زشهوت زميل و هوس کاستن
کاستن از شهوت و غفلت روش خردمندان است
زشهوت زميل و هوس کاستن زغفلت دل خويش پيراستن
بود شيوه ی صاحبان خــرد خردمندان را ناروا کی سزد



کاستن از شهوت و غفلت روش خردمندان است
زشهوت زميل و هوس کاستن زغفلت دل خويش پيراستن
بود شيوه ی صاحبان خــرد خردمندان را ناروا کی سزد



زشتی علم از لاف زدن و گزاف است ، زشتی سخاوت از زياده روی است
شود دانش و علم زشت از گزاف تو گراهل فضلی مزن هيچ لاف
سخاوت زاسراف گـــردد تبه ندانــــی که اسراف باشد گنه



کسی که در امر خواهش نفس با تو چاپلوسی کند و عيبت را بپوشاند بدترين دوستان تو است
گرت دوستی عيب پنهان کند با رضای نفس از تـو شادان کند
بتــر نيست اندررفاقت از او رفيقش مخوان باشد او چون عدو



بدترين دوستان آن است که به هنگام آسايش پيوند کند ووقت گرفتاری جدايی جويد
کند با تو پيوند اگر دوستـی به شادی بود چون رگ و پوستی
چووقت بلا ترک گويد تورا از او نيست بدتـــر به شرو جفا



بدترين فرمانروايان کسی است که بی گناه از وی بترسد
بترسد چو از حاکمی بی گناه نباشد بيچارگان او پناه
بود بدترين حاکم آن زشتخو گريزند بسيارمردم از او



بدترين اشخاص کسی است که معايب خودرا نبيند و دنبال عيوب مردم باشد
چوباشد کسی غافل از عيب خويش به هرکس تواند ، زند طعن و نيش
پی عيبجويی مـــــــــردم بود از او نيست بدتر چو کـــژدم بود



هيچ کس قدر دو چيز را نمی داند مگر کسی که آنها را از دست بدهد ، توانگری و توانايی
نداند کسی قـــدر و ارج دو چيز بود قدرت و بی نيازی است نيز
جز آن کسی که روزی شود ناتوان کند او زفقـــــر ونداری فغان



ريختن خون ناحق به خشم و عذاب خداو نابودی نعمت می کشد
شود نعمت از خون ناحق تباه چو قتل است بالاتر از هرگناه
کشد کارقاتل به رنج و عقاب شود دين و دنيای عامل خراب



در افتادن تو با کسی که از تو بالاتر است نادانی کشنه ه ای است
چو باشد کسی از تو درزوربيش بجنگش مکن رنجه بازوی خويش
که نادانی مهلک است اين ستيز مشو غـــــره و از خطر ميگريز



باشش کس نبايد ستيزه کرد : فقيه ، رئيس ، شخص پست ، آدم بدزبان ، زن و کودک
به شش کس نبايد نمودن ستيز به ناکس ، به کودک ، به بيشرم نيز
به مـرد فقيه و رئيس و به زن زپيکاربا هيچ يک دم مـــــزن



گناهی که تورا از آن بد آيد از کار نيکی که بدان فريفته و مغرورشوی بهتر است
گناهی گرت درنظر زشت بود چو خيری به عجب و غرورت فزود
از آن خير بهتر بـود آن گناه بظاهــــــــر فريبی نيفتی به چاه



عقل انسان به شش چيز معلوم می شود : همنشينی ، دادو ستد ، فرمانروايی ، برکناری ازکار ، دارايی و فقر
به شش چيز سنجی تو عقل رجال به صحبت ، به ثروت ، به کمبود مال
به عــزل و ولايت ، به دادو ستد به راهـــــــی که او اندر اينها رود



بدخويی زندگی را تيره می کند و روح را ميآزارد
شود زندگـی تنگ از خوی بد مبادت نظر هيچگـــه سوی بد
به رنج و عذاب افتی آخر ازاو تو از زشتخويی شوی زشت رو



