چو کس را بود قدرت و زورو زر  

کسی که درحال توانایی سائلی را محروم کنددچار حرمان گردد

چو کس را بود قدرت و زورو زر      براند اگرسائلی را زدر

سرانجام گردد به حرمان دچار      بسرافتد از گردش روزگار

بسود تو چون کس گواهی دهد 

کسی که بسود تو شهادت دروغ دهدبزیانت هم گواهی می دهد

بسود تو چون کس گواهی دهد      شهاد به باطل کماهی دهد

یقین دان که آن مردک بی تمیز      گوهی دهد به زیان تو نیز

هرآن کس که گردید گرد شتاب  

هرکس شتاب کند بلغزد

هرآن کس که گردید گرد شتاب      برفت از سرآب سوی سراب

بلغزیدپایش بهنگام کار       بپرهیز جان من از این شعار

چو باشد کسی اهل فهم و تمیز  

هرکس عارف باشد از چیزهای حرام و کارهای بیهوده بازایستد

چو باشد کسی اهل فهم و تمیز      مراورا زدانش بود بهره نیز

بپرهیزداوازبدوازحرام      به هرکارنیکو کند اهتمام

چو کس آبرویش نثارتو کرد 

کسی که با خواستن چیزی آبرویش نزد تو نگه نمی داردتو آبرویت را با رد نکردن خواهش او گرامی دار

چو کس آبرویش نثارتو کرد      شد ارذلت خواستن روی زرد

بده آنچه خواهد مکن خویش پست     که برآبروی تو آید شکست

عطای تراچون کند کس قبول  

کسی که بخشش ترا بپذیرد تورا درراه کرم یاری کرده است

عطای تراچون کند کس قبول        نگرددزمنت نهادن ملول

ترادرکرم کرده او یاوری      نه جز این بود بهترین داوری

چو درسینه کارد کسی تخم کین 

کسی که تخم کینه را دردل بکارد رنج و سختی بدرود

چو درسینه کارد کسی تخم کین      نباشد مقید به دستور دین

نه اوبدورد حاصلی جز محن        نه او بشنود جز نکوهش سخن

 

چو کس را به لطف تو باشد نیاز  

هرکس به تو نیازمند باشدبرآوردن حاجت او برتو واجب است

چو کس را به لطف تو باشد نیاز      کند دست حاجت بسویت دراز

سزد گرتو سازی نیازش روا      خدایت دهد بهتر از آن جزا

کند گرکست آگه از عیب خویش 

هرکس ترا به عیبت بینا کندو درغیابت آبرویت را محفوظ دارد دوستی یکدل است اورا نگهدار

کند گرکست آگه از عیب خویش     به غیبت نگهدارت هرچه بیش

نباشد چنوهیچ یاری صمیم     نگهداراورا که باشد حمیم

چو کس نفس خودرا شناسد درست 

کسی که خودرا بشناسد به منتهی درجه  ی هرمعرفت و دانشی رسیده است

چو کس نفس خودرا شناسد درست       بتهذیب آن کوشد او ارنخست

مراورا بود غایت معرفت       به علم است در آخرین مرتبت

سخن تاتوانی تو کمتربگوی

هرکس بسیاربگوید مردم ازاو دوری کنند

سخن تاتوانی تو کمتربگوی      زبیهوده گفتن مبرآبروی

مکن دورازخود تو خلق خدا     چرا نیستت هیچ شرم و حیا

هرآن کس که افتد به بند غرور 

هرکس تکبرکند کوچک شمرده شود

هرآن کس که افتد به بند غرور      شود عاقبت از ره راست دور

عزیزاست اگر خوار گرددبسی      شود کم بها ترزخارو خسی

کسی که او به خود بست فقرای رفیق

هرکه خودرا به ناداری زند نادارگردد

کسی که او به خود بست فقرای رفیق       نه  بگرفت دست کسی درطریق

سرانجام فقرش گریبان گرفت      نه کاری بامساک سامان گرفت

چو دنیا بدست آورد آدمی 

هرکس دنیا را بدست آورد گرفتارشدو هرکس آن را ازدست داد به رنج و سختی افتاد

چو دنیا بدست آورد آدمی      نباشد مصون از بلا او دمی

دگر رفتش ازد ست دنیای دون     شود انده و سختی او فزون

رسد برتو از بدگمانی خطر  

بدگمان بد اندیش گردد

رسد برتو از بدگمانی خطر       برو فکر بد از سرکن بدر

کند بدگمانی بد اندیشه ات       نباشد چنین کارها پیشه ات

چو با خود کند بد کس ای هوشیار

ازکسی که به خودش بدی کند انتظار خوبی نمی رود, وبه کسی که بابستگانش بدی کند امیدی نیست

چو با خود کند بد کس ای هوشیار      تواز او امید نکوئی مدار

وگربد کند او به اهل و عیال      بخیرش نباشد امید وصال

 

چو کس وقت فقر و به وقت غنی 

هرکس به هنگام ناداری و توانگری میانه روی کند برای پیش آمدهای روزگارآماده است

چو کس وقت فقر و به وقت غنی     زافراط و تفریط باشد جدا

نترسد زپیش آمد روزگار      چو کوه است درجای خود استوار

مگو تاتوانی گزاف و دروغ 

کسی که به ناراستی نامور شود راستش را هم باورندارند

مگو تاتوانی گزاف و دروغ      چراغ دروغ است بس بی فروغ

بناراستی گرشدی نامور      کست راست باورندارد دگر

بود تنگ روزی نکوهیده خوی

کسی که بد خوی باشد تنگ روزی است, هرکس  خوش خوی باشد روزیش زیاد گردد

بود تنگ روزی نکوهیده خوی      چو خاراست درچشم مردم هم اوی

دررزق و روزی چو ایزد گشاد       به پاکیزه خوی هرچه او خواست داد

 

بطاعت بیاراستن نفس خویش 

خودرا به زیور فرمانبرداری خدا آراستن ازبزرگی نفس است

بطاعت بیاراستن نفس خویش     ره بندگی را گرفتن به پیش

نشان باشد ازرادی واز کرم       کرم نیست تنها ببذل درم

 

بود فرض برصاحب عز و جاه

برصاحب قدرت و منزلت واجب است که از جاه و مقام خود به خواهنده بذل کند و نیاز اورا برآورد

بود فرض برصاحب عز و جاه      که خواهنده را گیرد اندر پناه

دریغش نباشد زبذل مقام      کند حاجتش راروا او تمام

بهین رسم ایمان و مروت بود

جوانمردی بالاترین کیش است ودردینی که مردانگی نباشد هیچ خیری نیست

بهین رسم ایمان و مروت بود   کمال دیانت فتوت بود

بدینی مروت نباشد اگر     چه از خیری بینی تودرآن دگر

چوکس پیشه خود کند احتکار 

برنج افکندن مردم از راه احتکارشیوه ی نابخردان و نا آزموده کاران است

چوکس پیشه خود کند احتکار    از این ره کند کار برخلق زار

زپستی و جهل و عوامی بود     زنامردمی و زخامی بود

تکبر زهرکس بود ناپسند 

کبرورزیدن درحال ناداری از کمال ابلهی است

تکبر زهرکس بود ناپسند     رسد برتو از کبرو نخوت گزند

فقیر ارتکبرکند زابلهی است     به تحقیق از عقل و دانش تهی است

 

نباشد به یک شیوه نادان همی 

ازنشانه های ابله آن است که هردم برنگی درآید

نباشد به یک شیوه نادان همی        در آید به یک رنگ او هردمی

نه از وعده ی او توان بود شاد      نه برکرده ی او بود اعتماد