بود آفت سروری کبـــــرو ناز    

بخود باليدن آفت رياست است

بود آفت سروری کبـــــرو ناز       مکن دست نخوت به هرسو دراز

به غيبت ، نکوهش کنندت زياد       چو معزول گشتــی برندت زياد

بــــــود آفت شخص با اقتدار  

آفت شخص نيرومند، ناتوان شمردن دشمن است

بــــــود آفت شخص با اقتدار        وراغفلت از گــــــردش روزگار

عدورا شمردن بسی خوارو پست       نبودن در انديشه ، هيچ از شکست

ببريدن رشته های امور   

بيدادگری قاضيان  برنده ترين رشته ی نظم کارهااست

ببريدن رشته های امور        بترويج سستی و ضعف و فتور

زبيداد قاضی نباشد بتر        زند بردل صاحب حق شرر

نـدارتر از آن نباشد کســـی  

فقيرترين مردم کسی است که با وجود توانگری ووسعت برعائله اش تنگ گيرد و مالش را برای وراثش بگذارد

نـدارتر از آن نباشد کســـی        کـه باشد ورامال و ثروت بسی

ولی تنگ گيرد براهل و عيال       به ارث او گذارد همه پول و مال

 

نباشد از آن دور انــــديشتر

دورانديش ترين مردم کسی است که به وعده ی خود وفاکند و کارامروزش را برای فردا نگذارد

نباشد از آن دور انــــديشتر       نه درراه عقل و خـرد پيشتر

کز امروزکارش به فردا نماند       وفارا به پيمان به آخررساند

نباشد از آن کس ستمکارتر   

ستمکارترين مردم کسی است که رسم ستم را بنا نهاد و آيين دادگری را برانداخت

نباشد از آن کس ستمکارتر        نه زاو آدمــی مردم آزارتر

کـه او رسم بيداد بنياد کرد      هم او شيوه ی دادبرباد کرد

نباشد از آن کس ستمکارتـر  

ستمکارترين مردم کسی است که بيداد گری خودرا عدل بشمارد

نباشد از آن کس ستمکارتـر         نه از او بود مردم آزارتر

که بيداد خودرا دهد نام داد        نباشد ورا نيکی اندرنهاد

نديدم کس عادلتراز آن که او

عادلترين مردم کسی است که بدانکه براو ستم رواداشته با انصاف رفتارکند

نديدم کس عادلتراز آن که او         چوشد چيره برظالم زشتخو

به کيفرره عدل گيرد به پيش         نيازارد اورااز اندازه بيـــش

چو خوی قناعت نمايد عطا   

کامياب ترين مردم درزندگی کسی است که خدای بزرگ به او خوی قناعت عطا فرموده و همسرش را برايش سازگارساخته

چو خوی قناعت نمايد عطا    يکی بنده را از کرامت خدا

هم اورا دهد همسرسازگار    نباشد چنو منعــم و بختيار

چو ازجاهلان کس گريزان شود

دانا ترين مردم کسی است که از مردمان نادان بگريزد

چو ازجاهلان کس گريزان شود      چو عيسی به سوی بيابان شود

بدانشـــوری نيست اورا حال       نه اندرفــــردباشد اورامثال

نباشد بتـــر از دل کينه توز   

ناپاکترين دلها دل شخص کينه ورزاست

نباشد بتـــر از دل کينه توز      نبينــــی چنوهيچ آتش فروز

کند خانمانهای مردم خراب      کند نقشه ی دوستی نقش آب

دمی فکرو انديشه درکارها

انديشه کردن بالاترين عبادتها است

دمی فکرو انديشه درکارها       کند برتو روشن بسی تارها

هم اوبرتـرين عبادت بود      هم او رهگشای سعادت بود

چو باشی پی سود مردم بسی

برترين مردم کسی است که بيشتر از همه سودش به مردم برسد

چو باشی پی سود مردم بسی       بخدمت ترا نيست همتا کسـی

توئی بهترين بنده ی کردگار        تو باشی سعيد و توئی کامکار

زلذت دنياچو دل برکنـــی

بالا ترين عبادتها ازلذتها دل برکندن است

زلذت دنياچو دل برکنـــی      زمرغ هوی و هوس پرکنــی

بود برترين طاعت و بندگی      شود برتو آسان بسی زندگی

 

