حریص اگر بگیرد تمام جهان

آزمنداگر همه دنیارا هم مالک گردد باز ناداراست

حریص اگر بگیرد تمام جهان       شود مالک او برزمین و زمان

فقیراست بیچاره از فرط آز       همیشه بوده است حرصش دراز

جهان است  زندان مومن همی   

دنیازندان مومن و مرگ ارمغان او و بهشت جایگاهش میباشد

جهان است  زندان مومن همی      نخواهد در آن زیستن جز دمی

بود تحفه اش مرگ و ماوا بهشت      چنینش خداوند یکتا سرشت

زفانی چو کس رویگردان بود

برای خوشبختی انسان همین بس که از آنچه نابودی پذیردچشم پوشد و آنچه را پایدار است دوست دارد.

زفانی چو کس رویگردان بود    بدنبال باقی چو مردان بود

همنشین کفایت کند برفلاح     نپوید مگر راه خیرو صلاح

بود خانه ی روشن ای خوش سرشت   

خانه نیکو وروشن یکی از دوبهشت است

بود خانه ی روشن ای خوش سرشت         بنزدیک اهل خرد چون بهشت

بپرهیز ازخانه تارو تنگ          مکن تاتوانی در آنجا درنگ

نبیند به جز زشتی و بد شریر    

شریرکسی را خوب نمی پنداردزیرا دروجود خود خوبی نمی بیند

نبیند به جز زشتی و بد شریر        چونیکی نباشد ورا درضمیر

نیندیشد او به خوبی از بهر کس      چه زاید جز آلودگی ازمگس

بود کینه توزی زخوی بدان

کینه توزی از سرشت های بدان و آتشی است پنهان که جز با پیروزی کینه توز خاموش نگردد

بود کینه توزی زخوی بدان        چو آتش به خاکستر اندر نهان

به پیروزی کین کش بی تمیز      شود آتش کینه خاموش نیز

کند صدقه دفع بلا و عذاب

صدقه گرفتاری و بلا را ازبین می برد

کند صدقه دفع بلا و عذاب     شود نقشه اهرمن نقش آب

چو با صدقه آری دلی را بدست      رهی از گرفتاری و از شکست

بنزد جوانمرد پاکیزه خوی    

جوانمرد کسی است که با مالش آبرویش را نگهدارد

بنزد جوانمرد پاکیزه خوی       به از مال باشد بسی آبروی

نگه دارد او آبرو را به مال        مبادا شود مال براو وبال

 

نخواهی چو کردن نیازی ادا

بخوبی کسی را محروم کردن بهتراز وعده داراز دادن است

نخواهی چو کردن نیازی ادا        چه بهتر که باشد به لطف و صفا

شود وعده بخششت گر دراز      نکوترکه از آن کنی احتراز

سرابی فریبنده است آرزو

آرزو مانند سراب است بیننده اش را می فریبدو امیدوار به خودش را مایوس می سازد

سرابی فریبنده است آرزو      چو بیننده نزدیک گردد به او

شود دور بفریبد اوراسراب      امیدش شود لاجرم نقش آب

کنی دعوت ارخلق به راه راست

بالاترین کار مردم امر به معروف است

کنی دعوت ارخلق به راه راست        به نیکی گرایی چو بی کم و کاست

ترا بهترین شیوه این است و بس       نگردد گرفتار بد چون تو کس

زارکان ایمان تو پرسی اگر  

ایمان با شناخت قلبی و اقرار به زبان و عمل با اعضا بدست می آید

زارکان ایمان تو پرسی اگر      سه باشد بگویم ترا سر بسر

نخستین بدل معرفت بایدت     دو اقرارسوم عمل شایدت

نشاید شدن شادمان از گناه

شادی برگناهان زشت تراز انجام آن است .

نشاید شدن شادمان از گناه         نخواهی گر افتی بروز سیاه

بود شادمانی به وقت گنه            بتر زاصل آن بهرگم کرده ره

 

بود دانشت رهبرو رهنمای  

دانش رهبرتواست و عمل ترا به آخرین پایه کمال می رساند.

بود دانشت رهبرو رهنمای          بدانش شناسی تو ذات خدای

شود کامل از علم و دانش عمل      گرت نیست دانش برو ای دغل

یکی سنگ غصبی چو درخانه بود  

سنگ غصبی در خانه گرو ویرانی آن است .

یکی سنگ غصبی چو درخانه بود         ترا آرمیدن در آنجا چه سود

بود رهن آن خانه برانهدام                   ستاندبسی زود آن , انتقام

گناهان چو بیماریند و مرض      

گناهان دردند , دوای آن طلب آمرزش از خدا وشفای آن باز نگشتن به گناه است.