بدی کردن نسبت به همسايگان و نيکان از بزرگترين پستی ها است
به همسايه بدکردن ای هوشمند به نيکان رساندن زيان و گزند
به زشتی بود بدتراز هـــربدی بـود غايت ناکســـــی وددی



ادا نکردن واجبات خدا و ناسپاسی نعمت هارا از بين می برد
رود نعمت منعم آنگه زدست به فقر اندرافتد شود خوارو پست
که حـــق خدارا نسازد ادا نيارد سپاس الهـــــــــی بجا



خطای عالم مانند شکستن کشتی است که هم خودش غرق می شود و هم ديگران را غرق می کند
چو برکشتی آيد بدريا شکست شود غرق و نابود با آنچه هست
چنين است لغــزيدن عالمان بسر اندرافتند با ديگــــــــران



بخل زياد جوانمردی را تباه می کند و برادری و دوستی را از بين می برد
شود بيش چون بخل و کين و حسد تورا دمبدم زآن زيانها رسد
جوانمرديت گــــردد از آن تبه شوی پيش ياران همه روسيه



بردباری آرايش علم است ، ترک دنيا زينت حکمت است
بود زيـــور علـم صبرو شکيب شکيبا نباشد به غـربت غريب
دهد پارسايی به حکمت جمال فضيلت به تقوی بود نی به مال



استواری و سنگينی خرد هرکس درهنگام شادی و اندوه شناخته می شود
به هنگام شادی و سورو سرور بوقت غم و رنج ، ای باشعور
شود وزن عقل و خرد آشکار کند آزمايش تـــورا روزگار



خدا بيامرزد کسی را که حقی را زنده کند و باطلی را نابود سازد و ريشه ی ستم را برکند و عدل را برپای دارد
بيامرزد آن بنده را کــــردگار که از ظلم و عدوان برآرد دمار
کند زنده حق را و کوشد بداد دهد خـــرمن عمر باطل بباد



از جايی به تو سنگی رسد آن را به همان جا بازگردان زيرا بدی جز با بدی دفع نمی شود
چوکس رنجه کردت به پرتاب سنگ براو باز گردان تو آن را به جنگ
تورا دفـــع فاسد بافسدسزااست بدی را برادر نه نيکـی جزا است



ريشه ی نادانی دشمنی کردن با مردم است
چو پيوسته باشی دشمن تراش کنـــــــی بهرآزارمـردم تلاش
تورا ريشه ی جهل در دل بود از اين زشتکاری چه حاصل بود؟



اساس سياست بکاربردن نرمش و مدارا است ، دوستی با مردم اساس و پايه ی خردمندی است
سياست بـرفق و مدارابود بـه عقل و تدبيرو يارابود
بود پايه ی عقل مهرو داد به مردم زهردسته و هرنژاد



بدان سان که با هيزم آتش ميفروزی ، مشعل عقل خودرا با ادب روشن کن
بدان سان که با هيزم و با خشب بيفروزی آتش به هرروز و شب
خرد را به نور ادب برفـــروز بدين شعله نامردمــی را بسوز



باياد خدا نيازها برآورده می شود و آنچه پوشيده است روشن و آشکارمی گردد
شود باز هرعقده ای از امــور چو باشی بياد خدای غفور
شود روش از آن درونهای تار کند نورايمان چو برآن گذار



بدولت رسيدن بدکاران موجب خواری نيکان است
چو بدکاران را قدرت آيد بدست شود فاجر ازجام اقبال مست
بخواری در افتند نيکان همـــه چوگرگی که آيد فتد دررمـه



بهترين مردم کسی است که هنگام سختی ديگران را برخود مقدم دارد و شکيبا باشد
بعسرت چو کس بردباری نمود هـم او اهل ايثارو انفاق بود
بود بهتريــــن بندگان خدا دهد کردگارش به نيکی جزا



هرکس به سويت حکمت آورد فراگيرو به آنچه گفته می شود توجه کن نه بگوينده .
حکيمی بسويت چو رو آورد بياموز هـــرحکمت او آورد
چو دانش تورا باشد اندر نظر بگوينده منگر ، سخن را نگر


