بود تلخ شیرینی این جهان 

براستی هرچیز شیرین دنیا بسی تلخ و هرروشن آن تیره است

بود تلخ شیرینی این جهان       مکدر بود پاک و هرصاف آن

نباشد بدین گونه هرگز بهشت      بهشت است عاری از هرچیز زشت

چو به رای خود کس کند اکتفا  

براستی کسی که به رای خودش بسنده گردد دچار خطر شود

چو به رای خود کس کند اکتفا       نباشد ورابرکسی اقتدا

مصون نیست از لغزش آن خود پسند       براو ازخطرها رسد بس گزند

کسی که او نباشد به دین پای بند

بی دین درکفرو گمراهی سرگردان است

کسی که او نباشد به دین پای بند       نپرهیزد او از بد و ناپسند

زگمراهی و کفر درحیرت است       نه دارد هدف نی ورا غیرت است

دمی را دراندیشه بردن بسر

دمی کوتاه اندیشیدن از مدتها عبادت کردن بهتر است

دمی را دراندیشه بردن بسر        گشودن در آفاق  افکار پر

بود بهتر از روزگاری دراز         عبادت بدرگاه دانای راز

 

گرت حاجت ازدست بیرون شود 

ازدست رفتن حاجت بهترازخواستن آن از نااهل است

گرت حاجت ازدست بیرون شود            تراحال زین ره دگرگون شود

به از آنکه خواهی زنااهل آن             فزائی بجسم و بکاهی زجان

چو بیچاره گان را کنی یاوری 

نیکی کردن و بفریاد بیچاره رسیدن و میهمان نوازی وسیله سروری است

چو بیچاره گان را کنی یاوری       به نیکی و احسان تو روی آوری

به مهمان نوازی نمایی قیام        تورا سروری باشد آنگه تمام

 

چو با حسن نیت کنی بندگی

کسی که با نیت خالص خدای را فرمان برد رستگارشد

چو با حسن نیت کنی بندگی      سعیدی و پیروز درزندگی

عبادت زاخلاص یابد کمال       چو با شرک طاعت پذیرد زوال

تراکورباشد اگر چشم سر  

ازدست دادن بینایی آسانتراز دست دادن بینش

تراکورباشد اگر چشم سر       نبینی اگر هیچ  جارا دگر

از آن به که بینش نباشد ترا      به هرکارپویی توراه خطا

بتن پوشد ارکس لباس وفا 

کسی که جامه ی وفاداری پوشیدوجوشن امانت دربرکرد پیروزشد

بتن پوشد ارکس لباس وفا       بدرع امانت کند اکتفا

به پیروزی و رستگاری رسد      به هر چیز ازراستکاری  رسد

 

کنندت چو اندربلا امتحان 

فضیلت صبر هنگام گرفتاری آشکار می شود

کنندت چو اندربلا امتحان      شود ارزش صبرآنگه عیان

چنو کیمیایی مجو هیچ جای     بهرمشکلت باش آن رهگشای

فراوان رسد برتو رنج و بلا  

رنج و عذاب بعلت بریدن پیوند خویشی برانسان وارد می شود رعایت پیوند خویشی حافظ نعمتهااست

فراوان رسد برتو رنج و بلا        به قهر ارتو باشی زخویشان جدا

مصون گرددت نعمت از هرگزند       چو باشی بخویشی خود پای بند

پشیمانی آرد شتاب ای عجول 

پشیمانی در شتابکاری است , سلامت در آهسته کاری است

پشیمانی آرد شتاب ای عجول       نگردی زآهسته کاری ملول

سلامت به آهسته کاری بود       چه چیزی به از بردباری بود؟

 

