چو کس با تو نیکی کند بد مکن  

خوبی را به بدی پاداش دادن خوی ناکسان است

چو کس با تو نیکی کند بد مکن        بتر خویش از دیو و از ددمکن

که این خلق و خوی لئیمان بود      نه این شیوه کار کریمان بود

بود عادت نیک مردان سخا  

خوی نجیبان بخشش و فرو خوردن خشم و گذشت از خطای دیگران و بردباری است

بود عادت نیک مردان سخا      فرو خوردن خشم و عفو و رضا

دگر بردباری و حلم و وقار      بهنگام سختی و راحت , قرار

کند گرفراموش کس مرگ را

عجب دارم از کسی که مردن را فراموش می کند درصورتی که کسی را که میمیرد می بیند

کند گرفراموش کس مرگ را       نبیندگر افتادن برگ را

نبیند اگر مردن این و آن       عجیب است شخصی چنین سرگران

به هرکار باید تورا عدل و داد  

نسبت به دوست و دشمن دادگستر باش و درحال  دارائی و ناداری میانه رو ی کن

به هرکار باید تورا عدل و داد        چه در دشمنی  چه اندر وداد

به هرکار رفتن براه وسط      که خیرالاموراست از این نمط

 

چو عاصی بجرم خوداقرارکرد 

گناهکاری که بگناهش معترف باشد بهتراز بنده ی فرمانبرداری  است که به عملش بنازد

چو عاصی بجرم خوداقرارکرد     چو فرمان بری , فخر بسیارکرد

بود بهتر عاصی از آن بی گناه      که از خود پسندی درافتد به چاه

چو دانش بیاموزی  آور بکار  

عالم باید بدانچه می داند عمل کند, سپس در صدد دانستن آنچه نمی داند برآید

چو دانش بیاموزی  آور بکار       نباشد درخت تو بی برگ و بار

از آن پس بیاموز مجهول را        فراگیر معقول و منقول را

بود بهترین زیب و زیور وقار

آرام و موقرباش زیرا آرامش و وقار بالاترین زینت است, به هنگام سختی و آسایش راضی باش

بود بهترین زیب و زیور وقار       به سنگ است سنگینی آن قرار

به هنگام سختی و اندر غنا     منه پای  بیرون زمرز رضا

 

خردمند راگربود دین درست 

با خردمند و دینداردوست و همراه شو زیرا او از بهترین یاران است

خردمند راگربود دین درست       مراورا بود کیش و آئین درست

بود بهترین یار شو همدمش      غنیمت شمارای برادردمش

مشو غافل از یاد پروردگار

خدارا یاد کن زیرا ذکر او روشنی دل است

مشو غافل از یاد پروردگار       خوش آن کس که اورا بود ذکرکار

ترا روشنی دل از آن بود       بهین جوشن از شر شیطان بود

بیا تا توانی حیا پیشه کن 

حیا پیشه کن زیرا شرمگینی نشان بزرگی است

بیا تا توانی حیا پیشه کن      زگستاخ بودن تواندیشه کن

نشان بزرگی بود شرم تو       فزاید بقدرتو آزرم تو

 

