تراباشد ارسیرتی ناپسند  

چقدرزشت است که انسان باطنی بد و ظاهری خوب داشته باشد

تراباشد ارسیرتی ناپسند      فراوان رسد برتو از آن گزند

چه زشت است زیبایی ظاهرت     نباشد اگر باطن طاهرت

 

چوخواهی رسیدن بهرآرزو  

هیچ چیزبهترازایمان و احسان انسان را به آرزوهایش نمی رساند

چوخواهی رسیدن بهرآرزو     چوباشی پی عزت و آبرو

جزایمان نباشد تراکارساز      جزاحسان نسازد درچاره باز

کسی را که پیمان نباشد درست 

کسی که قراردادها و پیمانهای خودرا رعایت نکند بخدایقین ندارد

کسی را که پیمان نباشد درست        براه وفا باشد او سخت سست

ندارد یقین او به پروردگار       بجز مکروغدرش نباشد شعار

زبانت نباشد چو دراختیار 

کسی که زبانش را نگه ندارد ایمانش را استوارنکرده است

زبانت نباشد چو دراختیار      ترانیست ایمان و دین استوار

به هرجا روی شرمسارت کند     زگفتاربیهوده خوارت کند

چو باشد کسی را به محشر یقین

کسی که به بازگشت بسوی پروردگاریقین دارد خیانت و پیمان شکنی نمی کند

چو باشد کسی را به محشر یقین       مراورا پای بندی به دین

گریزان بوداز خیانتگری       زبد عهدی و هربددیگری

بنطق آدمی به زحیوان بود 

اگر زبان گویا نباشد انسان جز صورت و نقش یا چهارپایی ناچیز است

بنطق آدمی به زحیوان بود      زبان گرنباشد نه انسان بود

نباشد به جز نقش دیواراوی     نه جز چارپائی نکوهیده خوی

چو خواهی که دین تو باشد درست 

تاکسی خردمند نباشد مومن نمی شودتاکسی نادان نباشد کافرنمی شود

چو خواهی که دین تو باشد درست      خردبایدت ای برادرنخست

چو کافرشود کس زجهل است و بس     ورادانشی نیست دردسترس

چو همسایه را ساختی خوارو زار  

کسی که همسایگانش را خوارکند ارجمند نگردد

چو همسایه را ساختی خوارو زار      برآوردی ازروزگارش دمار

نباشی عزیزو تویی نیز خوار       تراباید ازکرده ی خویش عار

چه زشت است و مذموم خوی نفاق 

دوروئی برای انسان چقدر زشت است

چه زشت است و مذموم خوی نفاق        چه نیکو بودآدمی را وفاق

دوروئی زضعف است و از خبث و بیم       نباشد منافق مصون از جحیم

چو زانجام کاری تو درآشکار    

آنچه را انجام آن بطور آشکارا شایسته نیست درنهان نیز بجای میاور

چو زانجام کاری تو درآشکار       نمایی حذر یا شوی شرمسار

به پنهانی آنرا میاور بجای      که گر کس نبیند ببیند خدای

زدنیا چو چیزی فرستی به پیش  

آنچه ازمال دنیایت پیش فرستادی مال تواست و آنچه باقی گذاشتی از آن دشمنت

زدنیا چو چیزی فرستی به پیش      بری بهره از آن بعقبی تو بیش

چو میری و باقی گذاری از آن       بود جملگی بهره دشمنان

 

زنادان چوبستد خداوند عهد

خدا زنادان پیمان نگرفت که دانش فراگیردمگروقتی که دانارا متعهد بیاددان علم کرد

زنادان چوبستد خداوند عهد       که اندر تعلم کند جد و جهد

نخست او زدانا گرفتی ضمان       که تعلیم دانش کند هرزمان

بنرمی و لطف و بجود و سخا  

هیچ چیزی مانند بخشش و مداراو خوشخویی , دوستی مردم را نسبت به انسان جلب نمی کند

بنرمی و لطف و بجود و سخا        باخلاق محمود و مهرو صفا

دل مردمان را توان کرد صید       نباشد نکوتر ازاین بند و قید

زتقوی بسامان رسد کاردین   

هیچ چیزی مانند پرهیزکاری دین را اصلاح نمی کند, هیچ چیزی مثل هواپرستی دین را از بین نمی برد

زتقوی بسامان رسد کاردین      باصلاح ایمان بود بهترین

شود دین و ایمان تبه ازهوا        بترنیست از آن فسادی ورا

چو پیروز شد برتو دیو گنه 

کسی که گناه بروی چیره گردد پیروز نیست

چو پیروز شد برتو دیو گنه        باندیشه ی بد برفتی زره

تورا نیست پیروزی اندرحیات      نه فرجام فرخنده  بعدازممات

عمل چون به دانش نباشد قرین  

کسی که به علم خود عمل نکند عالم نیست

عمل چون به دانش نباشد قرین        نباشی تو اندرخورآفرین

توعالم نئی جان من جاهلی       که از نفس خود این چنین غافلی

چو کس قدرخودرا بخواهی شناخت 

کسی که قدرخودش را شناخت هلاک نشد

چو کس قدرخودرا بخواهی شناخت      به بیش و کم و زشت و زیبا بساخت

براحت رسید و برست از هلاک      زسیرحوادث نشد بیمناک

چو از مرزخودپای بیرون نهی

کسی که از مرزخودش تجاوزکندخردمند نیست

چو از مرزخودپای بیرون نهی       قدم برسرنارگلگون نهی

تراازخرد هیچ سرمایه نیست       که عاقل به غفلت بدین پایه نیست

کسی را که باشد دراز آرزو 

کسی که آرزویش درازباشد خردمندنیست

کسی را که باشد دراز آرزو        نباشد خردمند و فرزانه او

چو برآرزوتکیه کردن خطااست      عمل برترین رهبرو رهنمااست

چو خواهی رسیدن به عز و شرف 

کسی که از سعی و کوشش بازایستد به بزرگی نرسد

چو خواهی رسیدن به عز و شرف         ترادرمقصود آید به کف

میاسای از کارو کوشش دمی        که سعی است سرمایه ی آدمی

کند نفس اماره  را آز خوار   

هیچ چیزی مانند طمع انسان را خوارنمی کند و مانند امساک و بخل به آبرو صدمه نمی زند

کند نفس اماره  را آز خوار        بترنیست از آن دراین رهگذار

نه چون بخل چیزی برد آبرو      مبادا کسی را چنین خلق و خو

چو خواهی باجرفراوان رسی

هیچ چیزی مانند صبرتحصیل اجر نمی کند

چو خواهی باجرفراوان رسی       بدین آرزو کی تو آسان رسی

بهین شیوه صبرو تحمل بود      بهرکارنیکو تامل بود

 

چو خواهی که نام تو گرددبلند   

هیچ چیزی مانند بخشش انسان را بلند آوازه نمی کند

چو خواهی که نام تو گرددبلند     بهرجا شوی شهره و ارجمند

دراین ره چو بخشش ترا یارنیست      خنک آنکه جز بخشش کارنیست

نگرددخردمند گرد دروغ 

هیچ عاقلی دروغ نمی گوید و هیچ مومنی زنا نمی کند

نگرددخردمند گرد دروغ       چراغ دروغ است بس بی فروغ

نه مومن زنا می کند ای رفیق      نه این است آئین اهل طریق