بود راحت نیکبختان , اجل 

آسایش نیکبختان درمرگ و آسایش تبه کاران درزندگی است

بود راحت نیکبختان , اجل       چه بهتر زمردن بحسن عمل

بدنیا بود راحت اشقیا       برنج و عذابند در آن سرا

زآینده  باشد به قرآن خبر 

خبرگدشتگان و آیندگان و حکم آنچه درمیان شمااست در قرآن است

زآینده  باشد به قرآن خبر      تو بگذشته را نیز در آن نگر

بود حکم هرچیز در این کتاب     حلال و حرام و ثواب و عقاب

بهرکارافراط زشت است و بد

زیاده روی درهرچیزی بد است مگر درنیکی کردن و کوشیدن درطاعت خدا

بهرکارافراط زشت است و بد      مگردرره خیرو نیکی بود

بطاعت گر اسراف ورزی چه باک      دلت گردد از یادحق تابناک

ترا نعمت از شکر یابد دوام    

دوام نعمت ها در سپاسگزاری است , از بین رفتن نعمت ها از ناسپاسی است

ترا نعمت از شکر یابد دوام       شود برتو لطف الهی تمام

مکن ناسپاسی که آرد زوال      بناز و به نعمت  بجاه و بمال

چو پیوسته حق را ملازم شوی 

نیک بختی درهمراه بودن با حق است

چو پیوسته حق را ملازم شوی       به پیکارناحق مقاوم شوی

تویی نیک بخت و تویی کامکار        خدایت کند یاری ای حق شعار

خردمندرا ثروت از دانش است 

توانگری خردمند به حکمت اوست و عزتش به قناعتش

خردمندرا ثروت از دانش است       ورا مال از بهر آسایش است

قناعت مراورا گرامی کند       نه کاری بجز نیکنامی کند

چو کس چشم پوشد زفعل حرام 

چشم پوشیدن از حرام بالاترین پارسایی و ازکمال زیرکی است

چو کس چشم پوشد زفعل حرام       براو پارسایی است بی شک تمام

بود زیرکی دیده بستن زبد         زعقل است  پیوسته رستن زبد

بود چشم پوشیدن از ناروا 

چشم پوشیدن از حرام های خدا بالاترین عبادت است

بود چشم پوشیدن از ناروا       دگر اجتناب از حرام خدا

زطاعات دیگر پسنده تر        زهرشیوه ی نیک بگزیده تر

برو عیب خودرا به بخشش بپوش  

بابخشش عیبهای خودتان را بپوشانید  زیرا بخشش پوشنده عیبهااست

برو عیب خودرا به بخشش بپوش       تو گرمی توانی برفعش بکوش

نباشد از آن عیب پوشنده تر      چو باشی ببخشش تو کوشنده تر

کند هزل بسیار عزم تست 

زیاد به مزاح پرداختن عزم و جزم را سست می کند

کند هزل بسیار عزم تست       درست تو از آن شود نادرست

نه جد تو باورکند هیچکس      نه قدرت بود بیش از خارو خس

هرآنکس به عادت بود پای بند 

کسی که اسیر عادتهاست به درجات بالا نمی رسد

هرآنکس به عادت بود پای بند       نه هرگز رسد برمقام بلند

تو کاندر پی راحتی تنی   کجا تکیه برجای مردان زنی   

بود منتهای خرد , اعتراف 

منتها درجه خردمندی اقرار به نادانی است , منتها درجه علم آرامش و بردباری است

بود منتهای خرد , اعتراف        بنادانی و دوربودن زلاف

بود غایت علم حلم و وقار       کند دانشت بیشتر بردبار

چو درراه دین کس به غایت رسد

بالاترین درجه دینداری امر به معروف و نهی از منکر و برپای داشتن حدود الهی است

چو درراه دین کس به غایت رسد       زطاعت به حد نهایت رسد

کند امر به معروف و برپا حدود       کند نهی از منکرچه میسور سود

 

بنادانی خود چو شادی کنی 

منتها درجه نادانی شادمانی کردن انسان به جهل خویش است

بنادانی خود چو شادی کنی         نه از عقل و دانش تو یادی کنی

کنی غایت جهل خود آشکار       نباشد چرا شرمت از این شعار

کند دشمنی با تو گر خویش تو   

دشمنی کردن خویشاوندان نسبت به انسان از نیش کژدم سوزناکتر است

کند دشمنی با تو گر خویش تو       چو بیگانه بگریزد از پیش تو

ورا نیش بدتر زکژدم بود       مخوانش تواز خویش گو ,گم بود

هرآن کس بود بنده ی شهوت 

بنده ی شهوت خوارتراز بنده ی زرخرید است

هرآن کس بود بنده ی شهوت        نباشد چو برنفس خود رحمتش

بتر باشد از بنده زرخرید        بخواری و خفت چنو کس ندید

چو باشد کسی بنده ی حرص و آز 

بنده ی آزمندیها برده ای است که هرگز رهایی نخواهد یافت

چو باشد کسی بنده ی حرص و آز       مراورا بود آرزوها دراز

از این بند هرگز نگردد رها       چنونیست درمانده و بینوا

چو خالی بود دل زنورخرد

بزرگی تن و بلندی قامت با تهی بود دل (مغز) سودی ندارد

چو خالی بود دل زنورخرد     تنومندی تن چه سودی دهد

بزرگی به عقل است و تدبیرو رای      به طاعت به درگاه یکتا خدای