بیاخامشی پیشه ی خویش کن   

خاموشی گزین زیرا آن ترا با سلامت قرین و ازپشیمانی ایمن میدارد

بیاخامشی پیشه ی خویش کن      زبهوده گفتن حذر بیش کن

سلامت بخاموشی اندر بود       ملامتگرت نیز کمتر بود

مشو غافل ازشکر درهیچ حال  

خدارا هنگام شادی و سختی سپاسگزارباش

مشو غافل ازشکر درهیچ حال      چو سختی رسد برتو هرگز منال

که مومن بسختی و غم شاکراست      خدارا مراو بنده ی چاکراست

بیا تاتوانی باخلاص کوش 

نیت خالص داشته باش زیرا اخلاص شرط قبولی اعمال و ارزشمندی طاعت است

بیا تاتوانی باخلاص کوش     بوسواس شیطان مکن هیچ گوش

بدان قدر طاعت شود آشکار      عمل را پذیرد بدو کردگار

بیا تاتوانی وفادار باش 

وفادار باش زیرا آن بهترین سپر و حافظ تواست

بیا تاتوانی وفادار باش     زبشکستن عهد بیزار باش

وفای تو بهرتوچون جوشن است     ترادیده ی دل از آن روشن است

به هرجا که باشد سزد برامام

امام و پیشوای هرمحل باید حدود اسلامی و ایمان را به همشهریان خود یاد دهد

به هرجا که باشد سزد برامام       بتعلیم مردم نماید قیام

که هرکس بیاموزد احکام دین       شود آگه از فقه شرع مبین

تورا گربود نیت خوب و پاک   

بخشش خداوند به اندازه نیت هرکس است

تورا گربود نیت خوب و پاک      دلت باشد از نورحق تابناک

دهد نعمت ایزد تورا هرچه بیش      مگردان دمی نیت خیرخویش

بیاموز بردیگران دانشت  

برعالم است که آنچه نمی داند بیاموزد و آنچه را میداند به مردم یاد دهد

بیاموز بردیگران دانشت    مباد از تعلیم آسایشت

مکن اکتفا هیچ برعلم خویش      فراگیر هرروز هرقدر بیش

شود نیت مردی گرتبه  

وقتی نیت انسان بد شود خیر و برکت ازمیان می رود

شود نیت مردی گرتبه     نباشد کس را حذر از گنه

شود بسته درهای نعمت تمام     نبینی کسی را مگر تلخکام

 

بود پایه ی آز برشک و بیم 

بنای حرص و بخل برشک و عدم توکل بخدااست

بود پایه ی آز برشک و بیم        به قطع امید ازخدای کریم

مکن خویشتن خوار با حرص و آز      که روزی دهد داوربی نیاز

چوقدرت بحد نهایت رسد   

وقتی توانایی به کمال رسد ارزش گذشت از خطای دیگران آشکارمی شود

چوقدرت بحد نهایت رسد      توانایی  کس بغایت رسد

هویداشود قدر عفو و گذشت     چو باران که بارد بصحرا و دشت

گشاید کسی چون به ایثاردست

هنگام مقدم داشتن دیگران برخود ارزش وجود بخشندگان روشن می شود

گشاید کسی چون به ایثاردست     به محتاج و مسکین دهد هرچه هست

شود ارزش گوهر او پدید       نه هرکس تواند بدینجا رسید

بگفتن چون گشاید زبان  

هنگام بدیهه گویی و بی تامل سخن گفتن خرد انسانها سنجیده می شود

بگفتن چون گشاید زبان       کند مطلبی بالبداهت بیان

شود پایه ی عقل او آشکار      کند عرضه از فضل  دارو ندار

بحیرت کشد چون سرانجام کار 

عقل مردان هنگام سرگردانی و درماندگی آشکارمی شود

بحیرت کشد چون سرانجام کار       بدلها نماند چو تاب و قرار

شود مایه ی عقل مردان پدید       نه هرکس تواند بدین جارسید

چو قدرت زدست توبیرون شود  

به هنگام از دست رفتن  توانایی  دوست از دشمن شناخته می شود

چو قدرت زدست توبیرون شود      دل ازناتوانی تراخون شود

شود دوست ازدشمن آنگه پدید      بسا بد که از دوست خواهد رسید

چو روزی رسد موسم امتحان 

هنگام آزمایش انسان گرامی یا خوارمی شود

چو روزی رسد موسم امتحان       بعلم و بعقل و بزور و توان

شود مایه ی هرکسی آشکار     گرامی شود یا شود خوارو زار

بانسان چو پیوسته سختی رسد 

هنگام پی درپی رسیدن سختی ها  ارزش های معنوی انسان آشکارمی شود

بانسان چو پیوسته سختی رسد      زجور فلک تیره بختی رسد

شود جوهرمردی اوپدید       نلرزد بهرباد چون شاخ بید

عجب دارم از آن نکوهیده خوی

عجب دارم از کسی که  چیزهای گمشده ی خودرا میجوید , ولی نفس گمگشته اش را نمی جوید

عجب دارم از آن نکوهیده خوی       که گم کرده هارا کند جستجوی

ولی نفس گمگشته  سازد رها       نجوید مراورا بدشت هوی

عجب زآن کس که ممسک بود درغذا  

عجب دارم از کسی که از غذا بخاطر زیانش می پرهیزد , چگونه از گناه بخاطر کیفر دردناکش دوری نمی کند

عجب زآن کس که ممسک بود درغذا       نماید بکم خوردن او اکتفا

چرا ازگنه نیستش هیچ بیم        نمی ترسد او ازعذاب الیم

عجب زان که برقدرت کردگار  

عجب دارم ازکسی که درقدرت خدا شک دارد و حال آنکه آفریدگان را می بیند

عجب زان که برقدرت کردگار        بشک اندراست آن فراموشکار

ولی بیند آثارخلقت  عیان        بهرگوشه ازگوشه های جهان

عجب دارم از آن که درهردمی  

عجب دارم ازکسی که می بیند هرروز ازجان و عمرش کاسته می شود لیکن برای مردن آماده نمی گردد

عجب دارم از آن که درهردمی       رسد نقص برجان و عمرش همی

ولی نیست درفکر فردای خویش     که تاهست خیری فرستد به پیش