چوخواند تورا کس ببازيگری
با کسی که ترا ببازی ميگيرد و می فريبد همنشينی مکن زيرا تورا بخواری و هلاکت می کشاند
چوخواند تورا کس ببازيگری همه کارها گيرد او سرسری
کشاند تورا او بخاک هلاک از او باش ای بی خبربيمناک



با کسی که ترا ببازی ميگيرد و می فريبد همنشينی مکن زيرا تورا بخواری و هلاکت می کشاند
چوخواند تورا کس ببازيگری همه کارها گيرد او سرسری
کشاند تورا او بخاک هلاک از او باش ای بی خبربيمناک



اززشتگويی بپرهيز زيرا افراد پست را به تو نزديک می کند و بزرگان را ازتو دور می سازد
بود زشتگويی تورا ننگ و عار کند ازتو آزاد مــردان فرار
لئيمان بگــرد تو گردندگرد بپرهيز جان من ازاين شگرد



با بدکاردوستی مکن زيرا او دوستش را به اندک چيزی می فروشد
مشو يار بدکار ای هـــوشمند نخواهی گرافتادن اندرگزند
کـه بفروشدت او به اندک بها کند برتو درروز تنگـی قفا



ازهميشه سيربودن بپرهيز زيرا آن موجب بيماريها و ناراحتی هاست
چوبسيار خوردن بود پيشه ات نباشد به جز سيری انديشه ات
سرانجام افتـی به رنج و درد زبيماربــودن شوی روی زرد



براستی اگر به قضای الهی راضی باشيد زندگانی برشما گوارامی گردد و توانگر خواهيد شد
چو خشنود باشد کسی از قضا رضا باشد او بررضای خدا
شود کامش از زندگانـی روا توانگــــر شود گربود بينوا



البته اگرشما فريفته ی آرزوها شويد اجلهای ناگهانی شمارا هلاک سازد و فرصت عمل ازدست شما بيرون شود
فـريبد شمارااگــــــــــرآرزو اجل همچنان گرگ درنده خو
گرت نخوت و عجب باشد شعار برد جملـــه اعمالتان را زياد



براستی اگر فروتن باشی خدا سربلندت سازد و اگر تکبرکنی تورا فرو افکند و خواردارد
گـــــر افتادگی پيشه باشد تورا کند سرفـــراز جهانت خدا
گرت نخوت و عجب باشد شعار خدای بزرگت کند خوارو زار



البته تو ازاجلت پيش نمی افتی و بدانچه روزيت نيست نمی رسی ، پس ای بيچاره چرا خودت را بدبخت می کنی
نمانی ، چو آيد تورا پيش ، مـرگ نباشد تورا رزق ، هــرزادوبرگ
بخودکارهارا چو گيری توسخت کنی خويش را عاقبت تيره بخت



براستی اگر تو ازدنيا رويگردان باشی ، او به سوی تو روی آورد
شوی رويگردان چو از اين جهان بود کوششت در پــی ترک آن
شتابد بسوی تــو دنيای پست دهد برتو از نعمت او آنچه هست



براستی بالاتر از همه کسی است که وقت توانايی بردباری کند و با وجود توانگری ازدنيا بگريزد و با داشتن زورمنصف باشد
بقدرت چــوباشد کسی بردبار زدنيا بود باغنـــــی برکنار
گرايد بعدل و به انصاف و داد نباشد چنو بنده ای نيک وراد



براستی مثل دنيا و آخرت مانند مردی است که دوزن دارد چون يکی را راضی کند ديگری بخشم آيد
کســی را که باشد به منزل دوزن چون راضی نمايد يکی زان دوتن
شود ديگری زين سبب خشمگين بودکاردنيا و عقبــــــی چنين



ارزش خواستن بيش از دادن است پس آنچه را می بخشيد بزرگ شماريد زيرا با ارزش خواستن برابرنيست
برو بخشش خويش کوچک شمار زمنت گذاری بدان شرم دار
عطای توهـــرچند باشد بزرگ نباشد بقدر سوال ای سترگ



براستی گواراترين زندگی ازآن کسی است که به قسمت خدا راضی باشد
گواراتر ازعيش آن کس مجو که پاکيزه باشد وراخلق و خو
بود راضی ازقسم پروردگار نباشد مراورا به جزشکـــرکار



براستی ناداری موجب خواری انسان و سرگردانی عقل و جذب غم ها و اندوه ها است
مذلت بود فقربرآدمــــی بود جالب و جاذب هرغمی
بحيرت فتد عقل مردفقير نباشد مــراوراکسی دستگير



براستی خردمندان نيازمند ادب و دانشند ، بدانسان که کشتزار تشنه ی باران است
بود عاقلان را بدانش نياز شود ازادب آدمــی سرفراز
بدانسان که ازيمن ابربهار شود تازه و بارور ، کشتزار



براستی نفسهايت پاره های عمرتواند ، پس آن را سپری مکن مگردرراه طاعتی که ترا بخدا نزديک کند
شودکوته عمر تو از هردمی بپايان ميارش تو ای آدمی
مگردرره طاعتی کان تورا مقرب نمايد به پيش خدا



براستی که امروز روز عمل است نه حساب و فردا (قيامت) روز حساب است نه عمل
تـــــــراباشد امروز روز عمل نه ديری بپايد ، که آيد اجل
دگرروز روزحساب است و بس نباشد تــرا برعمل دسترس



کجارفت آن کس که برپای داشت بنايی و آن را بسی برافراشت
بياراست آن را و کـــرد استوار زرآورد گــردو نمود او شمار



مردم يا دانشمندند يا دانشجوو به جز اين دو بقيه مانند پشه ی کور، هيچ و پوچند
برو دانش آموختن کــــــن شعار اگر نيستی عالم ای هوشيار
که جز اين دو هيچندو پوچندوکور بودجـاهل از آدميت بدور



براستی دل جوان مانند زمين بکرو نکاشته است که هرزمان تخمی درآن افکنده شود می پذيرد
بود نوجوان را نيالوده فکـر دلش چون زمينی است خالی و بکر
توانی در آن تخمها کاشتن همان را کــــه کاری تو برداشتن



براستی دنيا دامی است که هرکس آن را نشناسد درآن افتد
فريبنده دامــــی است دام جهان نباشد از آن هيچ کس درامان
جز آن کس که بشناسد از دانه دام کند تـوسن نفس اماره رام



اگر صبر کنی با صبرت به جايگاه نيکان ميرسی و اگر بی تابی کنی بی تابيت ترا به آتش دوزخ می رساند
چو اندر مصيبت صبوری کنی زبی تاب گشتن تو دوری کنی
دهندت به نزديک ابرار جای رهاند ترا از جهنم خــــدای



دوست داشتن جاه و مقام آفت دانشمندان است
رياست بـــــود آفت عالمان تکبــــربود شيوه ی ظالمان
جهان پيش عالم نيرزد به خس ورا دانش و بينش خويش بس



آفت رستگاری کسالت و کاهلی است
بود آفت کاميابـــــــی کسل سلامت بکوشش بود ای دغل
تورا بهتر ازکار سرمايه چيست؟ عمــل را برادرهمانند نيست