گناهان چو بیماریند و مرض          تراگرعلاج است و درمان غرض

بود دارویش مغفرت خواستن        شفایش خود از جرم پیراستن

سپاهی بود عز و نیروی دین   

سپاهیان موجب عزت دین و دژهای فرمانروایانند.

سپاهی بود عز و نیروی دین        چو خاری است دردیده اهل کین

بود سنگر محکم حاکمان             بمرزوطن باشد او پاسبان

کند کس چو پیکار درراه حق      

درهای آسمان بروی پیکارکنندگان درراه خدا گشوده میشود.

کند کس چو پیکار درراه حق         بهرجا بود او هواخواه حق

شود باز براو در آسمان                دهندش بفردوس اعلامکان

کجایند آنان که آثارشان

کجا رفتند آن کسانی که عمرشان بیش از عمر شما و آثارشان بزرگتر از آثارشما بود.

کجایند آنان که آثارشان        گواه است برقدرت و کارشان

نباشد چوآنان بطول حیات     نبودی سرانجامشان جز ممات

کجارفت آن کاونمودی بنا

 کجااست کسی که قلعه ای استوار بنا نهاد و آن را طلاکاری کرد و بیاراست .

کجارفت آن کاونمودی بنا          زفولاد و آهن بسی قلعه ها

برافراشت آن را بسوی فلک     برآن نقشها از طلا کرد حک

 

چو کس کار امروز خودرا درست

کسی که کار امروزش را درست انجام دهد و از دست رفته های ديروزش را جبران کند رستگار است

چو کس کار امروز خودرا درست     رساند  به انجام چالاک و چست

به جبران ديروز کوشد هـــم او      بود رستگار آن پسنديده خـــو

 

بود فکر و انديشه آينه ات

 فکر انسان آينه ای است که خوب و بد کردارش را به او مينماياند

بود فکر و انديشه آينه ات        دل روشن ار هست درسينه ات

تو بينی درآن زشتی و حين کار      کند نفس آلوده آينه تار

تو را گردش روزگار عبرت است   

گردش روزگار برای مردم مايه ی عبرت است ، اصالت و ارزش اشخاص در پيش آمد های روزگار شناخته می شود

تو را گردش روزگار عبرت است         نظرکن نه ديگر گه حيرت است

شود گوهـــر ذات مردان عيان         زگرديدن گيتــــــی اندرزمان

عجب دارم از آدم خود پسند

عجب دارم از کسی که کبر می ورزد و حال آنکه ديروز نطفه ی ناچيزی بود فردا نيز مرداری پست خواهد شد

عجب دارم از آدم خود پسند        چو ديروز بود او يکی قطره گند

بفردا شود جيفه ای گند نيز         بود قــــدر انسان بعقل و تميز

خوش آن کس که نيک است او را نهاد  

خوش به حال کسی که باطن و ظاهرش خوب و شرش از مردم دور باشد

خوش آن کس که نيک است او را نهاد        بود ظاهرش خوب و دل نيز شاد

بـــــدورند مـــــــردم از آزاراو         نباشد ســـــــــربارکس باراو

چو نيکو بود فکرو انديشه ات

هرکس که سوای خدا مقصدی داشته باشد نابود ميگردد

چو باشد ترا مقصدی جز خدای       به راه گنه اندر افتــــی زپای

چو نيکو بود فکرو انديشه ات        ببرد ، به سنگ ارزانی تيشه ات

بود صحبت احمق آزارجان   

 همنشينی با نادان روح را ميآزارد ، همنشينی با دوست خردمند روح را زنده می کند

بود صحبت احمق آزارجان       بپرهيز تاميتوانــــــی از آن

چو با ياردانا کنی همدمی       شود زنده روح تو از وی همی

زخاموشی ای مرد نيکو شعار     

سکوتی که پايان آن پسنديده باشد ، بهتر از سخنی است که فرجامش نکوهيده است

زخاموشی ای مرد نيکو شعار       شودگرپسنديده پايان کار

بغايت بـود بهتر ازآن کلام        که باشد نکوهيده نزد انام

 

چو با رادمردان تو همـدم شوی

همنشينی با خوبان سبب خير است مانند باد که چون برچيز خوشبو وزد بوی خوش همراه آورد

چو با رادمردان تو همـدم شوی       توخود نيز درراه نيکی روی

چوبادی که برمشک و عنبروزد       از آن برتو بوی معطــررسد

چو برروزه ی دل نمايی قيام

روزه بودن دل از انديشه ی گناهان بالاتر از روزه ی انسان از خوراکی است

چو برروزه ی دل نمايی قيام       به از روزه بودن زشرب وطعام

بود روزه دل به پاکـــی او       زفکـربدو هرنکوهيده خـــو