چو پوید ترا عقل راه کمال  

وقتی عقل کامل شود خواهش نفس کاهش یابد , وقتی امانت استوار گردد راستی زیاد شود

چو پوید ترا عقل راه کمال       رود شهوت اندر طریق زوال

چو کس را امانت بود بیشتر     رود درراه راستی پیشتر

چو پیک اجل روی آرد به پیش  

وقتی تو درحال بازگشتی ومرگ درحال پیش آمدن , پس دیدار چقدر نزدیک است

چو پیک اجل روی آرد به پیش     تو باشی به واپسگرایی خویش

نه دیری بپاید که دیدارمرگ       شود حاصل ای مرد بی زاد و برگ

چوبینی بکس عادت ناپسند

وقتی خوی زشتی در دیگری دیدی عادتهای مانند آن را از خودت دورکن

چوبینی بکس عادت ناپسند      سزد گر بیاموزی از  آن تو پند

کنی دور مانندش از نفس خویش    چو داری به تهذیب خود سعی بیش

چو اندرمکافات نیکی کس     

وقتی دستت از پاداش کوتاه باشد زبانت را به شکرانه دراز کن

چو اندرمکافات نیکی کس       به نیکی نباشد تورادسترس

خدایش دهد اجر شایسته تر     سپاس است بهر تو بایسته تر

چو همراه گردد برای تو خرم    

وقتی عزم و همت با دور اندیشی همراه گردد نیکبختی به کمال رسد

چو همراه گردد برای تو خرم       شود کارت انجام با عزم و جزم

رسد نیک بختی به اوج کمال       شود دولتت ایمن از هر زوال

زدانش ادب بیش گردد ترا  

وقتی انسان عالم شود ادبش افزون گرددوترسش از خدا چندان شود

زدانش ادب بیش گردد ترا        بیفزایدت ترس و بیم از خدا

ادب زینت و زیب دانشور است      ادب جان و روح تو در پیکر است

تو گر خواستی اهل دانش شوی   

اگرخواستی اهل دانش باشی دین خدای پاک را برگزین , چون خواستی پرهیزکار باشی ازحرامهای خدا بپرهیز

تو گر خواستی اهل دانش شوی      سزد گر پی دانش دین روی

ور آهنگ تقوا کنی ای فتی        برو دورباش از حرام خدا

چو نعمت دهد دمبدم کردگار

چو دیدی خدا پیاپی برتو نعمت ارزانی میدارد از او بترس

چو نعمت دهد دمبدم کردگار       ترابیم باید زپایان کار

بدین سان تورا آزماید خدای       برو شکر نعمت بیاور بجای

اگر خوب باشد کسی را سرشت  

وقتی کسی خوش اصل باشد غیبت و حضورش خوب است

اگر خوب باشد کسی را سرشت     چنان تخم پاکی که دهقان بکشت

بود ظاهرش خوب و باطن نکوی       تو بد از حضور و غیابش مجوی

 

عمل را نکو کن چو گفتی نکوی     

وقتی سخن خوب گفتی , عمل را نیز نیکو کن تا برتری گفتار و مزیت احسان را با هم جمع کرده باشی

عمل را نکو کن چو گفتی نکوی         گرت نیست کردار, کمتربگوی

چو گفتار و کردار یکسان بود       تورا مایه فخر و رجحان بود

چوخواهی که حسنت شود جلوه گر  

اگر می خواهی خوبی های تو  به نظر مردم بزرگ بیاید   خودت آن را بزرگ مشمار

چوخواهی که حسنت شود جلوه گر      بزرگت شمارند اهل نظر

به چشم بزرگی تو منگر بدان        که مدح تو گویند دیگر کسان

رسیدی چو برغایت آرزو

وقتی به منتهای درجه آرزوهای  خود رسیدید ازمرگهای ناگهانی یاد کنید

رسیدی چو برغایت آرزو      بدولت به ثروت هم از آبرو

زمرگ مفاجات اندیشه کن    برو خدمت خلق را پیشه کن

تو میکوش پیوسته درکارخود

درکارت بکوش ولی تنها گنجور دیگران مباش وخودت نیز از مالت بهره برگیر

تو میکوش پیوسته درکارخود      حذرکن زسردی بازارخود

دربذل و انصاف برخود مبند      نه گنجور کس باش نی آزمند

چوخواهی سلامت تو خاموش باش     

خاموشی اختیارکن , کوچک ترین سودش سلامتی است , ازبیهوده گویی بپرهیز کمترین زیانش نکوهش است

چوخواهی سلامت تو خاموش باش        بدانش پژوهی هرگوش باش

زبان را زبیهوده گفتن ببند        نکوهش نخواهی شد ای هوشمند

شود عیب پوشی اگر پیشه ات       

تامیتوانی عیب پوشی کن , خداوند پاک هرعیبت را که خواسته باشی می پوشد

شود عیب پوشی اگر پیشه ات       نباشد بد ارفکر و اندیشه ات

خدای جهان عیب پوشت بود         بدین پند اگر گوش هوشت بود

چو نیکی کنی و نسازی عیان  

کار نیک را با پنهان داشتن آن زنده کنید , زیرا منت نهادن ارزش نیکی را از بین می برد