همانند قرآن نباشد بذکــــر  

قرآن برترين پند است ، با آن سينه ها باز می شود و درون ها روشن می گردد

همانند قرآن نباشد بذکــــر      چنوکس نخواند کسی را به فکر

شود روشن از آن درونهای تار     دهـد سينه را وسعت ای بيقرار

چوکس ريشه ی شهوت و خشم و کين  

مسلط ترين شخص برنفس خود کسی است که خشمش را سرکوب کند و شهوتش را بکشد

چوکس ريشه ی شهوت و خشم و کين      برون آرد از دل به نيروی دين

چنونيست برنفس خـــود چيره کس       به هــرچيز اورا بود دسترس

چو سنگين نيايد کلامی بگوش

بهترين کلام آن است که برگوش سنگين نيايد و فهم از درک آن عاجزنباشد

چو سنگين نيايد کلامی بگوش       بوددرکش آسان به فهم و به هوش

نکــوترنجويی تواز آن کلام         تورا بايد اينگونه باشد مـــــرام

کلامی چو با حق مطابق بود

بهترين  گفتارآن است که با حق موافق باشد ، و برترين سخن آن است که با راستی مطابقت کند

کلامی چو با حق مطابق بود       بصدق و درستی موافق بود

نباشد از آن هيچ بهتر کلام        ترا بايد اينگونه باشد مـرام

 

بهيــــــن شيوه ی شخص با اقتدار

بهترين کارهای شخص توانا گذشت ازگناهان ديگران است

بهيــــــن شيوه ی شخص با اقتدار      نکـوترزهــــرکارو ازهرشعار

گذشت است و پوزش پذيرفتن است     دهان بستن از ناسزاگفتن است

نباشد از آن کس خردمندتر  

خردمندترين مردم کسی است که عيب خودش راببيند ولی عيب ديگری را نبيند

نباشد از آن کس خردمندتر       که او باشد از عيب خود با خبر

نبيند او عيب ديگــرکسان        وگـرديداو، چشم پوشد از آن

کسی را که همت بخوردن بود  

دشمن ترين بندگان نزد خدای پاک کسی است که همتش مصروف پرکردن شکم و اطفای شهوتش باشد

کسی را که همت بخوردن بود       عنان را به شهوت سپردن بود

چنونيست کس دشمن کردگار        تورا عاربهترازاين هردوکار

چو کس را بود گفتن حق شعار  

شبيه ترين مردم به پيامبران خدا کسی است که حقگوترباشد و دراجرای حق بيشترپايداریو تحمل کند

چو کس را بود گفتن حق شعار      بـه اجرای آن باشد او پايدار

به پيغمبران نيست چون اوحال       پسنديده باشد مراوراخصال

نباشد از آن هيچ  نادانتــــری     

کم خردترين مردم کسی است که پندارد خردمندترين مردم است

نباشد از آن هيچ  نادانتــــری      نه درخود سری زآن بتر خودسری

که پندارد او خود بعقل و خرد     زهرکس تو گويــــی فزونتر بود

چو کس بازدارد کسی را زخير

نادانترين مردم کسی است که مانع خير باشد و سپاس بطلبد ، بدی کند و توقع خوبی داشته باشد

چو کس بازدارد کسی را زخير      بود انتظارسپاسش زغيــر

زبد باشد ش نيکويـی آرزو       نباشد چنو احمقی زشتخو

از آن نيست نادانتری درشمار

کودن ترين مردم کسی است که کار بدی را برديگری زشت شمارد ولی خودش برآن پافشاری کند

از آن نيست نادانتری درشمار       که اورا بود کارزشتی شعار

اگـربيند آن عيب در ديگری        گشايد زبان ملامتگـــری

نباشد کســـــی ناتوانتراز آن

ناتوانترين مردم کسی است که از پيش آمدهای روزگارو يورش مرگ از همه غافلترباشد

نباشد کســـــی ناتوانتراز آن      که غافل بود از گزند زمان

نينديشد ازحمله ی گرگ مرگ      نباشد پی توشه وزادوبرگ

بسی ناتوان باشد وزارکس

ناتوانترين مردم کسی است که نتواند دوستانی بدست آورد و ناتوانتر آنکه دوستان بدست آورده را هم از دست بدهد

بسی ناتوان باشد وزارکس       که بردوستی نيستش دسترس

وزاو ناتوانتــر نباشد بياد       که او دوستان خود ازدست داد

فرو مايه را گرشود قدربيش  

وقتی ناکس بيش از ظرفيتش پيشرفت کند احوالش به بدی گرايد

فرو مايه را گرشود قدربيش      کشد پای بيرون تر ازحد خويش

شود زشت رفتارو اطواراو      دگرگون شود جملــــه کرداراو