد آن را سنگین و نابخردی آن را سبک سازد
زبان تو معیار باشد همی سبک گردد او گاه و سنگین دمی
شود زود سنگین به سنگ خرد به نابخردی گرسبک شد سزد



خداترسی دراین سرای انسان را از ترس خدا در آن سرای مصون دارد
بدنیا بترس از عذاب خدای که در آخرت باشی از آن رهای
کسی گربود پیرو این شعار بدنیا و عقبی شود رستگار



نماز سنگری رویین در برابر حمله های شیطان است
نمازاست رویین دژاهل دین بیاای برادر بحصن حصین
چو شیطان نیابد دراین قلعه راه شوی ایمن از او دراین پایگاه



خردمند درکار خود می کوشد واز آرزویش می کاهد , نادان بر آرزویش تکیه می کند و درکارش کوتاه می آید
خردمند کوشنده باشد بکار براسب اهل او نگردد سوار
کند بی خرد تکیه برآرزو نکوشد به کار و بکاهد از او



شرف در داشتن همت های والااست نه باستخوانهای پوسیده ( افتخار به گذشتگان)
به همت بود آدمی را شرف زگوهر فزاید چو قدر صدف
بستخوان پوسیده ی رفتگان چه نازی و بالی تو ای ناتوان



دارایی با بخشش کاستی پذیرد و دانش با انتشار فزونی یابد
بکاهد زمال ارببخشی ازاو چنان که آب برداشتن ازسبو
زتعلیم دانش فزونترشود جهان را سراسر مسخرشود



نادان مرده ای است بین زندگان
بنزدیک اهل خرد بی گمان بود مرده نادان تیره روان
وراو زنده باشد به جنبندگی کجا ارزش دارد این زندگی



استاد و شاگرد در پاداش آموزش شریکند و بین این دو خیری نیست
معلم شریک است در اجر کار ابا دانش آموز ای هوشیار
بیاباش شاگرد یا اوستاد که در غیر آن هیچ خیری مباد



نشانه ایمان صبربه هنگام گرفتاری و سپاس به وقت آسایش است
زایمان بود صبرهنگام رنج که با صبربتوان رسیدن به گنج
نشان دگر باشداز آن سپاس به هنگام نعمت , برحقشناس



شکیبایی بالاترین خوی و دانش برترین زینت و نعمت است
به صبر اندر آی و بدانش گرای که دانش بود بهترین رهنمای
بود صبربهتر زهر خلق و خوی تووالاتراز علم زیورمجوی



آدم دو رو بی شرم و کم هوش و چاپلوس و سیه روزگاراست
ندارد دو رو هیچ شرم و حیا چو او چاپلوس است و دوراز وفا
ضعیف است و نادان و بدروزگار بود درگلستان گیتی چو خار



جوانمردی ترجیع دادن آبرو برمال است
بنزد جوانمردپاکیزه خوی به از مال و ثروت بود آبروی
چومال اررودبازگرددهمی چورفت آبرو زان نماندنمی



سخن مانند دوااست که کمش سودمند و زیادش کشنده است
سخن ای سخنور بود چون دوا که از اندک آن تو یابی شفا
نباشد به بسیارآن جز هلاک ترا باید از آن بسی ترس و باک



خداشناس گشاده رو و خندان و دلش ترسان و اندو هناک است
دل مرد عارف بود خوفناک زاندوه و حزن است آن چاک چاک
ولی روی او شاد و خرم بود نه در آن آثارهیچ از غم بود



صبردوصبراست , صبردرگرفتاری که خوب و زیباست واز آن بهتر صبراز ارتکاب حرام است
دوصبراست صبرارتوخواهی تمام یکی دربلا ویکی از حرام
بوقت بلا صبرنیکو بود بوقت گنه بهتراز او بود



دنیا دو روز است روزی بسودت و روزی به زیانت , روزی که به سود تواست تند متاز, روزی که به زیان تواست شکیبا باش
دوروز است دنیای دون ای پسر بری سود یک روز وروزی ضرر
بروزی که سود است آهسته ران صبوری نما پیشه, روز زیان



دانش از مال بهتر است زیرا دانش نگهدارتواست ولی تو نگهدارمالی
بود بهتراز مال دانش بسی زدانش به هرجا که خواهی رسی
ازیراکه دانش نگهبان تواست ولی مال درزیرفرمان تواست