چو نیکی کنی و نسازی عیان       به پنهان نمودن شود زنده آن

زمنت رود ارزش و قدر کار        بتر نیست از شخص منت کذار

مکن دست حاجت به هر سو دراز    

نیازمند هرکس میخواهی باش اسیرش می شوی

مکن دست حاجت به هر سو دراز        مبرپیش هر بی نیازی نیاز

که چون کس تورا دستگیری کند        تو گردی اسیر او امیری کند

 

رفیقان خودرا گرامی شمار  

دوست خودرا گرامی دار و دشمنت را ببخش تابزرگی ترا بکمال رسد

رفیقان خودرا گرامی شمار        بیا باش در دوستی استوار

ببخشای بردشمن ای نیکنام       که تا برتو گرددبزرگی تمام

بترس از خدای سمیع جهان

بترسید از خدایی که چون بگویید بشنود و چون پنهان کنید بداند

بترس از خدای سمیع جهان     چو گویی و خواهی که باشد نهان

به اسرار ناگفته باشد علیم     بافغان ناکرده باشد حکیم

چو کس آبرویش نثار تو کرد

مال خودر را به کسی که آبرویش را نزد تو می ریزد بده زیرا در مقام سنجش هیچ چیز برابر آبرو نیست

چو کس آبرویش نثار تو کرد       بده آنچه خواهد تو ای نیک مرد

که اندر ترازوی اهل تمیز       نباشد به از آبرو هیچ چیز

برو شکر نعمت غنیمت شمار

سپاس خدایرا مغتنم بشمارید کمترین سودش افزایش نعمت است

برو شکر نعمت غنیمت شمار      زکفران مکن کار برخویش زار

چو شاکر شوی کردگار کریم       گشاید به رویت در هرنعیم

به پوزش گرت کس گشاید زبان  

پوزش کسی را که ازتو پوزش می خواهد بپذیر

به پوزش گرت کس گشاید زبان      بپذیر و هرگز مر اورا مران

که عذراست نزد بزرگان قبول     چنین است راه علی و رسول

نخواهی تو بردن اگر اجر خویش  

با صبر بربی تابی غالب شویدزیرا بی تابی پاداش عمل را ازبین می برد وگرفتاری را بزرگتر می کند

نخواهی تو بردن اگر اجر خویش     نخواهی مصیبت کنی گر تو بیش

چو بی تاب گشتی به صبر اندر آی       که آسان شود برتو درد و بلای

گرت کس گشاید به نیکی دری      

دستت را در پاداش آنکه با تو نیکی کند درازکن و اگر نمی توانی ازسپاس او کوتاه میا

گرت کس گشاید به نیکی دری         تو بگشا به جبران دردیگری

وگرنیست دست تلافی ترا         بشکر فراوان نما اکتفا

چو داری , بده وام , خواهنده را    

اگر کسی درحال توانگری , ازتووام خواست غنیمت شمار, تا پس گرفتنش را به روز تنگت بگذاری

چو داری , بده وام , خواهنده را        که این شکر نعمت بود بنده را

چو روزی شوی ازقضا مستمند        توراوامهایی که دادی دهند

 

ببخش ارتوانی تو پیش از سوال   

به نیازمند پیش از اینکه از تو تقاضا کند ببخش , به کسی که می خواهد نیکی کن و سائل را مران

ببخش ارتوانی تو پیش از سوال        بدرویش و مسکین آشفته حال

بخواهنده نیکی خود کن عطا           مران سائلی را بترس از خدا

تا می توانی خوبی کن بدکار را با کردار نیک ازبدی باز دار

اگر نیک خواهی بهردوسرابی        بیا تا توانی به نیکی گرایی

به کردار خوب و به حسن شعار      تو بدکار را از بدی بازدار

به قسمت چو راضی بود بنده ای   

بقسمت خود راضی باش مومنی , آنچه را به خود می پسندی به دیگران هم به پسند مسلمانی

به قسمت چو راضی بود بنده ای      پسندد به خود چیز ارزنده ای

گرآن چیز بردیگری نیز خواست       چنو مومن و مسلمی برنخاست

به کردارنیک و بحسن شعار    

بدکرداررا با عمل نیک خود اصلاح کن و با گفتار خوبت به راه خیر هدایت نما

به کردارنیک و بحسن شعار       به اصلاح بدکارهمت گمار

به گفتار خوب و به اندرز و پند     به خیرش هدایت کن ای هوشمند

سخن کم کن و آرزو نیز کم  

کمتر بگو و از آرزوهایت بکاه و آنچه برایت موجب گرفتاری می شودیا آزاده ای را ازتو می گریزاند برزبان میاور

سخن کم کن و آرزو نیز کم       نخواهی گر افتی تو دربند غم

مگوی آنچه افزایدت رنج و درد     گریزان کند از تو آزاده مرد